گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مرا که هست ز هر باب کردگار حفیظبه هر دری که نهم روی هست یار حفیظ
من که در بزم تو دارم راه پایی همچو شمعمی کنم پیدا برای خویش جایی همچو شمع
ای ز رخسار تو شب سوختن آموخته شمعبه تماشای تو چون شعله برافروخته شمع
هم در زمین و هم به سما می کنم سماعچون نخل شعله در همه جا می کنم سماع
ای قد تو چون معنی برجسته مصرعابروی تو دیوان قضا را شده مطلع
لب آن شوخ طالب علم خندان است در واقعچو باز این غنچه شد حالم گلستان است در واقع
پس پیمبر گفت بهر این طریقباوفاتر از عمل نبود رفیق
ز دیدن تو شود دیده را حیا مانعهمیشه هست کسی در میان ما مانع
بسوز بر تن خاکی ز داغ یار چراغبه دست خویش ببر بر سر مزار چراغ
تنها نه دل لاله کباب است در این باغمرغ سحری در تاب و تاب است دراین باغ
رویت از آیینه ای دلدار می گیرم سراغیار را در خانه اغیار می گیرم سراغ
روز و شب در بزم دوران بی قرارم همچو دفبس که سیلی خوار دست روزگارم همچو دف
دیده تا چند به دیوار تو یا شاه نجفمردم از حسرت دیدار تو یا شاه نجف
مقصد عاشق همین یار است دنیا بر طرفزندگی بی یار دشوار است عقبا بر طرف
گر نخواهی سازدت در بزم بی مقدار حرفتا توان خاموش گردیدن مزن بسیار حرف
غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشقدر دولت به روی خود گشودم تا شدم عاشق
گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشقشد تهی از عقل تا خالی نماید جای عشق
یک سپد پر نان ترا بر فرق سرتو همی خواهی لب نان در به در
می روم تا کوی جانان آخر از تأثیر عشقسالکان را نیست بهتر هادی ای از پیر عشق
کم خور ای روشن ضمیر از سفره دو نان نمکنیست آسان خوردن دانا دل از نادان نمک
ای در نظرم نشو و نمای تو مبارکآمد شد خاک کف پای تو مبارک
پس از وفاتم اگر بگذری تو بر سر خاکزنم به جیب کفن تا به طرف دامن چاک
دهری که از او کام روا نیست چه حاصلیاری که در او مهر و وفا نیست چه حاصل
عالم همه باطل غم عالم همه باطلدر جای چنین کوشش آدم همه باطل