گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مصطفی گفت تن بود مرکبروح یا عقل کی شود مرکب
خلق را چو ساخت در ظلمتنورشان ریخت بر سر از رحمت
هست حق را فرشته ای به زمینکاو برد جنس را به جنس یقین
در یم نثر نظم یک قطره استدر خور خامشی سخن ذره است
آن خلیفه کرد رای اجتماعسوی آن زن رفت از بهر جماع
بشنو این را ز نص ای داناکه ز یزدان دو بحر شد پیدا
خور عقل است حق اگر دانیفکرها را به نور او خوانی
لیک این هم بدان و فهمی کنکاین کسی را بود که او ز سخن
همچنین اند اولیای کبارموج زن جمله چون یم زخار
بر زمین سر نهاد و شکر خداکرد از جان و دل بصدق و صفا
گفت ای موسی کلیم بدانکه به من کرد همرهمی نتوان
باز با همدگر رفیق شدندباز از جان و دل شفیق شدند
نشنیدی حکایت ابلیسکه چرا دور گشت از تقدیس
همچنین بود قصۀ محمودبا ایاز گزیدۀ مسعود
هست محمود خلق دو جهانخودپرستان مثال آن میران
زن بدید آن سستی او از شگفتآمد اندر قهقهه خنده ش گرفت
ملک الموت چون بر او آیدتا که روحش ز جسم برباید
نشنیدی که شاه جمله رسلمهدی و هادی و خفیر سبل
باز گرد و بگو حدیث خضرچون شد از هجر او کلیم کدر
غرضم از کلیم مولاناستآنکه او بی نظیر و بی همتاست
نزد یزدان چو بود مولانااز همه خاصتر به صدق و صفا
در شناعت درآمدند همهآن مریدان بی خبر چو رمه
همچو کفار در زمان رسولقصد کرده ورا ز کید و فضول
آن شنیدی که قوم بد طالعبر سر بام مسجد جامع