گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر چیزی که هست ببلا بکاهد بنعما بیفزاید مگر عشق که ببلا بیفزاید و بنعما بکاهد ای درویش از آنجا که حقیقت عشق است باید که بهیچ نیفزاید و نکاهد المحبة لایزید بالبر ولاینقص بالجفاء اما بدانکه عشق آتش است و هیزم او تن و جان و دل و دیدۀ عاشق تا آن دروی نیفتد شعله برنیارد و حرارت او نیفزاید
حسین منصور را قدس الله روحه پرسیدند لذت عشق در کدام وقت کمال گیرد فرمود در آن ساعت که معشوق بساط سیاست گسترده باشد و عاشق را برای قتل حاضر کرده و این در جمال او حیران شود و گویداو بر سر قتل و من در او حیرانم
یکیرا ازمشایخ طریقت که بوصف عشق موصوف بود گفتند ای شیخ لذت عاشق در چه وقت است گفت فی افشاء المحبوب عند غفلة الرقیب محبوب پرده برگرفته و رقیب عشق خفته و عاشق پروانه وار در بریق انوار روی او پرواز در گرفتهآن شب که مرا ازتو خیالی باشد
تا عاشق را ازمعشوق طمع وصال بود هر روز بنزد وی ذلیل تر بود ذل من طمع سر این سخن است چنانکه زلیخا تا طمع وصال یوسف می داشت هر روز از وصال دورتر بود و از فراق رنجورتر چون طمع از خودبینداخت و با محبت صرف بساخت جمال و جوانی بازیافت و با کمال کامرانی بسوی محبوب شتافت و آنچه گفته اند بدین معنی قریب استملکست محبت تو و خلقیست منتظر
این بیچاره را رفیقی بود در علم و ورع بمرتبۀ اعلی مشایخ حرمین بروزگار او تبرک کردندی و علمای خراسان بدو تقرب نمودندی روزی او را دیدم رنجور شده و از همۀ مرتبه ها دور شده از حالش پرسیدم گفتند او را باباجراتی عشق پدید آمده است و او با ایشان بزبان ایشان در گفت و شنید آمده استکشتگان خنجر تسلیم را
عشق با خود غیرتی تمام دارد و از کمال غیرت خود با معشوق و عاشق آشنا نمی شود و همانا چون آتش است در سنگ مکمون از کمال غیرتی که با خود دارد در ظهور نمی آید و چون ظاهر می شود در هلاک عاشق که دلش محل اوست می کوشد تا باز در کمین مکون رود و جمال خود را از دیدۀ اغیار بپوشد عطاف گفت روزی گرد کعبۀ معظمه طواف می کردم و باهوای نفس مصاف می کردم آواز مخدرۀ بسمع من آمد که می گفت یا مالک یوم الدین والقضاء وخالق الارض والسماء ارحم اهل الهواء واستقلهم من عظیم البلاء انک سمیع الدعاء عطاف گفت در وی نگریستم او را دیدم در حسن بر صفتی که چشم جادوش بناوک غمزه جگر اصفیا خستی و عنبر گیسوش دام هوا بر پای وقت اولیا بستیلها مقلتا ریم فلو نظرت بها
اگر عاشق را از معشوق طلب بر و نوال بود و امید کرم و افضال بود گویندش بر درآی و خود را از غم مفرسای هاهنا النوال مطروح وباب الاجابة مفتوح اما اگر طمعش شهود بود و یا قبل الخمود وجود بود مریض لایعاد گردد مرید لایراد شود هر قصه که نویسد مردود بود و هر دعا که گوید باجابت نرسد کذلک موسی سال عن اشیاء واجیب قال قداوتیت سوء لک یا موسی فلما قال من قلق الشوق ارنی انظر الیک قال لن ترانی هکذا قهر الاحباب هکذا قهر الاحباب
جان یک جام از خمخانۀ عشق نوش کرد و در مهامۀ شوق چنان گم شد که کس انگشت شناخت بروی نمی تواند نهاد و عقل در معرفت او بر کس نمی تواند گشاد چون مست عشق او بود او بود قل الروح من امر ربی او را مستی عشق بدین مرتبه رسانید و از همه برهانید زهی پیوندی که بواسطۀ عشق او را با او پدید آمده است اگر خواهی که بدانی در تأثیرش نگر که مرده زنده میکند عجب اگر او می کند بدین می کند و اگر این می کند بدو می کند و این عجب رمزیست از ادراک عقل بیرون استادی خیاط عشق بنگر بصنعت رقعۀ حدوث بر دامن سرادق قدم می دوزد من امر ربی حرف تبعیض بیفکن که تجربه و تبعیض در عالم معنی نبود و آنچه با عالم خلق پیوندد الا له الخلق والامر دارد او را از راه بردارد آنچه بماند اوست و این سر تأملی خواهد تا معلوم شود
در عشق کار چشم برونق تراست از کار دل اگر چه با یکدیگر پیوسته حسد میکنند و پیوسته از یکدیگر می برندالقلب یحسد عینی لذة النظر
آن یکی شخصی به وقت مرگ خویشگفته بود اندر وصیت پیش پیش
دل آتشکده ایست پر آتش شوق و حیوانی که از آتش خیزد چون آنست چنانکه حیوة آن جانور بآتش است بقاء عشق بآتش شوق است و ازین حال آن کس خبر دارد که در آتش عشق مقر دارد اما آتش شوق بوالعجب آتشی است عشق را پرورش میدهد و آنچه عشق عاشق را بکلی نیست نمی کند سبب همانست که آتش شوق که محل عشق است سازنده است نه سوزنده چون آتش طور انس من جانب الطور نارا درخت سبزو تر و آتش در غایت احراق و اشراق عجب اگر احراق وصف لازمۀ او بود چرا نمی سوخت عقل از این رمز سرگردان است و نفس حیران حکیم هند گوید دوست در صورت آثار خود ظاهر کند همانا در صورت آتش آثار انوار عشق ظاهر شد که سوزنده نبود روا بود که می سوزد اما برای شفای عاشق بتجدد امثال بقا می یابدکاهل النار کلما نضجت جلود
آنچه مهتر کلیم کریم صلوات الله علیه وسلامه در نظر اول آتش دید انس من جانب الطور نارا و خطاب انی انا الله از آتش شنید دلیل دال است بر آنچه عاشق را بسوختن خود تن در می باید داد و باد رعونت از سر می بباید نهادتن درمیده بسوزش ای عاشق مست
هیچ روزی که بر عاشق گذرد مبارکتر از آن روز نبود که او را در نظر معشوق یابند بردار برآمده و منتظر کشف اسرار شده در آن حال که آن واصل را بردار برآوردند موحدی باو رسید پرسید ما المحبة فقال هذا اول قدم منهگفت خوبان چو پرده برگیرند
سعادت باز آن روز تصور کند که صیادش بگیرد و چشمهایش بدوزد و شکارش بیاموزد و بتحقیق آنگاهمتصور گردد و پدید آید که خلایق او را برساعد پادشاه بینند بدین نسبت هیچ روزی که بربازگذرد مبارکتر از آن روز نبود که صیادش بگیرد و او دل از خود برگیرد و این رمزی بوالعجب است
معشوق از عاشق بی نیازست از آنکه پادشاه است و در ملک بی انبازست باز عاشق باو محتاج است اما دربند تاراج است می خواهد که برخزانۀ وصل ظفر یابد زاری می کند و خشوع می نماید تا بوکه گاهی کمین بگشاید اگر چه داند که او بی بقا نیابد اما از راه تجاسر و دلیری هر لحظه زاری می کند و در آرزوی خواب می میرد و دل از خود بر می گیرد و معشوق در مسند کبریا و ناز متمکن آنچه در کتب حکیم آمده است لاالتفات للعالیات الی السافلات در این معنی بکار است یعنی لاالتفات للمعشوق الی العاشق زیرا که او بر آسمان تعزز است و این بر زمین تذللعاشقی در شب تار بر در سرای یار ایستاده بود و زاری می کرد و تذلل می نمود و معشوق در حجاب عزت محتجب و بکرشمه در وی می دید و وی را بهیچ بر نمی داشت و نظر مرحمت بر وی نمی گماشت امیر عسس آن شهر حاضر بود و بتعجب می نگریست چون صبح سر از دریچۀ افق بیرون کرد عاشق بیچاره با کمال تحیر و تحسر بازگشت و از درد دل دگر سار گشت امیر عسس او را از حالش پرسید گفت او بی نیازست و من بدو نیازمند من در مقام ذلتم و او بخود ارجمند حق وجود من این بود که دیدی و حق وجود او آنکه مشاهده کردی بعزة الله که علم او بهنیازمندی عاشق بدو چون بهای عاشق است عاشق در علوی عشق از درد دل می گویدشب نیست که یاد تو دلم خون نکند
عشق اثر دارد غیبی است مقدس از عللو منزه از طلب عاشق نصیب از که طلبد چون او که ملاک عاشق است برآید عاشق را مراد در برآمدن مراد معشوق بود از وی و مراد معشوق هلاک وی عاشق بیچاره از دوستی وی دشمن خود شده است لا الهالا الله در قسطنطنیه درویشی صادق بر ترسا بچۀ عاشق شد چون بیچاره از دور دروی نظر کردی بیهوش شدی و در خروش شدی روزی ناگاه آن ماه را بر سر بازاری دید که زناری میخرید بنزدیک او آمد و گفت از این زنار دو بردار که قدم اول در محبت موافقت است و موافقت ترک مخالفت استبار دگر پیر ما خرقه بزنار داد
ای دوست چون بدایت دوستی از یحبهم بود هر آینه از علل مقدس بود و از زلل منزه در ضمن این سخن سری عظیم است ای دوست آنکه از محبت خود اخبار کرده بمحبت تو گواهی داد یحبهم اخبار او بمحبت خود یحبونه شهادت بر محبت تو اگر آن محبت مقدس است این هم مقدس است زیرا که در عشق این و آن نبود پس بگو مقدس است مقدس پس تکرار بگذار تا از کثرت بوحدت آیی و ذلک سر
دریحبهم و یحبونه سه در یحبهم و چهار در یحبونه این را بدان سه ده بدیده بصیرت در این نقطه که برنون جمع است نظر و حقیقت وجود را ازوحدت خبر کندر نقطه اگر سر سخن می بینی
خواجه احمد غزالی قدس الله روحه گفته استنقطه های یحبهم را در زمین فطرتافکندند تخم یحبونه بر آمد هر آینه تخم دویم هم رنگ تخم اول باشد سبحانی وانا الحق اگر پدید آید از این اصل پدید آید و این معنی بذوق معلوم گردد رب سبح نفسه علی لسان عبدهگر تخم برنگ تخم اول باشد
در بدایت عشق عشق بلای عاشق بود چون مبردی وی را می ساید و از او می فرساید گاه او را در آتش بلا می اندازد و گاه او را هدف ناوک ولا می سازد و با او می گویدجنگ سلطانیست اینجا تیرباران چشم دار
آنچنان که گفت مادر بچه راگر خیالی آیدت در شب فرا
عاشق خود را بدان هلاک کند که خود را جز عدم منتفی نداند ای درویش یافت مقصود در قدم است و از خود رستن در عدم چون بالوث حدوث بقدم رسیدن میسر نیست باری عدم و آنچه گفته اند که شهود را خمود شرط راه است سر این سخن استدر عشق اگر نیست شوی هست شوی
عاشق را آنچه بباید در عشق بیابد و آنچه نباید لازمۀ او بود و زهی درد بیدرمان و زهی رنج بی پایان ای عزیز عاشق را رستن از درد عشق جز بعدم نبود و در عدم بر او بسته و جان او بزخم وجود خسته چون وجود عاشق گناه کبیرۀ او بود در عشق او را تارک آن بودن بهتر و دست از آن داشتن خوشتراذا قلت ما اذنبت قالت مجیبة
آنچه گفته اند عاشق کور و کر باید سر این سخن است هرکه بخود بینا نبود کور بود و هرکه بخود شنوا نبود کر بود شبلی قدس الله روحه پرسیدند من العارف قال صم بکم عمی کسی سرش نمیداند زبان درکش زبان درکشای خواجه مزن تو اندرین راه قدم