گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به دل بردن تو جانا خوش دلیریکه دایم با کمان و تیغ و تیری
دو چشمان گفت ابرو فتنه جوییهمیشه کج نشین راز گویی
پس از مرگم نخواهم های هایینه فریاد و نه افغان و نوایی
گفت صوفی در قصاص یک قفاسر نشاید باد دادن از عمی
بیا تا گویمت شرح جداییحدیث صبر و سوز و بی نوایی
مرا جان بر لب آمد از جداییبه سوی من نمی آیی کجایی
دلا امشب نه بر جای خودستیکجا رفتی بگو با کی نشستی
ز دستم رفتی ای حور بهشتیمرا در دوزخ هجران بهشتی
الا ای آسمان از من چه دیدیکه از کین یار من از من بریدی
چنان زارم که از فرط نزارینه از من ناله می آید نه زاری
شب مهتاب و حوت و برج ماهیجوانی و بت مژگان سیاهی
خداوندا تو یاری کن تو یاریکه از من بر نیاید هیچ کاری
ندانم آفتابی یا که ماهیمن این معنی نمی دانم کماهی
نکردم در وفاداری قصورینه در صبر و شکیبایی فتوری
گشت قاضی طیره صوفی گفت هیحکم تو عدلست لاشک نیست غی
نه خسرو خواهم و نه خسروانینه شیرین خواهم و حسن جوانی
پس از پیری و ضعف و ناتوانیدریغا باز می آمد جوانی
به ظاهر گر زچشمانم جداییبباطن همنشین جان مایی
گفت قاضی واجب آیدمان رضاهر قفا و هر جفا کارد قضا
گفت صوفی چون ز یک کانست زراین چرا نفعست و آن دیگر ضرر
گفت قاضی صوفیا خیره مشویک مثالی در بیان این شنو
گفت صوفی که چه بودی کین جهانابروی رحمت گشادی جاودان
گفت قاضی بس تهی رو صوفییخالی از فطنت چو کاف کوفیی
جذب سمعست ار کسی را خوش لبیستگرمی و جد معلم از صبیست