گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز غار آخر بر آمد بال دلتنگسلاح جنگ کرد ه تختۀ سنگ
قوم گفتندش به پیکار و نبردبا چنین زهره که تو داری مگرد
هوای عشق آمد فصل برساتکه فردوس برین را می کند مات
شبی چون جیب صبح آبستن نورچو خور دامن فشان بر شمع کافور
چو شاهنشاه چین از غایت کینز هر سو آخته شمشیر زری ن
به جاسوسی حال آن پری زادبه چار اطراف عالم کس فرستاد
کهن تاریخدان عشق نامهچنین جنباند خونی نوک خامه
قضا را کرگسی بود اندران کوهقوی هیکل بسان ابر اندوه
چو مهر از قعر این دریای اندوهعلم زد بر فراز کوهۀ کوه
شنو اح وال خود ز آغاز و انجامپریزادی که بودش انجنی نام
پی رخصت به پای انگد افتادکه از دریا بخواهم جست چون باد
چو ابروی هلال از وسمه گون طاقاشارت باز شد با چشم عشاق
گفت عیاضی نود بار آمدمتن برهنه بوک زخمی آیدم
هلال آسا صنم را دید از دورضعیف و ناتوان چون چش م مخمور
چو روشن گشت شب را جان تاریکبه دیده شد فروغ صبح نزدیک
هنون رخصت شد و کرده زمین بوسصنم را گفت کای خورشید ناموس
هنون چون رفت گام چند از پیشنکو اندیشه مرد آن همت اندیش
اجازت داد پور خرد خود راکه رو بنمای دست برد خود را
یک اسپه تاخت اندرجت به میداننکرده التفات فوج چندان
کمندی داشت اندرجت عدو گیرکه چون حق نمک گشتی گلوگیر
ز قصر خویش راون در نظارهبدید آن لشکر آتش عیاره
به افسون ساز دیوی داد پیغامطلسمی کن به تقلید سر رام
چو راون روز کاخ ماه برتافتز نزدیکی دشمن آگهی یافت
آن یکی بودش به کف در چل درمهر شب افکندی یکی در آب یم