گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یار اگر بیگانه با اغیار می شد بد نمی شدوز صمیم قلب با ما یار می شد بد نمی شد
به روشنایی افکار نغز پی نبردقلم که راه نپیمود جز به تاریکی
آواره به کوه و دشت و صحرا شده اممجنونم و دیوانه لیلا شده ام
ای محترم مدافع حریت عبادای قاید شجیع و هوادار عدل و داد
به توام شیفته از هر جهت افکار تو کرددیده نادیده مرا تشنه دیدار تو کرد
در شفق من به ذات حق قسم استآنچه دیدم صفات حق دیدم
خداوندا ز جام عشق کن مستکه در مستی فشانم برجهان دست
هست مهمان خانه این تن ای جوانهر صباحی ضیف نو آید دوان
به هستی دیده چون نگشوده بودمبه خواب نیستی آسوده بودم
به نام ساقی دور پیاپیکه هم جام است و هم مستی و هم می
دل از عشق محمد ریش دارمرقابت با خدای خویش دارم
مهین پیغمبری از نسل آدمجهان رحمت از یزدان مجسم
به چشم خویش دیدم عاشق مستچو جان نقشی نهاده بر کف دست
شبی سرمایۀ اقبال جاویدز نورش جرعه ای در جام خورشید
سعادت نامۀ اختر بلندیبه ذکر پیر یابد ارجمندی
جهان نو زنده گشت از حسن تدبیربه عدل شاه نورالدین جهانگیر
سخن معشوقۀ عاشق مزاج استسخن نا دردمندان را علاج است
ز من عشق است هندستان زمین راکه عشق آنجاست مذهب کفر و دین را
آن یکی را بیگهان آمد قنقساخت او را هم چو طوق اندر عنق
در افکندم به میدان گوی دعویبه صوفی صورت ابلیس معنی
اگرچه خاطرم دریای رازستکه دریا را به غواصیم نازست
شکر گفتار این شیرین فسانهبدین آهنگ بسرود این ترانه
شبی از دور بینی خلوت آراستز هر یک اهل دانش مشورت خواست
چو ماه رام را پرتو عیان شدهلال عید ماه آسمان شد