گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خوشا وقت شوریدگان غمشاگر زخم بینند و گر مرهمش
تا خزان آمد گل کامی نچیدیم از چمنغنچه تا نشکفت روی دل ندیدیم از چمن
دل آگاه آزاد است از اندیشه مردنچراغ طور عرفان را نباشد بیم افسردن
به سعی در طلبش راه جستجو سر کنمی دگر ز گداز نفس به ساغر کن
از عاشقان چه گویم و صبر و توانشانخندان بود چو لاله دل خونفشانشان
تا نهاد آن آفتاب شعله خو پا در چمنهمچو بوی گل ز هم پاشید دل ها در چمن
ساز شد در پرده خاموشی آخر جنگ منبا صدای دل طپیدن شد بلند آهنگ من
بوسی ز کنج لعل لبش انتخاب کنخود را به آن نگار مصاحب شراب کن
انکسار مرا تماشا کناعتبار مرا تماشا کن
غیر را امشب کباب از اختلاط یار کنباده بستان از کفش در کاسه اغیار کن
ساقی بیار باده و عیشم به کام کنزین بیش خون مکن به دلم می به جام کن
تو را عشق همچون خودی ز آب و گلرباید همی صبر و آرام دل
امروز چون توان به مدارا گریستنباید چو ابر دجله و دریا گریستن
چراغ دوده مجد و علا امام حسینفروغ دیده شیر خدا امام حسین
شعله حسن ز تو سینه سوزان از منلب خندان ز تو و دیده گریان از من
شد بهار و گشت عالم گلستان ما همچنانکرد گل از خاک اسرار نهان ما همچنان
چو گل شکفت دگر توبه اختیار مکنبگیر ساغر و خون در دل بهار مکن
چنان یکباره ترک تیغ باز من برید از منکز آن قطع نظر خونابه حسرت چکید از من
شد خیال رویش از بس آشنای چشم منصفحه تصویر گشته پرده های چشم من
عجب ز غنچه به آن لعل همسری کردنبه این دهن به لب او برابری کردن
شمعی که مرا روشنی جان تن است آنزینت ده هر محفل و هر انجمن است آن
ساقیا رحمی بر احوال من افتاده کناینکه خونم می کنی در دل به جامم باده کن
چو عشقی که بنیاد آن بر هواستچنین فتنه انگیز و فرمانرواست
حیف باشد واله دنیای دون پرور شدنقطره در حبس ابد مانده است از گوهر شدن