گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
درآمد ناگه ا ز در حاجب بارکه بسوامتر زاهد آمد از غار
چو بسوامتر رخصت شد ز جسرتگرفته رام و لچمن را به صحبت
ز دانش داد زاهد پاسخ رامکه رایی بود در ستجگ سگر نام
به عزم مالوه بس راه پیمودکه آن جا ی عبادت گاه او بود
به تخت آسمان چون شاه خاورز فتح دیو شب کج ماند افسر
هر دمی فکری چو مهمان عزیزآید اندر سینه ات هر روز نیز
جوابش داد اندر شهر ترهتکه معمورست خلق از ناز و نعمت
ز ره رفتن زمانی نارمیدندبه روز جشن در ترهت رسیدند
دل جسرت به غایت شادمان شدهمان ساعت خوشش آمد روان شد
مهیا آمد از بهر سواریبه پیل آسمان پیکر عماری
سعادت هر که را شد سایه گسترشود دلخواه بختش سیر اختر
چو جسرت در اود بنشست دلشادبه جا آورد شکر حق ز اولاد
سحر چون ماند بر سر شاه چین تاجز بند آسمان شد ماه اخراج
چو قصد غسل کرد آن سرو گلرنگبه آب زندگی شد آشنا گنگ
چو پیش آمد بران رای خردمندز عشق زن بلای هجر فرزند
به پایان چون رسید ایام ماتموزیران مشورت کردند با هم
ای ایاز پر نیاز صدق کیشصدق تو از بحر و از کوهست بیش
برت آن کفش چوبین بست بر سرعزیزش داشت از صد تاج گوهر
چو سیاحان به عزم جای دیگرصنم همره روان شد با برادر
بهر جا کش سراغ عابدی یافتبرای دیدنش مشتاق بشتافت
چنین تا بر در دیری رسیدندبتی افتاده اندر خاک دیدند
شکار آورد روزی آن ظفرکیشگوزن و آهوان را از عدد بیش
جهانگیر فلک با روی روشنچو از زرین جزوکه داد درشن
خرامان آن دو سرو از گشت گلشنرسیده در وطنگاه ستیچن