گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بفکن نقاب و بگذار در اشتباه ماندتو بر آن کسی که می گفت رخت به ماه ماند
خوش آن زمان که دلم پای بند یاری بودبه کوی باده فروشانم اعتباری بود
دیشب خرابی میم از حصر و حد گذشتاین سیل کوه ساز خم آمد ز سد گذشت
هزار عقده ز دل ای سرشک واکردیبیا بیا که چه خوش آمدی صفا کردی
ای بارگاه حسن تو محمود ایاز کنوی خسروان به پیش ایازت نیاز کن
محیط گریه و اندوه و غصه و محنمکسی که یک نفس آسودگی ندید منم
شاه با دلقک همی شطرنج باختمات کردش زود خشم شه بتاخت
به غیر عشق نشان از جهان نخواهد ماندبماند عشق ولیکن جهان نخواهد ماند
چه گویمت که چه از دست یار می گذردبه من هرآنچه که از روزگار می گذرد
در عشق بدان فرق شهنشاه و گدا نیستکس نیست که در کوی بتان بی سر و پا نیست
عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشتتاریخ زندگی همه در درد سر گذشت
به سر کویت اگر رخت نبندم چه کنمواندر آن کوی اگر ره ندهندم چه کنم
ای طره ات کلف به رخ آفتاب کنروی تو آفتاب و مه اندر نقاب کن
مرا عقیده پیرار و پارسالی نیستخیال روی دمکرات و اعتدالی نیست
سپاه عشق تو ملک وجود ویران کردبنای هستی عمرم به خاک یکسان کرد
دل که در سایه مژگان تو فارغ بال استگو ببین چشم بداندیش چه از دنبال است
در دور زندگی به جز از غم ندیده امیک روز خوش ز عمر به عمرم ندیده ام
مصطفی را هجر چون بفراختیخویش را از کوه می انداختی
زنده به خون خواهی ات هزار سیاووشگردد از آن قطره خون که از تو زند جوش
مگو چه سان نکنم گریه گریه کار من استکسی که باعث این کار گشته یار من است
من و ز کس گله حاشا کی این دهن دارمز غیر شکوه ندارم ز خویشتن دارم
اشک بعد از تو جهان آب نما کرده به چشمدوری از دیده ببینی که چه ها کرده به چشم
چه دادخواهی از این دادخواه پوشالیز شاه کشور جم جایگاه پوشالی
می خواستی دگر چه کند کرد یا نکردمردم قجر به مردم ایران چه ها نکرد