گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
صبحدم بر بوی جانان سوی گلزار آمدمهمچو بلبل پیش گل در ناله زار آمدم
باز از چمن غیب برآورد صبا دمساقی منشین خیز و بده جام دمادم
منم کز درت سر به راهی نکردمبه جز آستانت پناهی نکردم
دوش می رفت و آه می کردمدر پی او نگاه می کردم
در آرزوی وصالت اگرچه با غم و دردمامیدوار چنانم که ناامید نگردم
در ره کعبه مقصود و بیابان حرمهر که از سر نکند پای زهی سست قدم
وقت است که در بر رخ اغیار ببندموز جان کمر بندگی یار ببندم
کافرک را هیکلی بد یادگاریاوه دید آن را و گشت او بی قرار
ترا از هر دو عالم برگزیدمبه صد ناز و نیازت پروریدم
به دستی دل به دستی سنگ دارمکه من با دل فراوان جنگ دارم
آشکارا کنم این درد که در جان دارمعاشق روی توام از تو چه پنهان دارم
به جز ذکر لبت کاری ندارمبه یادت عمر شیرین می گذارم
مرا دردی ست اندر دل ولی گفتن نمی یارمغم دردانه ای دارم ولی سفتن نمی یارم
گرچه غریق بحر مضایق چو لنگرمآخر دلی وسیع چو بحری ست در برم
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برمکی بود باز که چون بخت درآیی ز درم
در پایت اوفتادم ای دوست دست گیرممی کن بزرگی خود منگر که من حقیرم
تو مپندار که از عشق تو دل برگیرمیا به جای تو کسی جویم و در بر گیرم
من شمع طلعتت را پروانه ای حقیرمپروانه وار روزی در پیش پات میرم
این سخن پایان ندارد آن عربماند از الطاف آن شه در عجب
همی خواهم که تا من زنده باشمتو سلطان باشی و من بنده باشم
خیال روی تو مأوا گرفت در بر چشمنمی شود نفسی غایب از برابر چشم
شکر است که سجاده درافتاد ز دوشمتا من نتوانم که دگر زهد فروشم
ساقی بده به باده خلاصم ز چنگ غمبنمای رنگ شادی و بزدای زنگ غم
از دوری کنار تو هستم میان غمگم گشته بی چراغ رخت در جهان غم