گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بیا جانا که از هجر تو زارمشب و روزان همه در انتظارم
نه در گبرم نه در اسلام دینمنه پنهانم نه در روی زمینم
سحر صوت خوش لالای جانانبه جسم مردگان باز آورد جان
سحر آهسته دل گفتا به چشمانکه تو باید مرا باشی به فرمان
جوانی نشیه بزم نکویانشب مهتاب و روی ماهرویان
تو تا بر هم زدی لعل زرافشانشکستی رونق باغ بدخشان
شدم رسوای عالم بهر جانانندیدم من ز وصلش غیر هجران
مسلسل حلقه حلقه زلف پرچینخراج از چین گرفته یا زما چین
گهی دل روبروی انور توگهی چون گیسوان پشت سر تو
بتا از حور جنت بهتری توز خورشید فلک زیباتری تو
اندر آن رقعه نبشته بود اینکه برون شهر گنجی دان دفین
گر آید حرف زلفش در میانهشوم مست و روم بیرون ز خانه
بت من دست پیش رو گرفتهبه من کج گوشه ابرو گرفته
نگار من ز نو تغییر کردهبه گیسو ماه را زنجیر کرده
مسلسل زلف عنبر بار داریمکحل نرگس خمار داری
بتا یکباره اخراجم نمودیبه تیر عشق آماجم نمودی
به عزم فاتحه رفتم که حمدیبخوانم بر مزار ارجمندی
سحر دل گفت با نایی نواییشکایتها ز دست بیوفایی
تو خلاقی و هم رزاق ماییتو که خلق دو عالم را خدایی
نگارا جور مهراندود تا کیبه ما ناز عتاب آلود تا کی
تو که از پای تا سر دلپسندیبه راز لعل لبها نوشخندی
پس خبر کردند سلطان را ازینآن گروهی که بدند اندر کمین
اگر امشب کند اقبال یاریبدست آرم من آن ماه حصاری
دو شهلا نرگس خمار داریهزاران همچو من بیمار داری