گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بدان ای عزیز بزرگوار که اول چیزی از مرد طالب و مهمترین مقصودی از مرید صادق طلب است و ارادت یعنی طلب حق و حقیقت پیوسته در راه طلب می باشد تا طلب روی بدو نماید که چون طلب نقاب عزت از روی جمال خود برگیرد و برقع طلعت بگشاید همگی مرد را چنان بغارتد که از مرد طالب چندان بنماند که تمیز کند که او طالب است یا نه مطلوب او را قبول کند من طلب وجد وجد این حالت باشدای عزیز طالبان از روی صورت بر دو قسم آمدند طالبان و مطلوبان طالب آن باشد که حقیقت جوید تا بیابد مطلوب آن باشد که حقیقت وی را جوید تا بدان أنس یابد انبیا-علیهم السلام- با جماعتی از سالکان طالب خدا بودند سر ایشان ابراهیم خلیل و موسی کلیم بودند- صلوات الله علیهما- نعتشان بشنو ولما جاء موسی لمیقاتنا آمد به ما موسی این طلب باشد واتخذالله ابراهیم خلیلا ابراهیم را دوست گرفت در اصل دوست نبوده باشد آنکس که دوستش گیرند چنان نباشد که خود در اصل دوست بوده باشد این طلب را فقر خوانند اولش الفقر فخری باشد به اصطلاحی دیگر فنا خوانند انتهای او آن باشد که إذا تم الفقر فهو الله نقد وقت شود
بدان ای عزیز که خلق جهان سه قسم آمدند و خدای- تعالی- ایجاد ایشان بر سه گونه فطرت و خلقت آفرید قسم اول صورت و شکل آدمی دارند اما از حقیقت و معنی آدم خالی باشند و قرآن در حق این طایفه خبر چنین میدهد که أولیک کالأنعام بل هم أضل چرا چنیناند زیرا که أولیک هم الغافلون ازین قوم ذکر و شرح کردن بس مهم نیست ذکر ایشان در قرآن که کرد از برای دوستان کرد تا دوستان بدانند که با ایشان چه کرامت کرده است با مصطفی- علیه السلام-گفتند ترا از بهر سلمان و صهیب و بلال و هلال و سالم و ابوهریره وانس بن مالک و عبدالله مسعود و ابی کعب فرستادیم نه از برای ابولهب و ابوجهل و عتبه و شیبه و عبدالله سلول یا محمد ترا با ایشان چکار ذرهم یأکلوا ویتمتعوا ویلههم الأمل و جای دیگر گفت فذرهم یخوضوا ویلعبوا حتی یلاقوا یومهم الذی یوعدونای محمد با مدبران بگو قل یا أیها الکافرون یعنی شکل آدم شما را و حقیقت آدم ما را در عالم حیوانی میباشید فارغ و ما در عالم الهی بی زحمت شما طالب ایشان مکن که این خلعت نه از برای ایشان نهادهاند نصیب ایشان ادبار و جهل و بخود بازماندن نهادهاند فإن أعرضوا فقل أنذرتکم صاعقةو إن کذبوک فقل لی عملی ولکم عملکم أنتم برییون مما أعمل وأنا بری مما تعملون که اگرخواست ما بودی جمله در فطرت یکسان بودندی که ولو شاء الله لجمعهم علی الهدی فلاتکونن من الجاهلین همین معنی دارد و جای دیگر گفت ولو شاء ربک لآمن من فی الأرض کلهم جمیعا أفأنت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین ای محمد رسالت تو ایشان را دباغت نتواند کردکه کیمیاگری ارادت ایشان را از نبوت تو محروم کرده است ای محمد لیس لک من الأمر شیء و لایزالون مختلفین که متفاوت آمدهاند در فطرت چه شاید کرد کذلک خلقهم و تمت کلمة ربک همین معنی دارد تو ایشان را هر آینه پندی میده که وأنذر عشیرتک الأقربین که اگر پند دهی ایشان را و اگر ندهی که اهلیت نیابند و اهل ایمان و حقیقت نشوند که سواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لایؤمنون زیرا که پردهای از غفلت و جهل بر دیدۀ دل ایشان فروهشته است چه بینند که وجعلنا علی قلوبهم أکنة أن یفقهوه
گفت با درویش روزی یک خسیکه ترا این جا نمی داند کسی
ای عزیز بزرگوار گوش دار خبر من عرف نفسه فقد عرف ربه را که پرسیده ای احوال مختلف نمی گذارد که ترتیب کتابت حاصل آید اما چه کنم والله غالب علی أمره بعضی از معرفت نفس خود بشنیده ای در تمیهدهای گذشته و بعضی در تمهید دهم گفته شود به تمامی شمهای و قدری چنانکه دهند و چنانکه آید گفته شودچون مرد بدان مقام رسد که از شراب معرفت مست شود چون بکمال مستی رسد و بنهایت انتهای خود رسد نفس محمد را که لقد جاءکم رسول من أنفسکم بروی جلوه کنند طوبی لمن رآنی و آمن بی طراز روزگار وی سازند دولتی یابد که ورای آن دولت دولتی دیگر نباشد هرکه معرفت نفس خود حاصل کرد معرفت نفس محمد او را حاصل شود و هرکه معرفت نفس محمد حاصل کرد پای همت در معرفت ذات الله نهد من رآنی فقد رأی الحق همین معنی باشد هر که مرا دید خدا را دیده باشد و هرکه خودشناس نیست محمد شناس نباشد عارف خدا خود چگونه باشد چون معرفت نور محمد حاصل آید و بیعت إن الذین یبایعونک إنما یبایعون الله بسته شود کار این سالک در دنیا وآخرت تمام شد که الیوم أکملت لکم دینکم باوی گوید نعمت معرفت تو کمالیت یافت برسیدن و حاصل آمدن معرفت محمد که خاص بر تو نیست عموم و شمول را آمده است کهلقد من الله علی المؤمنین إذ بعث فیهم رسولان من أنفسهم
ای عزیز مصطفی- علیه السلام- گفته است که طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة و جایی دیگر گفت اطلبوا العلم ولوبالصین طلب علم فریضه است و طلب باید کردن اگر خود بچین و ماچین باید رفتن این علم ص بحریست بمکه که کان علیه عرش الرحمن اذلالیل ولانهار ولاأرض ولاسماء کدام مکه در مکۀ أول ما خلق الله نوری تا دل تو از علایق شسته نشود که ألم نشرح لک صدرک دل تو پر از علم و نور ومعرفت أفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه نباشد علم صین علم ص و القرآن ذی الذکر است قرآن أرض بمکه آمد تو نیز مکی شو تا تو نیز عربی باشی من أسلم فهو عربی و قلب المسلم عربیاکنون ای عزیز علم بر دونوع است یکی آنست که بدانی که رضا و ارادت حق تعالی در چیست و سخط و کراهیت او در کدامست آنچه مأمور باشد در عمل آوری و آنچه منهی باشد ترک کنی پس هر علم که نه این صفت دارد حجاب باشد میان مرد و میان معلوم زیرا که علم را حد اینست که معرفة المعلوم علی ما هو به باشد
ای عزیز این حدیث را گوش دار که مصطفی- علیه السلام- گفت من عشق و عف ثم کتم فمات مات شهیدا هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد اندر این تمهید عالم عشق را خواهیم گسترانید هرچند که میکوشم که از عشق درگذرم عشق مرا شیفته و سرگردان میدارد و با این همه او غالب میشود و من مغلوب با عشق کی توانم کوشیدکارم اندر عشق مشکل میشود
ای عزیز گوش دار سؤال خود را که پرسیده ای که ویسألونک عن الروح قل الروح من أمر ربی اما ندانم که جمله چیزها که در باطن تو پوشیده است بدانستی آنگاه پس از شناس اینهمه طالب حقیقت روح باشی دانم که تو گویی من بجز از قالب و روح دیگر چه چیز باشم اکنون گوش دار انشاءالله که بدانجای رسی که هر صفتی از صفات تو بر تو عرض کنند چون آنجا برسی هفتاد هزار صورت بر تو عرض کنند هر صورتی را بر شکل صورت خود بینی گویی که من خود یکی ام هفتاد هزار از یکی بودن چون صورت بندد و این آن باشد که هفتاد هزار خاصیت و صفت در هر یکی از بنی آدم متمکن و مندرج است و در همه باطن ها تعبیه است هر خاصیتی و هر صفتی شخصی و صورتی دیگر شود مرد چون این صفات را ببیند پندارد که خود اوست او نباشد ولیکن ازو باشد این صفات بعضی محموده و صفات خیر باشد و بعضی مذمومه و صفات شر باشد و این صفات به تمام نتوان عد و شرح کردن این به روزگار در نتوان یافت و دید اما در قالب تو چون تویی تعبیه کرده اند و تو به حقیقت آن لطیفه که حامل قالب تو آمده است نتوانی یافت و چون بدان لطیف رسی بدانی که إذاتم الفقر فهو الله چه باشددریغا هرگز ندانسته ای که قلب لطیفه است و از عالم علوی است و قالب کثیف است و از عالم سفلی است خود هیچ الفت و مناسبت میان ایشان نبود و نباشد واسطه و رابطه میان دل و قالب برگماشتند که إن الله یحول بینالمرء و قلبه تا ترجمان قلب و قالب باشد تا آنچه نصیب دل باشد دل با آن لطیفه بگوید و آن لطیفه با قالب بگوید
ای عزیز از این آیت چه فهم کرده ای که حق- تعالی- می گوید لو أنزلناهذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدعا من خشیة الله و مصطفی- علیه السلام- گفت القرآن غنی لافقر بعده و لاغنی دونه ای عزیز چون قرآن نقاب عزت از روی خود برگیرد و برقع عظمت بر دارد همه بیماران فراق لقای خدا را- تبارک و تعالی- شفا دهد و جمله از درد خود نجات یابند از مصطفی- علیه السلام- بشنو که گفت القرآن هو الدواء دریغا قرآن حبلی ست که طالب را می کشد تا به مطلوب رساند قرآن را بدین عالم فرستادند در کسوت حروف در هر حرفی هزار هزار غمزه ی جان ربا تعبیه کردند آنگه این ندا در دادند وذکر فإن الذکری تنفع المؤمنین گفت تو دام رسالت و دعوت بنه آن کس که صید ما باشد دام ما خود داند و در بیگانگان مرا خود هیچ طمعی نیست إن الذین کفروا سواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لایؤمنونهرچه هست و بود و خواهد بود جمله در قرآن است که ولا رطب ولا یابس إلا فی کتاب مبین اما تو قرآن کجا بینی هیهات هیهات قرآن در چندین هزار حجاب است تو محرم نیستی و اگر در درون پرده ترا راه بودی این معنی که می رود بر تو جلوه کردی دریغا إنا نحن نزلنا الذکر و إنا له لحافظون قرآن خطاب لم یزل است با دوستان خود و بیگانگان را در آن هیچ نصیبی نیست جز حروفی و کلماتی که به ظاهر شنوند زیرا که سمع باطن ندارند إنهم عن السمع لمعزولون و جای دیگر گفت ولو علم الله فیهم خیرالأسمعهم اگر دانستمی که ایشان را سمع باید دادن خود داده شدی اما هرگز از بیگانگی خلاص نیابند
ای عزیز این آیت را گوش دار که وما یؤمن أکثرهم بالله إلا وهم مشرکون می گوید بیشتر مؤمنان مشرکان باشند ای عجب مگر مصطفی- علیه السلام- از این جا گفت کاد الفقر أن یکون کفرا دریغا گوش دار ای دوست هرگز دیده ای که دیوانگان را بند بر ننهند گروهی از سالکان دیوانه حقیقت آمدند صاحب شریعت به نور نبوت دانست که دیوانگان را بند بر باید نهاد شریعت را بند ایشان کردند مگر از آن بزرگ نشنیده ای که مرید خود را گفت با خدا دیوانه باش و با مصطفی هشیار دریغا سوختگان عشق سودایی باشند و سودا نسبتی دارد با جنون و جنون راه با کفر دارد باش تا شاهد ما را بینی و آنگاه بدانی که چرا دیوانه باید شد هرگز دیده ای که کسی از دست بت دیوانه شود این ابیات بشنودر مذهب شرع کفر رسوا آمد
وهو المشتمل علی الغرض المقصود بیانه فی هذه التماهید ای دوست دین و طالب کلمات حق الیقین بدانکه از سؤالات تو جواب خواهیم کردن یکی الله نور السموات والأرض و دیگر أول ما خلق الله نوری وسیم المؤمن مرآة المؤمنجواب اولسؤال آغاز بقرآن شاید کرد که ألله نور السموات والأرض دریغا هرگز تفسیر این آیت که گفته است آنگاه کسی را توقع باشد که من نیز بگویم من در هیچ کتاب تفسیرو بیان این آیت ندیدهام اما ندانم که تو دیدهای یا نه من دیدهام اما در کتاب وعنده ام الکتاببی حرف و صوت و لکن نمیدانم که چون با حرف و صوت آرم چگونه بود
بسم الله الرحمن الرحیمروح و عشق هر دو در یک زمان موجود شدند و از مکون در ظهور آمدند روح را بر عشق آمیزشی پدید آمد و عشق را با روح آویزشی ظاهر شد چون روح بخاصیت در عشق آویخت عشق از لطافت بدو آمیخت بقوت آن آویزش و آمیزش میان ایشان اتحاد پدید آمد ندانم که عشق صفت شد و روح ذات یا عشق ذات شد و روح صفت حاصل هر دو یکی شدند چون تابش جمال معشوق از اول دل ربانی پدید آمد عشق با روح در گفت و شنید آمد چون یکی بباد نسبت داشت و دیگری بآتش باد آتش برمی افروخت و آتش مرورا می سوخت حاصل آتش غالب شد و هوا مغلوب بماند و آیۀ لاتبقی ولاتذر بر وجود خواند عشق غالب شده چون بپرتو انوار معشوق رسید مغلوب شد بدین سبب نتوان دانست که عشق با عاشق ساخته تر از آن بود که با معشوق زیرا که عشق بر عاشق امیرست اما در قبضۀ اقتدار معشوق اسیر است
هر چیز که هست او را قبله ایست و روی او یا از راه صورت یا از راه معنی بدان قبله است مگر عشق بی روی که او ماحی قلبهاست گاه گاه عشق را در بوتۀ ابتلا بکلی بگدازد و از وجود او بپردازد و روی بعالم بیجهات محبوب آرد و از اینجا گفته اندچون قبله بجز جمال محبوب نبود
باز گشت از مصر تا بغداد اوساجد و راکع ثناگر شکرگو
تا عاشق را در عالم صورت و عالم معنی قبلۀ بود بجز جمال معشوق صادق نبود بلکه اگر باختیار روی بقبله آرد مشرک بود شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس الله روحه بر سر روضۀ پیر خود ابوالفضل حسن سرخسی قدس سره که مقتدای او بود در طریقت بجمال ذوالجلال مکاشف شد روی دل بحضرت بی جهت او آورد گفتظاهر شده است اینجا معدن جود و کرم
اگر این معنی در بتکده روی نماید روی به بت باید آورد و زنار گاه گاه بر میان وقت باید بست و از غم برست و به یقین باید دانست که عاشق گرانمایه سبک رو را هر چیز که جز معشوقست حجاب راه معشوقستکعبه و بتخانه حجابند و بس
عشق چو از عاشق هر چیز که جز معشوق بود محو کرد او را فرمود که اکنون روی بدل بیجهت خود آر و مرا هزار قبله پندار زیرا که چون فراش لاساحت دل از غبار اغیار پاک کند سلطان الا در وی بی کیفیتی نزول کنداتانی هواها قبل ان اعرف الهوی
قبلۀ ملایکه عرش بود تا آدم محرم آن دم نبود چون سر ونفخت فیه من روحی ظاهر شد ملک از عالم خود بدو ناظر شد و در تحیر افتاد یعنی عرش از عالم بی نشان نشانی داشت ثم استوی علی العرش چون تابش نور خلق الله آدم علی صورته پدید آمد روی بدو آورد و سر پیش او بر زمین نهاد زیرا که درین وجود هم نشانی دید از عالم بی نشانی اما آن نشان از عالم بیان بود و این نشان از عالم عیان و بیان در مقام عیان مضمحل شود بل ندر شود آن یکی که در آن دم سرآن دم ندید روی بعرش نماند داغ فراق وان علیک لعنتی بر جبین وقتش نهادند اگر درین وقت هزار هزار بار سر بر خاک پاک او نهند قبول نکند زیرا که آن دم که آن دم بدو پیوست بکاری دیگر بود بواسطۀ علم بر سر این سر نتوانست شد دلیل بر صحت این سخن آنست که ملایکه را بعد از آن فرمان نبود به سجده کردن آدم و اگر بودی قبلۀ ایشان آدم بودی وذلک سر عجیب
اگر وارد عشق با قوت بود و قابل ضعیف قابل مرکب بود وارد راکب و اگر قابل قوی بود وارد ضعیف کار برعکس شود و این سری عجیب بود و رمزی بوالعجب درین مقام بنده شاه بود و شاه بندهتدعی غلامی ظاهرا
محمود انارالله برهانه چون بر سریر عزت باردادی ایاز بر حاشیه ی بساط عزت بنده وار بر قدم حرمت ایستاده بودی و چشم انتظار گشاده باز چون در خلوتخانه ی انس درآمدی و بر سریر قرب از ایشان دیگر سان گشتی ایاز محمود شدی و محمود ایازکار عشق ای پسر به بازی نیست
هر وارد که بود قابل را در حرکت آرد اگر وارد ضعیف بود حرکت ضعیف بود که در دید آید شطح در سماع نشان آنست که السماع محرک القلوب الی عالم الغیوب و اگر وارد قوی بود حرکت قوی بود در دید نیاید سکون در سماع نشان آنست که وتری الجبال تحسبها جامدة وهی تمر السحابگه نعره زند عقلم از بیم فراق او
چون سلطان روح بر مرکب عشق سوار شود رکاب دارش کم از جبرییل نیاید و غاشیه دارش کم از میکاییلدر عالم عشق اگر بکار آیی تو
مرکب عشق مرکبی باقوت است به یک تک از دو عالم بیرون شود و جولان در عالم لامکان کند اگر طالب را قصد عالم لامکان بود جز بر مرکب تیز تک عشق میسر نشود لعمری تا مرکب سید عالم صلعم براق بودو حامل او رفرف و برنده ی او پرنده و گذر در مکان از آن تنگنا بیرون نشد چون بر مرکب عشق سوار شد و در عالم شوق نامدار شد و به سیر عالم لامکان سر برآورد از مکاشفه عیانی خبر آورد اذا شاهد بالعیان تجاوز عن المکانای دوست آن را که مرکب عشق حامل بود و وجودش در لامکان حاصل هر آینه اسم مکان از بودش زایل بود و تصور حدوث در نهادش باطل
آن مرکب که خاص حضرت پادشاه بود و رکاب او را شایسته هرکه پای در رکاب آن مرکب آرد رقم بی حرمتی بر وی کشند باشد که به سیاستی گرفتار شود اما اگر رکاب دار در اوان آنکه پادشاه به میدان بود و گوی مرادش در چوگان برای آنکه مرکب به زودی به میدان برد بر آن مرکب سوار شود در مذهب جهان داری روا بود معشوق پادشاه است و روح مرکب و عشق رکابدار اگر رکاب دار عشق بر مرکب روح سوار شود و به سوی میدان مراد معشوق تازد تا به واسطه آن گوی هوا به حال گاه رضا رساند عیبی نبود
آن دو گفتندش که اندر جان ماهست پاسخ ها چو نجم اندر سما