گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
المنة لله که برآمد همه کامموان آهوی پدرام درافتاد به دامم
ز سودای غم عشقت چنانمکه سر از پا و پا از سر ندانم
من بنده آن قامت و بالا و میانممن عاشق و شوریده و شیدای فلانم
ای قامت تو سرو روانمبی تو روان است از تن روانم
روزی کزین سراچه سفلی گذر کنموانگه به سوی عالم علوی سفر کنم
این نماز و روزه و حج و جهادهم گواهی دادنست از اعتقاد
هر شام شمع چرخ ز طارم درافکنموز آه تیره دود به عالم درافکنم
کی دهد دستم که در پایت سراندازی کنمتو زنی چوگان و من چون گوی سربازی کنم
دارم غم نهانی و پیدا نمی کنمبا کس حکایت دل شیدا نمی کنم
در هجر تو زین گونه که بی صبر و سکونمدادند همه خلق گواهی به جنونم
ما سر بر آستانه دلبر نهاده ایمجایی که پای دوست بود سر نهاده ایم
به رخ خاک درت رفتیم و رفتیمدعای دولتت گفتیم و رفتیم
دادیم بسی جان و به جانان نرسیدیمدر درد بمردیم و به درمان نرسیدیم
ما شب و روز رند و و می خواریمساکن آستان خماریم
من غریب که در هجر یار می گریمهمی نشینم و تنها و زار می گریم
بیا که داد صبوح از بهار بستانیمبرات بی غمی از روزگار بستانیم
آب چون پیگار کرد و شد نجستا چنان شد کآب را رد کرد حس
پدید نیست دگر ره دل بلا جویمندانم این دل گم گشته را کجا جویم
دردی که مراست با که گویمدرمان دل خود از که جویم
سحر چون غنچه بگشاید گریبانبیا بشنو خروش عندلیبان
که می برد به سوی دوستان سلام غریبانکه می برد به سوی خان و مان پیام غریبان
آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آنوان عارض ولب نیست که شمع و شکر است آن
مکن وز مهربانان رو مگردانمرا آشفته چون گیسو مگردان
از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یارانهمی بارم همه روزه سرشک از دیده چون باران