گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به هر محفل که آن دلبر نشستهتو گویی حور با زیور نشسته
به عارض طره سنبل فکندهز سنبل سایه ای بر گل فکنده
در اول مستم از پیمانه کردیچو مرغی آشنا با دانه کردی
نسیم عنبر شمیمی از کجاییزما چین ختن یا از ختایی
نه از من سر زد ای دلبر خطایینه از تو بود یارا بی وفایی
ز دستم رفتی ای عهد جوانیمرا شد تیره بی تو زندگانی
چنان زارم که از فرط نزارینه از من ناله می آید نه زاری
آن یکی می شد به ره سوی دکانپیش ره را بسته دید او از زنان
ای نام تو آرایش هر مسجد و منبروای ذکر تو زینت ده هر محفل و محضر
ببر ای ساربان در قتلگاهمبده مژده حسین کم سپاهم
کوفیان گفتندعباس آمد از بهر ستیزما نداریم دست جنگ او مگر پای گریز
ای شاه نجف هر دو جهان شاهی توره گمشدگان به سوی حق راهی تو
فایر با تظاهر ریا بیکارگی و تن پروری به شدت مخالف بوده و ریاکاران و تن پروران را سرزنش می کرده استگروهی از طلبه در برد خون که در زمان فایز دارالعلم کوچکی بوده فقط به درس خواندن و تن پروری و خورد و خواب می پرداخته اند و بدین بهانه از کار و کوشش سر باز می زده اند این تنبلی و تن پروری و بی توجهی آنان به کار و کوشش نفرت و خشم فایز را که به زبان و صرف و نحو عربی هم تسلطی داشته نسبت به آنان برانگیخته و سبب می شود که این قطعه شعر ملمع را بسراید
خزان آمد بهاران شد به یغماگلم پژمرد سرو افتاد از پا
مکحل نرگسان منما نگارازآب آتش مزن بر جان ما را
ز هر دلبر مجو رسم وفا راز هر آهو مجو مشک ختا را
گفت صوفی قادرست آن مستعانکه کند سودای ما را بی زیان
به یکسو جمع کرده زلف چون شببرون آورده مه از برج عقرب
سحردانی نسیمش از چه خوشبوستزشبنم ریزه های آن گل روست
مرا گه غم دهد گه غمگسار استگهی نامهربان گه دوستدارست
مسلسل زلف عنبر فامش اینستبرای صید دلها دامش اینست
دوچشمش گفت کابرو فتنه جویستحقیقت کج نشین و راست گویست
سحر شور عنا دل بر چمنهاستز شبنم زلف سنبل در شکنهاست
شدم پیر و کمان قد و عصا دستدلم از شوق مهرویان نشد پست