گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عاشقان اول قدم بر هردو عالم می زنندبعد از آن در کوی عشق از عاشقی دم می زنند
گرچه یاران وفادار جفا نیز کنندسست عهدان جفاکار وفا نیز کنند
رفت ذوالقرنین سوی کوه قافدید او را کز زمرد بود صاف
چشم و ابرویت به دل بردن قیامت می کنندبی دلان را بوته تیر ملامت می کنند
چند جانم پس زانوی عنا بنشیندهمدم درد به امید دوا بنشیند
دوش شبم را صفت روز بوددر برم آن شمع دل افروز بود
ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بودبه آب دیده بشستیم اگر غباری بود
مرا خیال وصالش ز سر به در نروداگر سرم برود عشق او ز سر نرود
دل از بند زلفت رها کی شودز یار قدیمی جدا کی شود
یک لحظه درد عشق تو از دل نمی شودوز دیده نقش روی تو زایل نمی شود
شب نیست کز غمت دل من خون نمی شودوز اشک روی زردم گلگون نمی شود
عشق تو هر لحظه فزون می شوددل ز غمت غرقه خون می شود
تیری کز آن دو غمزه ی پرفن برون جهدتنها نه از دلم که ز آهن برون جهد
مورکی بر کاغذی دید او قلمگفت با مور دگر این راز هم
عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهدرنج را راحت شمارد درد را درمان نهد
بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آیدبا لعل جهان سوزت جان در چه شمار آید
گر از لعل تو کام جان برآیدبر ما کار جان آسان برآید
هیهات که نامم به زبان تو برآیدیا همچو تویی را چو منی در نظر آید
بویی ز سر زلف نگارین به من آریدیک نافه از آن طره مشکین به من آرید
چون سرانگشت آن نگارین دیدعقل انگشت خویشتن بگزید
دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسیدبی نوایی ز تو هرگز به نوایی نرسید
ای از فروغ روی تو خورشید رو سپیدشب را به جنب طره تو گشته موسپید
ای درج ثمین تو گهربارلعل شکرین تو شکر بار
هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحرنطع خاکم زیر پهلو آستانم زیر سر