گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جان از غم دوست رستنی نیستزین دام هلاک جستنی نیست
گفت نه نه من حریف آن میممن به ذوق این خوشی قانع نیم
بار آورنده شجر بی ثمر پدرای زندگانی ات همه با دردسر پدر
رفت شخصی تا که بتراشد سرشدر بر دلاک از خود خرترش
ای تو چو هوشنگ هوشیار علی جانگویمت این نکته هوش دار علی جان
حشمت الملک آن که عنوانشپیش من اینکه خواندمی خانش
غزل فلفلحلحح همان غزلی ست که به جهت حضرت آیة الله کردستانی از بین راه که به طهران می آمدم ساخته ۱۳۴۱ ق و از همدان در ضمن کاغذی که به ایشان نوشته بودم به سنندج فرستادم ولی سابقه دادن به این غزل ده مرتبه زحمتش بیشتر از نوشتن آن است با آیة الله به تماشای حوالی رفته بودیم که پیرمردی عامی و بیابانی دیدیم که خبرهای غریب می گفت از جمله این که چهل شب در قبرستان کهنه ای که روز نیز جنبنده و جاندار از آن گذر ندارد مشغول بعضی اوراد و اذکار بوده است خود آیة الله که منکر تاثیر منتر و طلسمات بود معلوم شد بسی از اینها دانسته و حتی در شبهای خوفناک خوانده است و بسیاری از آنها را خواند که من تنها کلمه فلفلحلحح را به خاطر سپردم قطب الاسلام یک ملای پیرمرد بدبخت و شریفی است که اغلب علمای کردستان که امروز هر کدام عنوانی دارند شاگرد این بدبخت بوده اند ولی امروز از کثرت پریشانی جزیی امورات زندگانیش را آیة الله اداره می کند خود آیة الله هم بیشتر تحصیلاتش پیش قطب بوده است علت بدبختیش این است که طبعا آزادیخواه و متجدد بوده در اول مشروطه هم تاسیس مدرسه جدیدی کرده است البته یک همچو ملایی بودنش به جهت دیگران خیلی اسباب ضرر است پس به همین جهات عموم علما او را تکفیر کرده از آن وقت هم دیگر نتوانسته است کمر راست کند روزی در مجلس او حکایت منقلی پیش آمد که چهار پنج نفر نتوانستند یک منقل آتش کنند پس اگر در غزل به شعری که منقل قطب الاسلام در اوست برسید بدانید مقصود چیستخواهم از راه خرابات فلفلحلحلح
ازین سپس من و کنجی و دلبری چون حوردگر بس است مرا صحبت هپور و چپور
نامه من برت از کان شفا می آیدمحترم دار که این نامه ز ما می آید
بهتر ز کوی یار دل اندر نظر نداشتیا چون من فلک زده جای دگر نداشت
هزار مرتبه جانی که جانم از دستشبه لب رسیده فدای هزار نتوان کرد
آن جهان چون ذره ذره زنده اندنکته دانند و سخن گوینده اند
پیر خرد پند حکیمانه ایداد اگر عاقل فرزانه ای
ز ری سوی همدان رخت بست و بار گشادیگانه راد تقی زاده بزرگ نهاد
به عهد چشم تو یک دل امیدوار نشدبرو که عهد تو برگردد اینکه کار نشد
نویسنده را بایدی چار چیزدل و دست و افکار و وجدان تمیز
ببند ای دل غافل به خود ره گله رازیان بس است ز مردم ببر معامله را
شهید عشق تو کارش به دست و پا نرسدبه داد آنکه تو راندی ز خود خدا نرسد
حاجی بی عقیده تاجر دزدکه از این هردو اجر خواهد و مزد
خوشا شیراز و عهد باستانشدرخشان دوره دور کیانش
دل ز می دست برنمی دارددست تا هست برنمی دارد
سرخ آن کس که رخ از باده گلگون نکندفصل گل روی همان به که به هامون نکند
این سخن از حد و اندازه ست بیشای ایاز اکنون بگو احوال خویش
به نام آنکه در شأنش کتاب استچراغ راه دینش آفتاب است