گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای که صاف مغفرت در جام عصیان ریختیدر فضای دل ز مهرت رنگ ایمان ریختی
زفیض گلشن دیدار و جوش حیرانینگه به دیده مرا یوسف است زندانی
تنگ عیشم دارد از بس دور چرخ چنبریچون شمیم غنچه ام در دام بی بال و پری
گفت امام عرش مسند قاسم خلد و جحیمآنکه بر فرقش برازنده است تاج انما
پادشاهی است شه رضا امروزکه نه در فکر تخت و دیهیم است
شکر لله که هجو کس گفتنفطرت عالی مرا نه فن است
قضا را من و پیری از فاریابرسیدیم در خاک مغرب به آب
هر قدر خاطرم ز کس رنجدخامشی پیشه زبان من است
اینچنین فرمود در تعریف خاموشی به خلقآنکه بر اهل جهان بعد از رسول الله مه است
حبذا کشمیر و جوهر ناک اوحوض کوثر در بهشت آماده است
نماز تو بی معرفت شیخناچه بی قدر و بی منزلت آمده است
خان والا نژاد ابراهیمکه علی را به جان و دل بنده است
قدوه مؤمنین که درگاهشچون فلک در بلند کریاسی است
ز میرزا ابوالخیر والا نژادگلی در ریاض نجابت شکفت
اوستاد زمان ملک فخراکه خرد وصف او نیارد گفت
آفتاب فلک جاه امیرالامراءکه توانش گل این نه چمن خضرا گفت
به کیش ما پس از خلوت نشین لی مع الهیکسی حاشا که چون شاه ولایت بوالحسن باشد
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیستبر عارفان جز خدا هیچ نیست
شیخ میرک که از ره دانشمسند عز و شان مقامش شد
حبذا نواب حفظ الله خانآنکه چشم مهر و مه مثلش ندید
کو طالع و بخت آنکه باشمدر حضرت کربلا ز زوار
گویند خواجه را چو رسد قاشقی به لبتا چند ساعتش مکد از حرص بی شمار
میر عبداللطیف خان که گذشتدر محرم ازین سرای غرور
علی رضا که گلی از بهار کشمیر استمدام شاه خراسان نگاهبان بادش