گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
طرح این را خدای در قرآنکرد تا تو پذیریش از جان
نوش شهوت بدان که پر نیش استمرهمش سر به سر همه ریش است
شیخ پاکت کند بگیر او راچون پلیدی مهل چنان جو را
همه اجرام کون گشته حجاببر اعادی حق نه بر احباب
از خدا جز ولی کجا ترسدمورکی کی ز اژدها ترسد
ای حیات دل حسام الدین بسیمیل می جوشد به قسم سادسی
گرچه الاست منزل ره دانراه دیگر در اوست بی پایان
گر نمودی یکی بخلقان روهمه یکسان شدی ولی و عدو
این جهان همچو لیل و آن چو نهاراین بود چون دی آن بود چو بهار
مادح خورشید مداح خود استکه دو چشمم روشن و نامرمد است
مصطفی گفت هر که قومی رادوست دارد ز جان و دل بصفا
مصطفی گفت مؤمن است عزیززانکه او راست راستین تمییز
هر ولییی ز حق شده دریاگرچه اول چو قطره بد جویا
زان مریدان صلاح دین بدیککه از او داشت نور حور و ملک
گر بدی نور اولیا پیداآسمان و زمین شدی رسوا
صحبت شیخ به ز طاعتهاستزیر رنجش نهفته راحتهاست
واعظی را گفت روزی سایلیکای تو منبر را سنی تر قایلی
اولیای میانه مشهورانداولیای یگانه مستوراند
باز آن پیشوای اهل زمنمی کشید از اویس بو ز یمن
گرچه این نوع نکته ها خوب استنزد دانا عظیم مرغوب است
سر این راز بشنو از قرآنکه خدا گفت در حق خلقان
طیور الضحی لاتستطیع شعاعهفکیف طیور اللیل تطمع ان تری
سخن شمس دین همیگفتیمدر اسرار او همیسفتیم
چونکه آن جسم پاک شددر خاکلرزه افتاد در همه افلاک