گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سیر آن راه در وصال بوداز کمالی سوی کمال رود
خواجه ای را بود هندو بنده ایپروریده کرده او را زنده ای
در نبی گفت حق که خلق جهاناز صغیر و کبیر و پیر و جوان
حمله ها میکنم که بنمایمبندها را تمام بگشایم
بلکه خود بی اشارتی معلومشود او را تو گر کنی مکتوم
رهبر رهروان حق سخن استبر فلک نردبان حق سخن است
باش در بطن حوت یونس وارغرق تسبیح و ذکر لیل و نهار
جوی در خود ورا چو جویانیخیره هر سوی از چه پویانی
تو بدان شاهزاده میمانیبشنو احوال او که تا دانی
شاه محمود یک شبی میگشتبگروهی رسید اندر دشت
یک شبی خفته بود ابراهیمبر سر تخت خودب ناز و نعیم
این جزا را تو چون صدا میدانکز که آید بوقت بانگ و فغان
گفت خواجه صبر کن با او بگوکه ازو ببریم و بدهیمش به تو
این عدد از تن است کان عدد استدمبدم از عدد ورا مدد است
نیم از نور و نیم از ظلمتهر که بگذشت یافت صد دولت
بو حدیثی بیورده پیغمبرقنق کشی که در لکن استر
دید در خواب آن مرید گزینمثنوی خوان ما سراج الدین
مزن شانه به زلف پرشکن رامپوش از سنبل تر یاسمن را
عجب دارم از آن زلف چلیپاکه دارد صد هزاران دل در آن جا
چون بپیوستی بدان ای زینهارچند نالی در ندامت زار زار
بهار آمد گلستان شد مطراشدند از نو عنادل مست و شیدا
بتا آهسته تر بردار پا رااز این دام بلا بردار ما را
اگر خواهی بسوزانی جهان رارخی بنما بیفشان گیسوان را
به رخ جا داده ای زلف سیه رابه کام عقرب افکندی تو مه را