گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن یکی می خورد نان فخفرهگفت سایل چون بدین استت شره
کسی که شیفته روی آن صنم باشدز طعن و سرزنش دشمنش چه غم باشد
علاج عاشق مسکین حبیب می داندکه داروی دل غمگین طبیب می داند
یک لحظه مرا بی رخت آرام نباشددل را بجز از لعل لبت کام نباشد
سلطان نگر که پرسش درویش می کنداظهار لطف و مرحمت خویش می کند
دردا که دوست هیچ رعایت نمی کندمردیم از عتاب و عنایت نمی کند
دلبر برفت و درد دلم را دوا نکردآن شوخ بین که بر من مسکین چه ها نکرد
نظر کنید که آن شهسوار می گذردقرار جان من بی قرار می گذرد
اگر طریقه تو جمله ناز خواهد بودوظیفه من شیدا نیاز خواهد بود
خرم دل آن کس که تمنای تو داردشادی کسی کو غم سودای تو دارد
چون شب و روز مرا از تو عنایت باشدمن و ترک غم عشق این چه حکایت باشد
شیخ می شد با مریدی بی درنگسوی شهری نان بدانجا بود تنگ
دوش از جمال دوست شبم روز گشته بودکان آفتاب شمع شب افروز گشته بود
سلام من سوی آن شاه سرفراز بریدپیام من بر آن ماه دلنواز برید
دل همیشه تکیه بر فضل الهی می کندجان گدای او شده است و پادشاهی می کند
رندان که مقیمان خرابات الستنداز غمزه ساقی همه آشفته و مستند
هر که را سلطان ما بیچارگی روزی کندبازش از روی عنایت چاره آموزی کند
عاشقان چون با خیال یار خود پرداختندخلوت دل را ز غیر دوست خالی ساختند
سحرگه باد نوروزی چو از گلزار می آیدمرا از بهر جان بخشی نسیم یار می آید
بر آستان خرابات عشق مستانندکه نقد هر دو جهان را بهیچ نستانند
صباح عید ز بهر صبوح برخیزندبر آتش دل ما آب زندگی ریزند
ز شست عشق چو تیر بلا روان کردندنخست جان من خسته را نشان کردند
یک جزیره سبز هست اندر جهاناندرو گاویست تنها خوش دهان
عید است و حریفان ز می عشق خرابندای دوست مپندار که سرمست شرابند