گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفت خیاطیست نامش پور ششاندرین چستی و دزدی خلق کش
ترک خندیدن گرفت از داستانچشم تنگش گشت بسته آن زمان
به ما هجرت چو رستم در عتابستچو توران ملک صبرم زان خرابست
نه چشم است آن که چشمانش ندیده ستنه گوش است آن که صوتش ناشنیده ست
بهشت است این زمین یا کوی یار استکه خاکش نافه مشک تتار است
تو سروی آن پریرخ سرو ناز استتو خوبی او زخوبی بی نیاز است
انیس من به جز آه سحر نیستغذای من به جز خون جگر نیست
عرق بر چهره یا بر گل گلابستو یا پروین به دور ماهتابست
بیا جانا نشین با ما بگو راستگهی کج می نهی زلفت گهی راست
گفت درزی ای طواشی بر گذروای بر تو گر کنم لاغی دگر
بت زورق نشینم در امان بادخدایت در بلاها حفظ جان باد
بتی کز ناز پا بر دل گذاردستم باشد که پا بر گل گذارد
به دل گفتم مکن این قدر فریادکه اندر خرمن صبر آتش افتاد
سحرگاهان که شبنم بر گل افتدز نو شور و فغان در بلبل افتد
به زیر ابر گیسو گردن یارنمایان چون شفق اندر شب تار
سحر کردم سوال از زلف دلبرکه تو خوشبوتری یا مشک عنبر
به گل شبنم و یا خوی بر رخ یاربود جاری که در جنات انهار
به قد طوبا به لب کوثر به رخ حوربدین حسن خدایی چشم بد دور
شب عید است و هر کس با عزیزشکند بازی به زلف مشک ریزش
همه مه طلعتان در برج محملمه من کرده جا در محمل دل
اطلس عمرت به مقراض شهوربرد پاره پاره خیاط غرور
به هنگام تبسمهای جانانشکر ریزد ز مروارید و مرجان
لبت گاه تکلم شکر افشانشکر زاییده گویی لعل جانان
بهای این لب و دندان جاناندهم ملک یمن شهر بدخشان