گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دلش عزم وطن کرد از سر و جانوطن را دوست دارد اهل ایمان
جهان بشکفت از شادی چو گلبنبه استقبال شد برت و سترگن
خوش آن هجران که از داغ جداییبه دلها گرم سازد آشنایی
شنیدم کز حسد با آن گل اندامز خردی بود دشمن خواهر رام
شبی تیره چو دود آه عشاقبه هجر اندوده بام نیلگون طاق
قضا را گازری با عقل و فرهنگدر آن شب با زن خود بود در جنگ
به سیتا گفت لچمن با دل تنگببا با من به معبد بر لب گنگ
به تنهایی بت خونبار بگریستبرو برگ درختان زار بگریست
چند روزی هم بر آن بد بعد از آنشد پشیمان او از آن جرم گران
یکی زاهد در آنجا داشت ماوادر آن قاف قناعت کرد عنقا
سحرگاهی خلاف عادت آن ماهپسر را نیز با خود برد همراه
که فرزندان شما شهزادگانیدچو من خود را ز درویشان ندانید
چو رام غافل از سیتا جدا ماندبه پشت پای خود دولت ز در راند
سحرگاه از شبستان همچو خورشیدبرون آمد به نذر جگ اسمید
ز شوخیهای آن دو طفل بی باکبرت برجست و لچمن شد غضبناک
ز جا شیری فلک فرسای جنبیدفلک حیران که کوه از جای جنبید
صنم را آگهی داد او از آن پیشنموده حجره در بتخانۀ خویش
دگر ره رام اندر زاری افتادبه زاری گفت کای خور پریزاد
گریبان زمین شد ناگهان چاکدر آمد همچو جان در قالب خاک
حجتش اینست گوید هر دمیگر بدی چیزی دگر هم دیدمی
چو شد نومید رام از وصل جانانفتاد از پای همچون جسم بی جان
سبب انشای مثنوی ولدی در بیان اسرار احدی آن بود که حضرت والدم و استادم و شیخم سلطان العلماء و العارفین مولانا جلال الحق والدین محمد بن محمد بن الحسین البلخی قدسنا الله بسره العزیز در مثنوی خود قصه های اولیاء گذشته را ذکر کرده است و کرامات و مقامات ایشان را بیان فرموده غرضش از قصه های ایشان اظهار کرامات و مقامات خود بود و از آن اولیایی که همدل و همدم و همنشین او بودند مثل سلطان الواصلین سید برهان الدین محقق ترمدی و سلطان المحبوبین و المعشوقین شمس الدین محمد تبریزی و قطب الاقطاب صلاح الدین فریدون زرکوب قونوی و زبدة الاولیاء و السالکین چلبی حسام الدین حسن ولد اخی ترک قونوی عظمنا الله بذکرهم احوال خود را و احوال ایشان را بواسطه قصه های پیشنیان در آنجا درج کرده چنانکه فرموده استخوشتر آن باشد که سر دلبران
در بیان آنکه حق تعالی از همه مخلوقات و موجودات ظاهرتر است و از غایت پیدایی پنهان است که خفی لشدة ظهوره زیرا هر مخلوقی را از آدمی و غیره باوصافش توان شناختن مثلا صورت آدمی را می بینی اگر از تو می پرسند که چه کس است می گویی نمیشناسمش بعد از اختلاط که افعال و اقوال و اخلاق و هنرهای او را مشاهده می کنی گویی که نیکش شناختم آنچه از او دیدی که موجب شناخت شد یقین که صورت نیست معنی بی چون و چگونه اوست اکنون چون بدان مقدار اخلاق و افعال معنی آدمی بر تو پیدا شد حق تعالی که جمله مخلوقات افعال و اقوال و آثار اوست چون پنهان ماند از این روی می فرماید که الحق اظهر من الشمس فمن طلب البیان بعد العیان فهو فی الخسرانهر که بر هستی حق جوید دلیل
ابتدا میکنم بنام خداموجد عالم فنا و بقا