گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عاشق را طلب رضای معشوق در عشق شرط راه است و رضا از روی ظاهر در تیمار امر معشوق بود اما قومی را که نظر بر ارادت و حکم او افتد اگر امر متخلف ماند باک ندارند ای برادر فرمان معشوق دیگرست و ارادتش دیگر گاه گاه فرمان معشوق محکی شود که عیار باطن عاشق بدان بتوان دانست روا بود که فرمان نبرد اگر خواهد که فرمان برد خامی بود که در عشق ناتمام بود و اگر فرمان نبرد کامل بود و مراد او حاصل بود
معشوق عاشق را برای تجربه بر محک فرمان زند و پرده از پیش ارادت بر دارد تا او به ما اراد به مکاشف شود هر آینه ترک فرمان بگوید و این بی فرمانی بگوید و این بی فرمانی از کمال بود نه از نقصان چنانکه اگر پدر پسر را گوید مرا زیادت ثنا مگوی که حیا بر من غالب می شود و پسر از راه تعظیم در ثنا مبالغت کند و بر آن مثاب بود نه معاقب زیرا که اگرچه مخالف است از وجهی اما موافق است از روی ادب
اگر محمود ایاز را گفتی برو به خدمت دیگری مشغول شو و از ما فارغ باش لعمری اگر برفتی و فرمان بجای آوردی در رفتن مصیب بودی یا مخطی آن کس که درین مقام فرمان برداری نماید خام استگفتی دگری بین کنم ای بینایی
یکی از صحابه غلامی بخرید خواجه فرمود یا صحابی اشرکنی فی الغلام گفت لیس شریک یا رسول الله اگر گمانت افتد که صحابی امر مصطفی ص را خلاف کرد بدانکه کار برخلاف آنست که ترا گمان است اگر فرمان کردی در توحیدش نقصان بودی و این تجربه ی معشوق است مر عاشق را این معنی غوری دارد و اما در اسرار عشق قصه و حکایت در نگنجد معشوق گفت اشرکنی فی الغلام عاشق گفت لیس لله شریک العبد ومافی یده ملک لمولاه ای درویش اسجدوا لآدم محکی بود تا که بر ارادت مطلع است و بخواست معشوق مکاشف چون همه سجده کردند و معلم نکرد معلوم شد که استاد پخته تر و سوخته تر از شاگردان بودگر بر سر من خار و خسک بارانی
آن سر خیل مهجوران را کمالی هست آری دست تلبیس در کمر صد و بیست و چهار هزار مرد مردانه که روندگان عالم تقدیس بوده اند کرده باشد وما ارسلنا من قبلک من رسول ولانبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته بی کمال نبود ابوالقاسم گرگانی قدس الله روحه گفتی چندین سال است تا رونده ابلیس صفت طلب می کنم و نمی یابم آنجا که نظر سر اوست کس را بدان راه نیست از آن به زبان حال می گویدهم جور کشم بتا و هم بستیزم
اگر عاشق خواهد که به قوت خود به عالم معشوق رسد محال بود مثال او چنان بود که مورچه ای از هند قصد مکه کند و به پای ضعیف خود راه بریدن گیرد محال بود که برسد اگر خود را بر بال کبوتری تیز پر بندد تا او را به یک روز به حرکات اجنحه مطهره خود به مقصد او رساند وصول او به مقصد او محال نبود ای برادر تو آن مور ضعیفی که از هند امکان قصد مکه مقدسه کرده ای اگر به پای ضعیف بشریت سر در بیابان بی پایان بی خودی نهی و خواهی که برسی محال است محال بلکه ضلالت است و ضلالراهی که فرشتگان در آن پا ننهند
عاشقی از کمال شوق و قلق و ضجرت بر در سرای معشوق آمد حلقه بر سندان زد و در وله و حیرت افتاد بر ضمیرش گذر کرد که اگر معشوق گوید کیست چه گویم اگر گویم منم گوید ترا با تویی تو در عالم ما بار نیست و در ولایت ما کا رنه و اگر گویم تویی گوید من در هودج کبریاء خود متمکنم و از وجود تو مستغنی باز شو و در گداز شو مسکین تا در زد بر قدم انتظار بیچاره و زار و شرمسار بماند و می گفتوخجلتی من وقوفی باب دارهم
المحبة نار و الشوق لهبه چون آتش شوق سر از کانون جان محب برآرد هر چیز که بدو قریبتر بود اول آن را سوزد و بدین نسبت نحن اقرب برای گدازش بود نه از بهر نوازش لاحترقت سبحات وجهه ما انتهی الیه بصره و آنچه ناموس اکبر گفت لودنوت قدرانملة لاحترقت این معنی است
نایب آمد گفت صندوقت به چندگفت نهصد بیشتر زر می دهند
عاشق چون با خیال معشوق دست در کمر آرد او را خلوت خوشتر از صحبت درین جهان و در آن جهان دوزخ بهتر از بهشت زیرا که در جوار مهجوران خلوت بهتر از آن دست دهد که در جوار مقبولان و این معنی غوری عظیم دارد به پای علم در این فلوات سفر نتوان کرد و به دیده عقل درین جمال نظر نتوان کرد آنکه در سرای مهجوران در درگه اسفل یا حنان یا حنان می گوید او داند که در سرادق آتش نشستن چه راحت دل دارد در عالم دل خود آتشی دارد که نار الله الموقدة التی تطلع علی الافیدة عبارت از آنست و آتش دوزخ از آن گریزانست او را با آن آتش از آتش دوزخ چه باکتخویف من از آتش دوزخ کم کن
هندوان چون در عشق بت کمالی یابند بر سر خود از خمیر کاسۀ بسازند و روغن نفط درو اندازندو اندام بدان چرب کنند و آتش در دست گیرند و خواهند که در مقابلۀ آن دیدۀ بی بینایی بت بمیرند چون دشمنان به تعظیم پرده از پیش جمال بت بردارند ایشان نظر بر آن جمال گمارند و آتش در نفط اندازند و بسیر خیال او عشقها می بازند و خوش می سوزند و میسازند و بزبان حال می گویندای جان شکسته در میان آتش
عاشق چون عدم استعداد وصول در خود مشاهده کند هر آینه که فراق ابدی تصورش باید کرد و آن درد نامتناهی بود پس بدین جهت عدم خواهد و نیابد بیچاره پیوسته از درد می نالد و جبین بر خاک مذلت می مالد و می گویداندر ره عشق حاصلی باید و نیست
عشق حقیقی را با آدمی از آن التفات کلی نیست که عشق مرغیست که آشیانۀ او ازل است بر شاخ امغیلان کی نشیند و در تنگنای عرصۀ امکان کی پرواز کند و آنچه شرف شفروه گفته است بدین معنی قریبستدعوی عشق مطلق مشنو ز نسل آدم
در روح الارواح آمده است که شهباز محبت از شجر عزت درپرید بعرش رسید عظمت دید درگذشت بکرسی رسید وسعت دید درگذشت ببهشت رسید نعمت دید درگذشت بخاک رسید محنت دید بر وی نشست کروبیان از عالم خود ندا کردند و گفتند ای وصف پادشاهی ترا با خاک یک درجه آشنایی خاک را از تو بچه نسبت روشنایی گفت او محنت من دارد من محبت نقطۀ که او بر زبر دارد و من در زیر دارم و عشق در محلی که اثبات یابد مر آن را زیر و زبر کند جعلنا عالیها سافلهاتا چند مرا زیر و زبر داری تو
گاه بود که عاشق از کثرت درد و قوت از عاج در بیابان هوا شود و سرگردان گردد تا به حدی که عشق را منکر شود و آن را منکری داند از منکرات و ترک آن را موجب قربت شناسد عشق گوید که این هوس است اگرچه نفس قال انی تبت الان آن توبه چون ایمان باس کفار بی اصل همانا این هوس از ولایت دل زاید به مدد هواء حس نفس اماره که با او گویداز عشق که کرد ای دل ابله توبه
عشق مهندسیست که رقاب عاشقان را قراب خود خواهد کرد هر کهرا بواسطه او سر از تن جدا شود معشوق جام و لا بر کف او نهد و او را در عالم خود بار دهدصد فتنه ز عشق تو برانگیخته شد
عاشق را آن نیکوتر که خویشتن دار بود و کشندۀ یار بود زیرا که روزی بار بود اما رهگذر آن بردار بودگر رهگذر عشق تو بردار بود
عشق را اقبالیست و ادباری اقبال عشق در ادبار عاشقست زیرا که اگر عاشق مقبل بود معشوق در هودج عز خودش مسکن سازد و باشد که در اوقات نسیم صبا پردۀ وصل از پیش جمال براندازد و آنگاه عشق صولت خود بر که راند و حقوق دولت از که ستاند عشق مدبری طلبد روز برگشته و افتاده خواهد قعر مرادش در کشته تا صولت خود برو می راند و داد خود ازو می ستاند و گاهیش بلطف می خواند و گاهیش بقهر می راند گاه تیرباران بلا می کند و گاهش نشانۀ محنت و ولا می سازد و گاهیش بر سریر عزت می نشاند و گاهیش در دام محنت می کشدگه در کشدم بدام اقبال غمت
اگر اقبال و ادبار عشق در مکون و ظهور بود دانم که عشق در حال مکون با صولت تر و باقوت تر بود زیرا که کمین گاه او جان عاشق است چون در جان نهان شود درد بیغایت شود و الم بی نهایت گردد و این اقبال عشق است و ادبار عاشق و این حال تا آنگاه بود که عاشق زنده بجان بود و متحرک بارکان بود چون زندهبجانان شود و ازین مرتبه برگذرد آن شود عشق رخت بربندد و این ادبار عشق و اقبال عاشق استتا جان باشد عشق تو در جان باشد
زین سبب پیغامبر با اجتهادنام خود وان علی مولا نهاد
عشق هرگز جمال خود بدیدۀ علم ننماید ونقد خود برو عرضه نکند زیرا که علم موجب خشیت است و عشق سبب تجاسر عشق را هر دو طرف در خرابی است و علم را هر دو طرف در عمارت و این سری عظیم است آری چون علم بدیدۀ دانایی درنگرد آن چیز که بیند خواهد کهدر ملا آرد و او از آن چیز باز دهد و این معنی در عشق موجب بعد بود زیرا که بغیرت عشق تمام شود و در غیرت روا نبود که صفت جمال معشوق برملا باز دهد بدین سبب علم در عشق نامحرم می آید و عشق جمال خود بدو نمی نماید چنانکه گفته انددر عشق تو از ملامتم ننگی نیست
علم برای آبادانی عالم است پس عالم صاحب خشیت باید انما یخشی الله من عباده العلماء تا آبادانی علم را سبب شود و عشق برای خرابی عالم است المحبة نار والشوق لهبه پس عاشق صاحب تجاسر باید تا آتش در هر دو کون زندآتش در زن بهر چه دارد یارت
عشق روی درخود دارد پس همو شاهد است و همو مشهود و عشق خود را شناسد پس همو عارفست و همو معروف در هوا خود پرد و شکار از عالم خود کند پس همو شکار است و همو صیاد آنچه بایدش در عالم خود باید پس همو طالبست و همو مطلوب نظر از خود برندارد و بر کس نگمارد پس همو قاصد است و همو مقصودعزیزی گفته استصیاد همو دانه همو صید همو
عیب و عار در عالم عشق ممتنع الوجود است اگر پادشاه با گلخنی عشق آرد عیب نیست و اگر گدایی بر پادشاهی عشق بازد عیب نیست زیرا که عموم خلایق از آنجا که ذروۀ اوج علوی ملکی است تا اینجا که حضیض سفلی شیطانیست همه عاشق کمال خودند برای ادراک اسرار غیب و روا بود که ایجاد همه را سبب همین بوده باشد ولذلک خلقهم تا سر کنت کنزا مخفیا لم اعرف ظاهرشود و آنچه در نوادر حکم نوشتست که بواسطۀ کتابت یک کلمۀ حیات و قدرت و علم و سمع و بصرو ارادت کاتب بی هیچ تاملی در دل بینندۀ این کلمۀ مکتوبه پدید آید بدین معنی قریبستدر عشق دلا عیب و عواری نبود