گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کی کند بحر را ب قطره قیاسکو زراندر زر و کجاست پلاس
اولیا را از آن سبب ابدالنام شد که نماندشان آن حال
حاصل این دان که خدمت مردانبهتر است از عبادت یزدان
ای ضیاء الحق حسام الدین بیاای صقال روح و سلطان الهدی
هرچه زان خوش شوی وافزاییگرد آن گرد اگر تو دانایی
با علی گفت احمد مرسلکای هژبر خدا امیر اجل
دانه های عمل چو بر رویندهمچو خویشان ترا ز جان جویند
گرچه از ما هزار کاردگرآید از صنعت و ز علم و هنر
جز مگر بر عباد مخلص اوکز ازل صافی اند و پاک و نکو
در تو تمییز اگر بود برهیدل خود را بهر خسی ندهی
عاشقان از اجل نیندیشندزانکه با مرگ از ازل خویش اند
هست منصب چو کوه در عالمکه بر آن میرود بنی آدم
پر و بال است همت انسانمرد بیهمت است چون حیوان
دایما شد حسام دین او رامدحگر بود در خلا و ملا
اولم این جزر و مد از تو رسیدورنه ساکن بود این بحر ای مجید
جهد را نیز هم از ایشان دانکه ز گفتارشان شده است عیان
کرد رحلت ز تن کریم الدینآن نکو سیرت و ولی گزین
اولیا را بود مقام دگرخورش دیگر و مدام دگر
نشنیدی چه گفت پیغمبرآنکه بد بر شهان دین سرور
ذره ای نیست آسمان و زمینپیش آن آفتاب عل یین
شمس رالشکرش نه نوروی استتاب چون خنجرش فتول فی است
رحمت عالم است مرد خدادستگیر و پناه در دو سرا
اصل خلق است و خلق مظهر آنخلق را گیر و سوی خلق مران
هرکرا جان او ز عهد الستبود بیگانه وین طرف پیوست