گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مسلسل زلف عنبر بار داردمکحل نرگس خمار دارد
دلم تاراج روی گلرخان شدبه میدان بتان چوگان زنان شد
بهشت از روی تو بهتر نباشدز حوران حسن تو کمتر نباشد
مرا هم ساق و هم زانو کند دردکمر با ساعد و بازو کند درد
صنم عشق تو همچون نار نمرودمرا در منجنیق عشق فرسود
مطرب آغازید پیش ترک مستدر حجاب نغمه اسرار الست
بگو تا دلبر حورم بیایدسفید و نازک و بورم بیاید
سهیل اندر یمن بلغار سوزددل عاشق ز هجر یار سوزد
به صعوه منصب بلبل ندادندبه نیلوفر شمیم گل ندادند
نه هر دل عشق جانان قابل افتدنه این قرعه به نام هر دل افتد
وفا دخلی به محبوبی نداردجفا هم بیش از این خوبی ندارد
اگر آهی کشم افلاک سوزددر و دشت و بیابان پاک سوزد
بتا ختم رسل پیغمبری شدبه من روشن صفات دلبری شد
دلم را جز تو کس دلبر نباشدبه جز شور توام در سر نباشد
صبا دوشم ز جانان این خبر دادکه هی هی نخل امیدت ثمر داد
رفیق از وصل جانانم مده یادمیاور همچو نی بازم به فریاد
جان بسی کندی و اندر پرده ایزانک مردن اصل بد ناورده ای
سحر شد ناله بلبل نیامدفغان از عندلیب و گل نیامد
سحر سنبل دمید و لاله سر زدکه نرگس خیمه بر کوه و کمر زد
عسل از معدن زنبور خیزدکلام الله ز کوه طور خیزد
پری رویان سلام از من رسانیدکه ای سیمین تنان تا می توانید
سحر دل خود به خود فریاد می کرداز این فریاد خاطر شاد می کرد
سحر دل ناله های زار می کردچنان که دیده را خونبار می کرد
فلک از جور تو دل پر زخون بودغم و اندوه من از حد فزون بود