گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گاه طفلی مزه ز شیرت بودبعد از آن از طعام روی نمود
این معانی و این غریب بیانداد برهان دین محقق دان
ذره ای ز آفتاب گشت پدیدکی تواند جمال او رادید
خفتۀ را شنو که در صحراباز بودش دهان بسوی هوا
نشنیدی حدیث پیغمبرکه چه گفت آن شهنشه سرور
در جوانی ببلخ چون آمدخواست کان جایگاه آرامد
چونکه از بلخیان بهاء ولدگشت دلخسته آن شه سرمد
نعره لا ضیر بشنید آسمانچرخ گویی شد پی آن صولجان
شست بر جاش شه جلال الدینرو بدو کرد خلق روی زمین
شد مریدش ز جان و سر بنهادهمچو مرده به پیش او افتاد
ناگهان شمس دین رسید به ویگفت انی ز تاب نورش فی
غم دنیا مخور زیان داردغم دین خور که سود آن دارد
کار دنیا بود یقین بازیناسزایی اگر بوی سازی
زان سبب آفریدت او مختارکه تو باشی زرای خود برکار
مصطفی گفت هر که کرد یقینکه رسد ترک را عوض در حین
کودک از مرغکی شود دلشادگنج عالم بود برش چون باد
در نبی گفت حق که یک ذرهاز بد و نیک ای بخود غره
مصطفی گفت اکثر اهل جنانابلهان اند و ساده و نادان شد
من کی آرم رحم خلم آلود راره نمایم حلم علم اندود را
مردمان را ز همنشین بشناساینچنین گفته است خیر الناس
دان که مخلوق جمله سه شکل اندیک گره جسم و یک گره عقل اند
جلوه ها شیخ بر مرید کندجلوه کی بر خس مرید کند
زان به احمد خطاب شد لولاککه برای تو ساختیم افلاک
هر چه اندر جهان خوشت آیدتن و جانت از آن بیاساید