گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفتم رهین مهر تو شد این دل حزینگفتا حزین دلی که به مهری بود رهین
ای سیه چشم چه دیدی تو از این دیده گناهکه نگاهت چو کنم خیره کنی چشم سیاه
به حکم آن که ز دل ها بود به دل ها راهدل امیر ز سوز دل من است آگاه
خوش آن که او را در دل بود ولای علیکه هست باعث رحمت به دنیی و عقبی
چندی گزیده یار ز من دوریافزوده شور بخت مرا شوری
سخت است گرچه مرگ پدر بر پسر همیهان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی
قطب شیر و صید کردن کار اوباقیان این خلق باقی خوار او
جانا چه شود گر تو در مهر گشاییوز در به در آیی و چو جانم به بر آیی
قمر آن نیست که عاشق برد از یاد او رایادش آن گل که نه از کف ببرد باد او را
روزگار آسوده دارد مردم آزاده رازحمت سندان نمی آید در بگشاده را
خر عیسی است که از هر هنری باخبر استهر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است
خواهم که دهم جان به تو میل دلم این ستترسم که پسندت نشود مشکلم این ست
طرب افسرده کند دل چو ز حد در گذردآب حیوان بکشد نیز چو از سر گذرد
نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمدکه خیز و جان و دل آماده کن امیر آمد
شکر خدا را که بخت هادیم آمدنامه ای از حاج شیخ هادیم آمد
چون خورم می در سرم سودای یار آید پدیدراست باشد این مثل کز کار کار آید پدید
بود سقایی مرورا یک خریگشته از محنت دو تا چون چنبری
یاد کردند مرا باز به گلدان دگرگلبنان دگر از طرف گلستان دگر
به دست جام شراب و به گوش نغمۀ سازشبی خوش ست خدایا دراز باد دراز
تا بر سر است سایه شهزاده ایرجمگویی مگر به تاج فریدون متوجم
پیرم و آرزوی وصل جوانان دارمخانه ویران بود و حسرت مهمان دارم
ز یاران آن قدر بد دیده ام کز یار می ترسمبه بیکاری چنان خو کرده ام کز کار می ترسم
ما خریدیم به جان عشق تو نی با زر و سیمبه زر و سیم خرد عشق بتان مرد لییم
آزرده ام از آن بت بسیار ناز کنپا از گلیم خویش فزون تر دراز کن