گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشتسپهر از بر کوه ساکن بگشت
بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
پس مسلمان گفت ای یاران منپیشم آمد مصطفی سلطان من
وز آن سوی گنگ اندر افراسیاببه رخشنده روز و به هنگام خواب
دو هفته بر این گونه شادان بزیستکه داند که فردا دل افروز کیست
دگر روز چون خور برآمد ز راغنهاد از بر چرخ زرین چراغ
چو از جهن پیغام بشنید شاههمی کرد خندان بدو بر نگاه
یکی تاج دادش زبرجد نگاریکی طوق زرین و دو گوشوار
دبیر نویسنده را پیش خواندسخن هرچه بایست با او براند
وز آن پس برآمد ز لشکر خروشزمین و زمان شد پر از جنگ و جوش
به ره کنده پیش و پس اندر سپاهپس کنده با لشکر و پیل شاه
بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و چینی حریر
وز آن پس بیامد خرامان دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
سید ترمد که آنجا شاه بودمسخره او دلقک آگاه بود
فرستاده شاه چون بازگشتهمه شهر مکران پرآواز گشت
پس آگاهی آمد به افراسیابکه شاه جهاندار بگذاشت آب
به جیحون گذر کرد بر سوی بلخچشیده ز گیتی بسی شور و تلخ
از آن پس چنان بد که افراسیابهمی بود هر جای بی خورد و خواب
چنان بد که گودرز کشوادگانهمی رفت با گیو و آزادگان
بیامد جهاندار با تیغ تیزسری پر ز کینه دلی پر ستیز
چو با ایمنی گشت کاووس جفتهمه راز دل پیش یزدان بگفت
بر این گونه تا سالیان گشت شصتجهان شد همه شاه را زیردست
شب و روز یک هفته بر پای بودتن آنجا و جانش دگر جای بود
چو یک هفته بگذشت ننمود رویبرآمد یکی غلغل و گفتگوی