گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
باز روز آمد به پایان شام دلگیر است و منتا سحر سودای آن زلف چو زنجیر است و من
گفت روبه جستن رزق حلالفرض باشد از برای امتثال
شنیدم من که عارف جانم آمدرفیق سابق طهرانم آمد
نمی دانستم ای نامرد کونیکه منزل می کنی در باغ خونی
دلم زین عمر بی حاصل سرآمدکه ریش عمر هم کم کم در آمد
بدینجا چون رسید اشعار خالصپریشان شد همه افکار مخلص
بیا گویم برایت داستانیکه تا تأثیر چادر را بدانی
حجاب زن که نادان شد چنینستزن مستورۀ محجوبه اینست
خدایا تا به کی ساکت نشینممن این ها جمله از چشم تو بینم
خدایا کی شود این خلق خستهاز این عقد و نکاح چشم بسته
بیا عارف که دنیا حرف مفتستگهی نازک گهی پخ گه کلفت است
تو عارف واقعا گوساله بودیکه از من این سفر دوری نمودی
گفت از ضعف توکل باشد آنورنه بدهد نان کسی که داد جان
بگو عارف به من ز احباب طهرانکه می بینم همه شب خواب طهران
صبح نتابیده هنوز آفتابوانشده دیدۀ نرگس ز خواب
از طرفی نیز در آن صبح گاهزهره مهین دختر خالوی ماه
سبزه نگر تازه به بار آمدهصافی و پیوسته و روغن زده
بود به بند تو خداوند عشقخواست نبرد گلویت بند عشق
ای خدا باز شب تار آمدنه طبیب و نه پرستار آمد
پادشهی رفت به عزم شکاربا حرم و خیل به دریا کنار
به یکی از دوستان متشاعر متذوق خود که معهود بود بیاید و دیر کرده بود این سه بیت را بدیهة نوشتممن که مردم ز انتظارت ای فقیر
از مال جهان ز کهنه و نودارم پسری به نام خسرو
گفت روبه آن توکل نادرستکم کسی اندر توکل ماهرست
و علیک السلام میرآخورصاحب اسب و استتر و اشتر