گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هم چو آن شیبان که از گرگ عنیدوقت جمعه بر رعا خط می کشید
اگر آتش عشق دل عاشق نسوختی و بباد هواش برندادی بودی که عکس جمال معشوق در وی پدید آمدی و درین مقام اجتماع معشوق و عشق بودی در بیت الاحزان عاشق و سر بی یسمع و بی یبصر ظاهر شدی اما آن مقام درین عالم که سخن می رود ناتمام می نماید که زیرا خانۀ خراب را مالک چه دوست و چه دشمن چون عشق غیور خانه ویران کن جان است و سوزندۀ ارکان حدیث وصل کردن با وی از خامی است همانابوصول رایات سلطان وصال عشق رخت بر لاشۀ وجود عاشق می نهد و از دروازه هستی بدر میکند و بصحرای عدم می فرستد سر رشته این معنی در ضبط نمی آید همانا این پیچاپیچ از شکن زلف معشوق است و دل را در آن شکستگی ها می باید جستگفتم جانم گفت برماش طلب
از آنجا که حقیقت کارست معشوق را از عشق عاشق عارست زیرا که نه سودست و نه زیان اما عشق می کوشد تا عاشق را در نظر معشوق آرد و آنچه عشق وجود عاشق را هدف ناوک بلا سازد برای این معنی است که تا او را منظور معشوق کند و معشوق باشد که روی بدو آرد علی التعیین درین مقام فراق باختیار معشوق تمامتر بود و با نظامتر بود از وصال باختیار عاشق زیرا که در مقام اول عاشق منظور می شود ودر مقام دویم مهجور می شود و این سری بزرگ است درشناخت اختیار چون آیۀ یخلق مایشاء ویختار دم درکش اگر وصال اختیار کند نوری نور و اگر فراق اختیار کند منظوری منظور لعمری انظر الیک اگر برای منظوری بودی خوش بودیاز هستی خود اگر گهی دور شوی
مزید مرتبۀ منظوری بر مرتبۀ ناظری بدان بدانی که در آفتاب نگاه کنی ای عزیز چون نظر آفتاب بر تو بود قوۀ باصرۀ تو بپرتونور او بینا بود و در بینایی توانا بود و چون نظر تو در آفتاببود نور باصرۀ تو بقوت او ضعیف شود و تخلل پذیرد و خوف نابینایی بود بدین نسبت بینایی در منظوری بهتر از آنکه بینایی در ناظری ای برادر اگر تأثیر نظر ملوک دانستۀ بدانی که منظوری اولیتر عاشق مغلوب بهتر و منظوری بنسبت ناظری مغلوبیست آنچه خاک زر میشود و سنگ گوهر میشود بیمن منظوریست آن رونده از سوزش عشق خواست که ناظر شود گفت انظر الیک زخم لن ترانی بر قوت باصره خورد آن واصل دیگر که در مسند منظوری نظرة منک یکفینی می گفت برو درو ناظر شد الم تر الی ربک ای عزیز چون او دیده شود آنگاه دیده شود همو منظور بود و همو ناظرچون دیده شوی مراو پس دیده شوی
اگر خطاب شود عاشق را در هنگام طلب دیدار که برو دیدۀ که شایستۀ دیدار ما باشد بیار تا پرده برداریم ودیده ترا بر جمال خود گماریم چه گوید همانا که لن ترانی مراد از چنین جوابیست عزیزی گفته استگفتم که ز رخ پردۀ عزت بردار
دیدۀ بینای عاشق در این نشأة معرفتست اگر کاملست کامل و اگر ناقص است ناقص و درد دل ازاینست که کمال و نقصان به نسبت است و در این نشأة بینایی معرفتست در نشأة آخری معرفت بینایی شود ماکانت الیوم معرفته انقلبت غدارؤیته هرگز این بینایی نبود آن بینایی نبود و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی واضل سبیلا یکی از رفقای خود که در معرفت نشانی داشت در واقعه بدیدم قوت باصرۀ او چون ضعیفی از آن جا پرسیدمش گفت من قلة المعرفة من قلة المعرفة آه و هزار آه آن را که امروز او را به بی کیفی شناسد فرداش چون بیند و چون بشناسددردیدۀ من درآی تا خود بینی
هر چند عز و کبریاست و مجد و بهاست و جباری و قهاریست و عظمت و بزرگواری در قسمت وصف معشوق بود و اضداد آن صفت عاشق و این بدان جهت است که سلطان عشق اثر خود را در عشاق ظاهر کند نه در معشوق زیرا که ساز عشق حسن معشوق است و ملاحت او که ملوح دام عشق است که عشق او را یعنی عاشق را بواسطۀ حسن معشوق صید کند پس قید کند اما عشق داد خود از معشوق بدان ستاند که حسن او را ملوح وار بردام وجود خود می بندد و این آن معنی است که عاشق و معشوق هر دو دربند عشقند اینجا معشوق دانۀ دام عشق می آید و عاشق صید عجب آن مرغ قصد التقاط آن دانه می کند برای آنکه او را در خود بیابد و قوت او گردد و او خود قوت دانه می شود
همت عاشق در عشق ورای همت معشوق است زیرا که عاشق همت آن دارد که در عالم معشوق بار یابد پس منتهای همت او را باشد ای درویش منتهای همت عاشق هستی معشوق است تا باشد که پرتو انوار آن هستی بر وی تابد و او را بخود قایم کند و منتهای همت معشوق نیستی عاشق است تا هستی وی را مسلم ماند و زحمت او از راه او برخیزد چون بعین بصیرت بنگری بدانی که درین مقام همت عاشق بلندتر است وذلک سر عزیز لمن فهماو را که ز تو مراد هستی باشد
صفات معشوق در ظهور نیاید الا بظهور اضداد آن در عاشق بدین نسبت عاشق و معشوق یکدیگر را ضدانند و هرگز فراهم نیایند مگر آنکه اوصاف عاشق بپرتو انوار معشوق بسوزد و فانی شود درین مقام ممکن بود که ببقای اوصاف معشوق باقی گردد و مؤید گردد بتأییدات قدسی روحقدسیش چون این باشد چیز دیگر شود نه این باشد
عاشق همیشه در افتقار بود معشوق همیشه بافتخار بود زیرا که افتقار صفت عاشق است صفت لازمۀ وجود و افتخار صفت معشوق صفتی جوهری و ذاتی و افتقار ضد افتخار است و اجتماع محال عقل افتقار عاشق بمعشوق ظاهر است و استغناء معشوق از عاشق پدید است عاشق افتقار بدو دارد اما معشوق چون خود رادارد او را دارد و او بسرمایۀ حسن غنی است و از برای اکتساب اسباب دنیایی از همه مستغنی است چون او مستغنی بود از غیر و غنی بود بخود هر آینه عاشق بدو مفتقر بود و نیازمند و چون او خود را دارد او بخود غنی است و از غیر مستغنی هر آینه از عاشق و عشق بی نیاز بود و منزه حاصل معشوق مالک ولایت وجود عاشق است بملکی که زوال پذیر نیست اگر خواجۀ در عرف با بندۀ خود عشق بازد از راه صورت مالک عاشق بود و مملوک معشوق اما از راه معنی مملوک مالک بود و مالک مملوک و این از بوالعجبهای عشق استادعوک غلامی ظاهرا
روا بود که از غلبۀ عشق دل رنگ معشوق گیرد تا چون عاشق نفس برآرد بوی معشوق بمشام وقتش رسد همانا این وقتی بود که در ذکر مغلوب شود و قایم بمذکور گردد و آنچه صدیق در غلبات عشق سر بر زانو می نهاد چون نفس بر می کشید بوی جگر سوخته بمشام مقدسان میرسید در حال غلبۀ ذکر بود و قایم شدن او بمذکور و آنچه خواجه صلوات الله علیه فرمود انی لاجد نفس الرحمن من جانب الیمن همان سر بود که در بوی جگر سوخته اکابر بود لا اله الا الله یکی از اکابر از خواجه عالم صلعم پرسید که متی کنت ذاکرا لربی قال اذا نسیته و این از آن اسرار است که آن دل روشن آن شیخ باوقار است فراموشی معشوق در عشق جز در بیشعوری نبود عاشق چون از خود بیشعور شود هر آینه در پرتو آن نور شود از هیبت خود را فراموش کند و چون آثار انوار عظمت بر وی ظاهر شود خود را در او گم کند اذا نسیته درین حال بود ظاهر چنان بود که یکی در حضور پادشاه از کمال عظمت او او را فراموش کند تا در حالی که بخود بازافتد او را از هییت پادشاه و از کسوت او از حاضران مجلس او پرسند اخبار نتواند کرد و این جمله معنی اذا نسته است و در کلام مجید آمده است واذکر ربک اذا نسیت بعضی از ارباب تحقیق گفته اند اذا نسیت نفسک و این مقام مغلوبی است در ذکر و بعضی گفته اند اذا نسیت ربک و این در حال مغلوبی است در مذکور وذلک سر عزیز لمن فهمبر لشکر عشق آنکه منصور بود
حاصل آن روضه چو باغ عارفاناز سموم صرصر آمد در امان
در حال مغلوبی روا بود که عاشق را پروای رفتن بدر معشوق نبود اگر چه داند که معشوق از کمال جلال بنزد او نیاید و این از آن بود که از مغلوبی او را در خود یابد و این حال بدشواری دست دهد از آنکه عکس معشوق درآینۀ مصفای دل دایم الحضور بود
معشوق با نمک جگرخوار بود و بنزد او عاشق سوخته و خوار بود اذل الاشیاء المحب بمحبوبه والفقیر الطماع ای عزیز ناز معشوق کشیدن دشوار است زیرا که پیوسته معشوق خواهد که داد جمال خود بدهد درین کرشمه جان و دل و دیده و دین و عقل بحبۀ نیرزدجان و دل و دیده ام ببازار غمت
کمال جمال معشوق را بخود ادراک نتوان کرد خصوصا در غلبات عشق که مقام مستی بود و عاشق مغلوب مستی عشق چه این سکر مانع از ادراک کمال جمال معشوق است و اینجا سری است و آن آنست که استیلا و قوت عشق بر ذات بود و عاشق را در اوان طلب ذات پروای اثبات صفات نبود زیرا که نظر بر وحدت دارد نه بر کثرت بدین نسبت عاشق از ادراک عاجز بود و از ادراک ادراک نیز عاجز بود و العجز عن درک الادراک ادراک این باشدای آنکه بلطف خود کنی درمانم
پس عاشق از خود غایب بود و بمعشوق حاضر تا شاهد و مشهود او معشوق بود بلکه معشوق بغلبۀ ذکر حاضر بود و در عالم عشق دایم الحضور و این در مقامی بود که عاشق بیاد معشوق در یاد آید فاذکرونی اذکرکم و درین دو لفظ تنبیهیست و وعدۀخواجه احمد خوشنام از بیرون شدگان بود حجة الاسلام او را روز عید بدید از وی عیدی خواست گفت آنچه ترا شاید آنست که در آن عید گذشته چون خلق از خروجگاه بازگشتند من در محراب نمازگاه سر بسجده نهادم گفتم خوشنام را عیدی فرست و نقد فرست که دلش را طاقت وعدۀ فردا نیست ندا بگوشم رسید که پیک حضرت رسید سر بردار سر برداشتم هدهدی را دیدم درمنقار رقعۀ از حریر سبز خطی از نور نوشته بود فاذکرونی اذکرکم ای برادر عزیز این اشارت بعشق معشوق است فهم این را ذوق یابد
مشاهدۀ معشوق چون عاشق کامل بود مغلوبی آرد چنانکه مجنون بدید لیلی مغلوب شد سر این معانی در معنی اذاکوشفوا یافت شود و آیۀ جعله دکا وخر موسی صعقا مؤید این رمز استدر تو نگرم ز خود برون باید شد
چون عشق بحد کمال نرسیده باشد از دید معشوق نیستی و خجلتی بود عاشق را روا بود که دید چون بخود در عشق فتوری ظاهر شود درین حال ارتکاب اخطار مهلک بود زیرا که آن خطر بقوت عشق ارتکاب توان کرد از صادق القولی شنیدم که عاشقی در بحران عشق هر شب از رود هند بگذشتی بسباحت در عین زمستان در شبی بمحبوب قریبتر شد خالی بر روی او بدید گفت این خال بر رخسار تو از کی بازدید آمده است گفت این مرا مادر زادست اما در نظر تو اکنون آمده است باید که در این شب آن خطر ارتکاب اختیار نکنی که می بینم که قوت عشق تو فتوری گرفت آن نصیحت نشنید در آب بسرما هلاک شد زیرا که با خود آمده بود که نظرش بر خال افتاد و این سری عظیم است در مغلوبی جور و ستم معشوق داد نماید و عدل یکی از دوستان اصمعی او را گفت رأینا جاریتک الزرقاء قال هی زرقاء علی سبیل التعجب یعنیدر غلبات عشق او را از زرقت او آگاهی نبوددر عشق زدرد جان و از سوزش دل
دیدۀ عقل از ادراکحقیقت عشق محجوب است عقل را قوت دید نور عشق نباشد زیرا که عشق در مرتبۀ ماوراء عقل است و خود در طوری دیگر عقل را قوت ادراک او نتواند بود عشق دریست در صدف جان نهان و جان در دریای قضا غوص کرده عقل بر ساحل دریای قضا متوقف می شود و از خوف نهنگان بلا قدم پیش نتواند نهاد ای درویش عقل استاد مکتب معاش و معاد است اگر قدم درین مکتب نهد اطفال این مکتب بآموختن ابجد عشق در کارش آرند عزیزی گفته استابجد عشقت چو بیاموختم
جان را در طلب سوزیست و دل را دردی و تن را تحولی و سر را قلقی آن تحول تن و درد دل و سوز جان و قلق سر عشق است و اطراف ولایت وجود در تصرف او و بی او از او اخبار نتوان کرد و با او خود امکان اخبار نبود و این بس عجب است زیرا که بجای او همو بود بدین نسبت مخبر همو بود و مخبر عنه همو بود و این در عقل محال است
در فصول پیشین نوشته ام که عشق را توجه بجهتی نیست فاینما تولووا فثم وجه الله اکنون میگویم حدیث ان الله جمیل یحب الجمال برخوان و بیقین بدان که عاشق آن جمال می باید بود یا عاشق محبوبش و این رمزی قوی است در دانستن عشق قصه دراز مکن تو هممحبیو هم محبوب زیرا که جمال بطبع محبوبست بدین نسبت محبی و چون سر خلق الله ادم علی صورته در تو پدید شده است بدین نسبت محبوبی پس روا بود که عاشق در خود نگرد معشوق را بیند دوست گیرد و درین مقام تعدد برخیزد عاشق و معشوق و عشق یکی باشدبردار تعدد و تکثر
چنانکه عاشق با کمال عجز داد عشق نتواند داد معشوق داد جمال خود نتواند داد با کمال قدرتای درویش آن معنی که او را عاشق جمال خود کرده است غالب است بنسبت خود همانا این معنی است که آتش در خرمن وجود گلگون زده استآن معنی قدسی که او را
قصه کوته کن که رای نفس کوربرد او را بعد سالی سوی گور
محبت محبوب هم وصف لازمۀ وجود اوست زیرا که اعراض رابدرگاه او راه نباشد و محبت محب هم صفت لازمۀ اوست زیرا که در اوان وجود و ابداع در حقیقت وجود او تعبیه شده است و این سخن سر این معنی است که ارباب تحقیق گفته اند یحبونه از آثار انوار یحبهم پدید آمده استاول از او بداین حکایت عشق