گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تو و مستی و ناز و عشوه و مغرور خود بودنمن و بی طاقتی و راه صحرا و نیاسودن
چو رو از برقع آن رشک قمر می آورد بیرونبه چشم مردمک چون مور پر می آورد بیرون
کسی دید صحرای محشر به خوابمس تفته روی زمین ز آفتاب
آشفته زلف را ز صبا می کنی مکنما را اسیر دام بلا می کنی مکن
بی سخن نیست ترا یک سر مو بیش دهنمو شکاف است زبان تو چو آیی به سخن
کی کمال مرد بدخو بر کسی گردد عیانگشته در دیوار پشت چین پیشانی نهان
چون شمیم غنچه آیی گر ز قید دل برونسیر عالم می کنی نارفته از منزل برون
خضر نتوانست نرد عشق آسان باختنباید اول در قمار عاشقی جان باختن
ز پهلوی ریاضت کسب انوار سعادت کندلت را از گداز تن حباب بحر رحمت کن
پنهان تراست ساعد سیمین در آستینیا جا گرفته دسته نسرین در آستین
ز خویشتن نفسی گر نهی قدم بیرونهمان بود که بتی آری از حرم بیرون
کرده تا از گرمی خویت حکایت سر زبانشعله می رقصد بهرنگ شمع بزمم بر زبان
غازه از عکس رخت بر چهره گلشن مزنبیش از این بر آتش مرغ چمن دامن مزن
شنیدم که مردی غم خانه خوردکه زنبور بر سقف او لانه کرد
از نسیم صبحگاهی کرده در بر پیرهنبرنتابد یوسف بوی ترا هر پیرهن
نیست جای پانهادن بر زمینپرگل است امروز سرتاسر زمین
در خرام آمد چو آن مشکین سلاسل بر زمیننقش پا در اضطراب افتاد چون دل بر زمین
ساعد او می زند بر شمع کافور آستیندست حسنش می فشاند بر رخ حور آستین
خوبرو بسیار از کشمیر می آید برونگل بسی زین خاک دامنگیر می آید برون
برون آی از نقاب و مشهدم را رشک ایمن کنچراغی بر مزار کشتگان خویش روشن کن
لرزد از جورت دل خلق خدا بر خویشتنظلم می داری روا ظالم چرا بر خویشتن
از آن دو لب چه گل کام می توان چیدنکه بوسه ای به صد ابرام می توان چیدن
چون شمع برافروختی از باده کشیدنگلها بتوان زآتش رخسار تو چیدن
چون نهد عارف به پر از خلوت دل پا برونکی به جریان می رود از خویشتن دریا برون