گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفت یزدان صریح در قرآنتا پذیرند خلق از دل و جان
با ولد شه حسام دین در خوابگفت چون سایلی شنو تو جواب
خلق جمع آمدند پیر و جوانهمه شافع شدند لابه کنان
اولیا را مقام هست سه حالدر طریق خدای بی ز زوال
گر کنم باز من سر ابنان اینانوضع های جهان شود ویران
هست مردی در این جهان پنهانمثل نقره و زر اندر کان
جان ها را خدای بی همتامختلف آفرید در مبدا
مصطفی گفت با صحابه عیاندر بیان ره جحیم و جنان
بود از حق الست از تو بلیبی لب و کام جست از تو بلی
گفت ایاز ای مهتران نامورامر شه بهتر به قیمت یا گهر
مصطفی گفت بدترین دشمنمر ترا نفس تست اندر تن
در تو جمع است کفرو هم ایمانگشت مضمر فرشته هم شیطان
چونکه بنشست بر مقام پدرداد با هر یکی دفینۀ زر
گرچه بدوالدش قوی مشهورنبد او همچو شمس دین مستور
قطب از جمله است چیز دگرتا چه سر دارد او عجب در سر
نشنیدی حکایت منصورشهسواری ورایت منصور
هر ولی جملۀ کرامت داشتگرچه هر یک یکی دوزان افراشت
خلق را دردو چیز فایده استتن و جان را از آن دو مایده است
بسط در قبض جوی ای جویازندگی درگذار و مرگ و فنا
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکندو جهان بهم برآید سرشور و شر ندارم
پس ایاز مهرافزا بر جهیدپیش تخت آن الغ سلطان دوید
همنشین خدا بود هر کوبا ولی خداست همزانو
همه گفتند کای شه ممتازگرچه ما را نبود دیدۀ باز
هستی این جهان بود چون برفشرح این سر چو آفتاب شگرف