گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
باز گردیم از این حدیث درازقصه ی شمس دین کنیم آغاز
بود شه را عنایتی به ولددر نهان اندرون برون از حد
زن چو عاجز شد بگفت احوال رامردی آن رستم صد زال را
بازگشت از دمشق جانب رومتا رسد در امام خود مأموم
وان جماعت که منکران بودندمنکر قطب آسمان بودند
باز شیطان به صورتی دیگرزد در ایشان کدورتی دیگر
ناگهان گم شد از میان همهتا رهد از دل اندهان همه
شعر عاشق بود همه تفسیرشعر شاعر بود یقین تف سیر
نقل صایب شنو از آن سروردر بیان صفات این دو نفر
روز و شب در سماع رقصان شدبر زمین همچو چرخ گردان شد
کرد آهنگ و رفت جانب شامدر پیش شد روانه پخته و خام
شمس تبریز را بشام ندیددر خودش دید همچو ماه پدید
کرد رجعت بروم باز آمدرفت چون کبک و همچو باز آمد
شاه با خود آمد استغفار کردیاد جرم و زلت و اصرار کرد
چند سالی نشست و باز ز عشقرفت با جمع خلق سوی دمشق
بعد از آن بازگشت جانب رومتا زند بر چنین شیر رقوم
آن امانت که گفت در قرآنحاملش شد ز جاهلی انسان
در چنین جوش یک مرید از اویافت قربت سوار گشت به کو
پس ولد را بخواند مولاناگفت دریاب چون تویی دانا
آن گروهی که زنده از دینندهمه بیدار خواب می بینند
مصطفی در خبر چنین فرموداز زبان خدای حی ودود
شورش شیخ گشت از او ساکنوآن همه رنج و گفت وگو ساکن
خدمت از بهر آن نهاد خداتا شوی از خودی تمام جدا
سخت تر رنج انبیا را بوداندکی کمر اولیا را بود