گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عجب آن نبود که عاشق از کمال عشق حامل به بار معشوق شود عجب آن بود که معشوق از کمال شوق که وانا الیهم اشد شوقا حامل عین عاشق شود که وحملناهم فی البر والبحرعاشق چو دل از وجود خود برگیرد
آن در ثمین را که واسطه قلاده شاه خواهد بود برای سفتن به جوهری استاد دهند هرچند استاد در صنعت خود کامل تر خوف وی در آن سفتن بیشتر اینجا دانش بسیار مانع فعل می آید حیلت آن بود که از آن شغل دل فارغ کند با آنکه داند که آن حیرت که در حق استاد خواست بود در حق او مبذول بود آری چون پادشاه به عدل و فضل موصوف بود نظر بر فعل و فاعل دارد در حال نه بر کثرت حیلت و وقت علم
در اوان صفای دل و وقار تن اگر عاشق خواهد که خود را در خود بیند صفتی از صفات معشوق یا اسمی از اسامی او یا خود صورت او میان دید و دیده عاشق حجاب شود تا چون عاشق در علوا کذا هویدا درنگرد شیر جان شکار عشق را بیند در کمین قهر نشسته و اشارت می کند که درنگر تا او را به جای خود در خود بینی اگر درین حال طالب خود شوی در زیر پنجه من افکار گردی و مر شکستن سر آواره گردی عاشق بیچاره در آرزوی او می میرد چون او را در خود دید بی دید خود از کثرت به وحدت آمد و تصور اتحاد کرد زبان جانش گوید انا من اهوی و من اهوی انادر عشق تو من بی دل و ایمان شده ام
سلطان عشق به آخر به قهر در گذرست عاشق را از کجا زهره آن که در کوی خود گذر کند و یا در روی خود نظر زیرا که تا بر عشق گذر نکند به خود نرسد و عشق نهنگ وار اویی او را به کلی به یک دم درکشنده است و او را با خود به خود راه نیست او را بی اویی او به معشوق راه است و نه هرکس از این سر آگاه عشق او را بی او می گوید از وجود قطر ه ای سازد و در بحر مواج غیب اندازد که در در بحر اولیتر اگر غواص قضا آن را برآورد و به خزانه کنت کنزا مخفیا لم اعرف سازد تا هنگام ظهور فاحببت ان اعرف تاج عزت را به آن بیاراید شاید
غیرت معشوق زینت عاشق است و غیرت عاشق پیرایه معشوق اگر غیرت معشوق نباشد عاشق خلیع العذار نابود و بی قیمت و مقدار شود و به هر سوی رود و به هر روی رود اما همیشه غیرت معشوق عنان مرکب وجودش گرفته باشد و بر در بارگاه مراد معشوق می دارد و چون آتش عشق گرمتر شود عاشقی بی آزرمتر شود غیرت معشوق گریبانش گیرد تا دامن خودکامی درکشد و بی خود شود و دم درکشد عشق هر لحظه می گویدش گر جانت به کارست برو دم درکش چون عاشق بر بحر بی خودی گذر کند و در کام نهنگ قهر مقر کند غیرت معشوق به شست قهرش برآورد و در تاب آفتاب بی مرادی بدارد تا زهر قهر ننوشد و در هلاک خود نکوشد زیرا که ناز او را نیاز این به کارست حاصل به هیچ کارش فرو مگذارد اگر ملک شود و بر فلک شود به قهرش فرو آرد و همو را برو گمارد تا دمار از نهاد او برآرد و در تاب آفتاب نامرادی بدارد و اگر از وجودش گوی سازد و در میدان بلا اندازد و درحالش به چوگان قهر سرگردان کند و بی پا و سرش دوان کند می گویدشاندر طلب یار همی باش چو گوی
از شجره روح ثمره عشق پدید آمد شجره در کار ثمره شد همانا روح مشتاق آن عاشق صادق در فضای عالم هستی نظره شجره دید ثمره او آتش انس من جانب الطور نارا آمد ناموس اکبر که جاسوس این معنی است از ولایت خود تفحص آن می کرد به دیده ملکی بدید که آن شجره روح اوست و آن ثمره عشق آن آتش که ثمره می نماید هم از درخت روح او سر بر زده است از آنست که نه او را می سوزد و نه با او می سازد و آنچه گفته اند که از میوه درخت آمد اما میوه باز بر درخت نیامد برای این معنی گفته اند یعنی اگر این آتش شجره روح را بسوزد عشق تواند که از نظر رحمت معشوق در فضای قضا شجر ه ای دیگر نشاند اما اگر شجره روح مر ثمره را گم کند زود باشد که صرصر غیرت آن درخت را از بیخ برآرد چون بی ثمره بود دوام وجودش به تجدد مثل او میسر نشود زیرا که شجره را ثمره بباید تا بواسطه او بعد عدم او مثل او پدید آید و این معنی بوالعجبست ای برادر اگر آن شجره روح او نبودی و آن ثمره عشق نبودی خطاب اننی اناالله کی درست آمدی زیرا که عشق روا بود که از درخت جان عاشق مر عاشق را به خود خواند و این ندا هم ازو بدو رساند که اننی انااللهخواهی که سخن ز جان آگه شنوی
آتش عشق که ثمره شجره جان است نه مر جان را بسوزد و نه با جان بسازد چون با جان نمی سازد می نماید که وصف او نیست و چون وصف او نباشد هر آینه وصف معشوق باشد و آنجا گفته اند که وصف زاید است بر ذات سر این معنی است اگرچه از شجره روح عاشق سر برآرد اما چون او را از پای درآورد روی به عالم معشوق نهاد بارگاه خالی دید مسند بنهاد و پادشاه شد و در ملک بنشست فصادف قلبا فارغا فتمکنا و چون عاشق را نمی سوزد می نماید که ناز او را نیاز این درمی باید تا کرشمه حسن برو پدید کند چنانکه گفته اندچندانکه مرا ز حسن دلبر باید
آنچه عشقه بر شجره می پیچد تا او را از بیخ برمی آرد و ندادت او را در خود می آرد نه از عداوت است و نه از محبت خود خاصیت او آنست که با هر شجر ه ای که دست در کمر آرد او را از بیخ برآورد همچنین عشقه عشق بر شجر ه نهاد روح عاشق از آن می پیچد تا او را از بیخ هستی برآرد و لطافت او را در خود درآرد زیرا که خاصیت او آنست که با هرکه در آمیزد خون او بریزد او را با کس عداوت نیست و محبت هم نه هر اثر که ظاهر کند به خاصیت وجود کند نه به اختیار و آنکه عاشق را در عشق اختیار نمی ماند سر این معنی استدر عشق چو اختیار یاری نبود
عشق آسمان است و روح زمین یعنی عشق فاعل است و روح قابل بدین نسبت میان ایشان ارتباطی است معنوی او این را درمی کشد و این او را برمی کشد تا معنی رابطه ی او درکشنده است و این برکشنده و آنچه عاشق به معشوق مایل است و معشوق به عاشق ناظر است ازین جهت است و این از فهم اهل علم دورست و از نظر بصیرت ایشان مستور است زیرا که علم نقیب بارگاه است در درگاه ترتیب خیل و حشم و وجود و عدم نگاه دارد و اما بر ادراک اسرار پادشاه کاری ندارد و خاصیت عشق هم اینجا از تأثیر فروماند زیرا که تأثیر خاصیت او آن بود که قابل را مستعد قبول فعل فاعل کند چون کرد فاعل بر کارست و قابل در دیدارست وذلک سر عجیب
اگر عشق شریک روح است خسارت چرا بر شریک روا می داری برادر عشق مقدس است از شریک و از شبیه اما روح سر از شرکت او برمی آرد و از برای اثبات وحدت معشوق رقم خسارت خسر الدنیا والآخرة بر روح می کشد با او می گوید که به دولت وصل آنگاه رسی که در خود برسی و به عالم اصل خود آنگاه باز شوی که با نیستی انباز شوی و به یقین بدانیگر هر چه ترا هست همه دربازی
جوحی هر سالی ز درویشی به فنرو بزن کردی کای دلخواه زن
اگر عشق صفت لازمه ی روح است بی او ناقص باشد و او خود بی روح نباشد چون سلطان جمال معشوق ولایت نهاد عاشق را در ضبط آرد و دار الملک خود سازد عشق که صفت لازمه ی روحست و روح که موصوف بدوست با یکدیگر تدبیر مفارقت کنند اگرچه ممکن نبود اما بی مکون و ظهوری نبود عشق در کمین کمون مخفی شود روح پندارد که رفت و بدین پندار خود را وداع کردن گیرد عشق خود نرفته باشد چون مکون در ظهور آمد بر روح غیرت آورد زیرا که از محبوب بی نشان نشانها یابد پندارد که او اوست روح گوید من او نیم اما بی او نیممن او نشوم ولیک بی او
علم تا به ساحل عشق بیش نرسد او را در لجه این بحر کاری نیست زیرا که وی راهبر است اگرچه با قوت بود تا به ساحل بیش نبود مثقله طلب بر پای وقت استوار کردن و خود را نگونسار کردن و در لجه بحر خونخوار انداختن تا در ثمین وصال برآرد تا روزگار بر خود بسر آرد کاری دیگرستیا تاج وصال دوست بر سر بنهم
علم تا اثبات اول بیش راه نبرد گرد سرادق عزت عشق نتواند گشت و در عالم عشق در یک لمحه هزار بار مرگ صولت خود پدید کند و حیات اثر خود ظاهر گرداند زیرا که معشوق مهری و لطفی دارد شراب لطف به عاشقان در جام قهر به صادقان در جام لطف دهد تا هرچه به قهر محو شود به لطف اثبات یابد زیرا که محبی هم بدان معنی است که محبت است صفت او وحدتست پس عاشقان وحدانی الذات و الصفات باید تا بدو به وحدت او راه یابد چنانکه معشوق یکی باشد عاشق هم در یگانگی یکی باید تا هنگام مواصلت چون یکی در یکی ضرب کنی یکی بود و این معنی بی شبهتی و شکی بودخواهم که ز عشق تو دگر سار شوم
آن یکی از مشایخ طریقت چون دید که معشوق زلف را از کمال دلبری تاب داد کتب خود را به آب داد و گفت نعم الدلیل وانت اما بعد الوصول طلب الدلیل محال نیکو راه بری بودی تو اما چون پیشگاه پدید آمد تو از راه برخیز با عشق مستیز تو قصد آرام کن و بیرون در مقام کن چون دیدی که سبحات وجه محبوب ما را در ما بسوخت تو خبر به عاشقان سوخته بر زیرا که مدار کار تو بر اخبارست و اخبار از گم شدگان فلوات عشق نه بس کارست و آنچه حکیم گفته است بدین قریبستچون در آمد وصال را حاله
عشق را رهبر عقل است اما بنسبتی دیگر هرچه او اثبات میکند این برمیدارد تا بحدی برسد که عقل نتواند که هیچ چیز اثبات کند چون عقل از اثبات باز ایستاد عشق خود را بدو نماید و گوید در من نگر و بی هیچ راهبر راه ببین عقل از هیبت این سخن روی بعالم نفی آرد و بادله و براهین خود نفی اغیار کردن گیرد عشق درآید و گوید ویحک از محالی گریختی و در محالی آویختی در نفی اثباتست و کار درو بی ثباتست نمی دانی که نفی العیب عمن لاعیب له عیب عقل بیچاره را جای گریز در میان لاوالا بود عشق بقهرش از میان نفی و اثبات بیرون کند و می گوید اقتدا بدان رونده که گفته استاز نفی وز اثبات برون صحراییست
عقل کدخدای سرای دنیا و آخرتست و روی دل در عشق بدین هر دو آوردن از معشوقی که این هر دو بنده دران راه اویند حجاب بود و آنچه آن گرم رو بگوشه چشم بهر دو باز ندید که ما زاغ البصر و ماطغی سر این معنی است در ما زاغ البصر تذرو رنگین عقل را شکارگاه باز عشق کردنست و الله که در استغراق بعشق در دنیا و آخرت بچشم قبول دیدن بت پرستیدن استآنانکه ز جام عشق مستند هنوز
چنانکه عاشق را ذکر دنیا و آخرت فرو می باید گذاشت نظر سر هم از ازل و ابد بر می باید داشت زیرا که ازل عبارت از اول زمانست و ابد اشارت بآخر زمانست و همت عاشق ماوراء زمانست ای برادر آن بهتر که عاشق روی دل بحقیقت وجود خود آرد و بیقین داند که حقیقت وجود او زمانی و مکانی نیست و پیوسته با خود می گویدای دل ز جهان نیک و بد بیرون شو
عشق آفتاب است عقل ذره اگرچه ذره در تاب آفتاب در ظهور آمد اما از کجا او را طاقت آن بود که به خود در پرتو آن نور آیدیک ذرۀ تو سایه و خواهی که آفتاب
ذره از آن گاهی در نظر آید و گاهی نیاید که وجودش بین العدم و الوجود موقوفست گاه هم با آفتاب در عالم او حاضر شود و گاه از سایه ی عدم درو ناظر شود ای درویش نه همه نایافتن از کبریا و علو بود از غایت لطافت و دقت هم بود یکی از بزرگی در دید نیاید و دیگر از خردی در نظر نیاید این به نسبت آن احقر بود و اصغر و آن به نسبت این اعظم بود و اکبر اما هر دو در نایابی برابر باشندپیری دیدم ز عشق در غرقابی
آن را که نظر به احوال او از عالم عزت فان العزة لله جمیعا بود از درد هستی خود همیشه در گداز بود و آن را که نظر بدو از عالم و نحن اقرب الیه من حبل الورید بود هم از خجلت وجود خود در گداز بود تا آنگاه که خورشید جمال از افق جلال طالع شود قوت باصره ی او را به خود مضیی کند و قوت سامعه ی او را به خود قوی کند بی یسمع و بی یبصر بی اویی او به عالم محبوب ناظر شود و بی خودی خود بر در سرادق عز او حاضر شود حاصل چون حصولش در عالم بی عیبی بود بلکه او مستغرق شواهد غیبی بود پس خجلت و گداز را و سردرد و ناز را نسبت بدو نتوان کرد زیرا که اگرچه زنده بود اما بی جان بود قصه چه کنم این نماید اما آن بودچون دید عیان جمال محبوب
مکر زن پایان ندارد رفت شبقاضی زیرک سوی زن بهر دب
عالم همراه عشق است تا ساحل دریای عظمت اگر قدم پیش نهد غرق شود خبر که بیرون برد چون عشق غوص کند تا چون در مکنون در صدف شود از قعر بحر عظمت گوهر شب افروز مراد برآرد تا او در پرتو بارقه ی آن راه به خود باز یابد به یقین آن گمان غلط است و این از نوادرات عشق است
فرق است میان آن غواص که در بحر فرو رود تا در برآرد و میان آنکه در قعر بحر از برای آن رود تا با در زمانی در صدف شودفرقست میان آنکه در را