گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به سال شصتم عمرت نوید جشن رسیدبمان که بعد صد و بیست سال خواهی دید
تو دادگر شو اگر رحم دادگر نکندبکن هر آنچه دلت خواست او اگر نکند
دوش تحت الحنک انداخته زاهد بر دوشهمچو افعی زده می پیچم از اندیشه دوش
نمود با مژه کاری که نیشتر نکندبه دل بگو که از این غمزه بیشتر نکند
میر گفت او کیست کو سنگی زندبر سبوی ما سبو را بشکند
غم هجر تو نیمه جانم کردکرد کاری که ناتوانم کرد
ز طفلی آنچه به من یاد داد استادمبه غیر عشق برفت آنچه بود از یادم
برای اینکه مگر از تو دل نشان گیردز هر کنار گریبان این و آن گیرد
به مردم این همه بیداد شد ز مرکز دادزدیم تیشه بر این ریشه هرچه بادا باد
سوی بلبل دم گل باد صبا خواهد بردخبر مقدم گل تا همه جا خواهد برد
ابرویش تا رقم قتل من امضا می کردمژه این حکم برون نامده اجرا می کرد
زان سبو دوش که در میکده ساقی بر دوشداشت جامی زدم امشب خوشم از نشیه دوش
ز عشق آتش پرویز آنچنان تیز استکه یک شراره سوزان سوار شبدیز است
با من این روح سبک سیر گران جانی کردتنم از پای درآورد و رجزخوانی کرد
داد حسنت به تو تعلیم خودآرایی رازیب اندام تو کرد این همه زیبایی را
آن شفیعان از دم هیهای اوچند بوسیدند دست و پای او
دل اگر جا به سر طره جانان گیردبه پریشان وطنی سازد و سامان گیرد
به یار شرح دل پرملال نتوان گفتنگفته بهتر امر محال نتوان گفت
مدام یک نفسم سینه بی خروش نبوداگر پیام سروشم به گوش هوش نبود
تو ای ستاره صبح وصال و روز امیدطلوع کن که چو شب تیره بخت شد ناهید
دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتابشستم ز سیل اشک من از دیده نقش خواب
آتش الهی آنکه بیفتد میان دلنابود همچو دود شود دودمان دل
نشسته بودم دوش از درم درآمد یارشکن به زلف و گره بر جبین عرق به عذار
چنین گفت رندی به تیمورتاشخیانت اگر کردی ایمن مباش