گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به او نزدیکم و از شرم خود را دور پندارموصالش داده دست و خویش را مهجور پندارم
رفتی و بی تو باده کشیدن نسازدمچون غنچه حباب شکفتن نسازدم
خاکساری را چو نقش پای تا دل بسته ایمخویش را چون جاده بر دامان منزل بسته ایم
ما که دل در فکر دنیای خراب افکنده ایمگوهر یکدانه ای را در خلاب افکنده ایم
بی تو از بس گرد غم بر چهره دل داشتیمدر کنار اشک حسرت مهره گل داشتیم
زحال من چسان آگاه گردد شوخ خودکاممکه قاصد را بلب ماند نی شد ناله پیغامم
ای من خراب طورک رندانه تان شوممن خاک راه جلوه مستانه تان شوم
سوخت تا از پرتو آن آتشین خو پیکرمصیقل آیینه خورشید شد خاکسترم
یکی را خری در گل افتاده بودز سوداش خون در دل افتاده بود
یک رنگ بی خودی شده از خود بریده امبا وحشت آرمیده ام از بس رمیده ام
ضعف نگذاشت که یک ره جهد از جا آهمشد گره در دل خونین چو سویدا آهم
غمی در خاطر هر کس وطن گیرد غمین باشمدلی در هر کجا آید به درد اندوهگین باشم
گلگشت چارباغ برو دوش کرده ایمسیر بهار گلشن آغوش کرده ایم
لخت لخت از یاد رویت شد دل بی کینه امعاقبت از شوخی عکست شکست آیینه ام
تا ز عکست برگ گل سیما بود آیینه امجام لبریز می احمر بود آیینه ام
نماید چون جرس در راه شوق شوخ بیباکمطپیدنهای دل از رخنه های سینه چاکم
ننگ منت بر نتابد همت مردانه اممی رسد از آب خود مانند گوهر دانه ام
کرد دلها را به مژگان نرگس جانانه موممی کند فولاد را سرپنجه مردانه موم
در سراغ تو غبار رم عنقا گشتیمعاقبت در طلب افسوس که رسوا گشتیم
شنیدم که مغروری از کبر مستدر خانه بر روی سایل ببست
خیال ساغر چشم تو کرده مدهوشمنگاه ناز به دوش برده از هوشم
بی خطا از بس رساند زخم بر بالای زخمتیر او انگشت زنهاری است در لب های زخم
تا نهاد آن مست رنگین جلوه پا در کلبه امبال طاؤسیست هر موج هوا در کلبه ام
به تماشای تو بشفت بهار نگهمریخت گل روی تو در جیب و کنار نگهم