گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو مژده یافت زان اقبال جمشیدسهیل آمد به استقبال خورشید
چو رام از خدمت آن نیکنامانبه طرف جوی شد سرو خرامان
غریوان بر ارابه خر به پیکارروان شد همچو توپ صاعقه بار
خواجه ای بودست او را دختریزهره خدی مه رخی سیمین بری
به لنکا شاه دیوان بود راو نبدن دیو و پری جان بود راو ن
سهی سروی ز رحمت آفریدهبه جسم و روح نور حق دمیده
نماندش اختیار از بی قراریارابه خواست از بهر سواری
به گل چیدن برآمد ناگهان حورخرامان شد به گلشن سروی از نور
همی رفت آهوی زرین جهیدهگهی پیدا و گه پنهان ز دیده
چو لچمن رفت راون وقت آن یافتکه گرگ کهنه بره بی شبان یافت
به بی رویی کشان می بردش از مودو چار اندر هوا شد با جتایو
چو رام از کشتن آهوی زرینطلسم دیو را برداشت تمکین
به ناگه رفت در دامان کوهیبه کوهستان عجب گردون شکوهی
در آن نزدیک نقش پای ده سرنموده رام دل خ ون را برادر
رفت یک صوفی به لشکر در غزاناگهان آمد قطاریق و وغا
چو باز آمد به خود لختی شبانگاهفکنده چشم پر خون بر رخ ماه
چو روزی چند در صحرا قدم زدبه ناگه فتنۀ عالم علم زد
ز سوز رام تا طبعم سخن راندزبانم چون زبانه آتش افشاند
موکل بر پری زن دیوکی چندستم رأی و ستمکار و ستم بند
چو در رک مونک کوه آن کوه تمکینعلم بر زد چو سیاح جهان بین
چو یک چندی گذشت از روزگاراندر آمد در شکفتن نو بهاران
چو در رکه مونک آمد رام دلخونخبر بردند بر سگریو میمون
که دیوی بود مایاوی ملنگیبه زور صد هزاران فیل جنگی
ز زور بال گویم با تو یک حرفهمی کوهی که همرنگ است با برف