گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دگر شب شد که تا جانم بسوزدگریبان تا به دامانم بسوزد
دگر شب شد که دل بی تاب گردددو چشمم نا امید از خواب گردد
دل من حالت پروانه داردز آتش سوختن پروا ندارد
نخستین بار باید ترک جان کردسپس آهنگ روی گلرخان کرد
که بر نخل امید من تبر زدکه بر مبنای اقبالم حجر زد
مه ده چار پیشت مضمحل شدسهیل از گوشه چشمت خجل شد
سحرگاهان که شبنم بر گل افتدزتو شور و فغان در بلبل افتد
اندر آمد پیش پیغامبر ضریرکای نوابخش تنور هر خمیر
بهار آمد زمردسان زمین شددر و دشت و چمن صحرای چین شد
شما که ساکنان کوی یاریدچرا این نعمت آسان می شمارید
بتا زلف تو سر از سر کشان بردبه میدان گوی حسن از مهوشان برد
خبر داری به من هجران چها کرددلم را ریش و جانم مبتلا کرد
دو زلف یار عنبر می تراودجبینش نور اظهر می تراود
نه یادم می کنی نه می روی یادبه خیری باد یادت ای پریزاد
دو چشمت چون به چشمانم نگه کردلب لعل و رخت روزم سیه کرد
سحر دل ناله های زار می کردچنان که دیده را خونبار می کرد
دلم از فرقت روی تو خون شدسرشکم چون رخ تو لاله گون شد
شب هجران مرا جان بر لب آوردفلک از گردش افتد کاین شب آورد
گفت پیغامبر برای امتحاناو نمی بیند ترا کم شو نهان
جوانی گر به نرخ جان فروشندبده جان و بخر کارزان فروشند
خروس عرش دیشب التجا کردبرای عاشق مسکین دعا کرد
بلند بالا بلند قد و لبت قندبهای بوسه ای برگو به من چند
جوانی کاشکی بیع و شرا بودکه تا این جا شیرینش بها بود
خداوندا دلم از دین بری شداسیر دام زلف آن پری شد