گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز خرسان رای عفریتان تبه شدز بخت تیره روزشان سیه شد
درآن میدان هنومان دلاورهمی زد پیل را با پیل دیگر
هم ه روز از فروغ صبح تا شامبه دیوان جنگ کرده لچمن و رام
چو حال لشکر دیوان تبه دیددل اندرجت از کینه بجوشید
نظاره کرد ماه از بام افلاکوجود چون کتان سر تا قدم چاک
چو سیتا بر هلاک خود برآشفتتسلی را به گوشش ترجتا گفت
چو رام از تیر جادو گشت مجروحبه خاک افتاد همچون جسم بی روح
به رفتن ها خوش و ناخوش رضا دادرضایش بی رضایی ها همی داد
چو آن غم نامه بر عاشق فرو خواندهمی بر آتش او روغن افشاند
به لچمن گفت با گردان لشکرکه هان وقت است بشتاب ای برادر
مر خلیفه مصر را غماز گفتکه شه موصل به حوری گشت جفت
چو در لنکا ز مرگ او خبر شدسراسیمه جهان زیر و زبر شد
برادر را به میدان چون زبون دیدچو آتش کسوت آهن بپوشید
شنید این حرف هنونت نکونامندیده انتظار رخصت رام
کمر بشکست راون را ز اندوهکه چون آورد هنونت آنچنان کوه
زمین بوسید و گقت ای شاه دیواندل من مانده است امروز حیران
چو عزم رزم گشته در دلش جزمبه رزم آمد چو مستان شاد در بزم
به میدان بازگشته دیو خونخواربلای رفته باز آمد دگربار
سحر کز تیغ خورشید ظفر کوششفق خونین کفن افکنده بردوش
چو راون کشته گشت و فتح لنکازنش بگرفت دست حور سیتا
چنین گویند روز فتح لنکاببیکن گفت با رام صف آرا
چون رسول آمد به پیش پهلوانداد کاغذ اندرو نقش و نشان
چو رام از فتح لنکا دل بپرداختبه مردی و جوانمردی قران ساخت
کشید از دل بس آهی آتش اندودزمین پر شعله کرده چرخ پر دود