گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در عشق عاشق را تلوین بود و تمکین بود تلوین با بقاء صفت بود و تمکین در فناء صفت بود صاحب تلوین بخود قایم بود و صاحب تمکین بمعشوق قایم بود صاحب تلوین طالب و صاحب تمکین واصل بود مهتر کلیم صاحب تلوین بود اضافت فعل او بدو کردند ولما جاء موسی لمیقاتنا مهتر حبیب صاحب تمکین بوداضافت فعل او بخود کردند ومارمیت اذرمیت ولکن الله رمی اما عاشق را هرچه در تلوین عشق بباد شود در تمکین عشق بدو باز رسد و این مقامی عالی است و درجه متعالی زیرا که در تمکین عشق عاشق بدرجۀ رسد که وصل و فراق و هستی و نیستی بنزد همت او یکسان بود و ادراک این سر نه آسان بود ای برادر معشوق را بخود نه وصال است و نه فراق چون عاشق در غلبۀ حال ازولایت خود بیرون افتد و از اوصاف خود فانی شود هر آینه بدو بقا یابد و از او لقا یابد چون از او لقا یافت و بقا بدو یافت چون درخود نگرد مقصود بیند بعد از آن او را از خود در خود نه فراق بود و نه وصال لیس عند ربکم صباح ولامساءاذا طلع الصباح لنجم راح
بوالعجبآینه ایست آینه عشق در وی صورت عاشق و جمال معشوق بنماید بی تعدد و تکثر واین معنی بیذوق فهم نشود و آنچه گفته اند که معشوق در خود نگرد عاشق را بیند زیرا که آفت عشق عاشق را نیست کرده است آنچه از او در علم معشوق حاصل است منظور اوست بی توهمی و تعددی و اگر بگویم که آنچه در علم معشوق حاصل است اوست راست بود معلوم و علم و عالم باشند بی تعددیک چیز ای برادر گر عشق رهبر آید
نیکو گفته است آن عاشق که کمال جمال معشوق جز در آینه عشق نتوان دید چون از این طرف دیگر نقصان زایل شود عند حصول الکمال هم تعدد نیست زیرا که کمال در اسقاط اضافات است و این دقتی دارد عظیم در بیان نگنجد و میزان عقلش برنسنجددر آینۀ عشق همی دار نظر
معنیی است که هیچ چیز را بدو راه نیست و هیچکس را از او آگاه نیست اما اگر بدو راه بود بجاسوسی عشق بود درین مرتبه عشق از منزل شاهیو پادشاهی بجاسوسی خود میرود و در عرف ثابت شود که چون پادشاهی در کمال حضانت بود و بر حول خود اعتماد کلی دارد خود بایشان بجاسوسی رود بعزة الله که چون سلطان عشق بجاسوسی رود از بعد آن فتحی بزرگ برآید چنانکه حقیقت آن در حد بیان نتوان آورد انا فتحنا لک فتحا مبینا بجاسوسی عشق بود اگر تقریب انا فتحنا بآیۀ الم تر الی ربک بدانی ذوق باید ذوق
در ولایت عشق حیرت اندر حیرت بود و وله اندر وله ای برادر در اوان مشاهدۀ معشوق حق وجود عاشق حیرت بود ووله و احتراق لوکشفها عن وجهه لاحرقت سبحات وجهه ماانتهی الیه بصرهحیرت اندر حیرت است و بستگی در بستگی
خبر داری که سیاحان افلاکچرا گردند گرد مرکز خاک
اختیار عاشق در عشق ز قهر محبوبست که در جام مکر بر عاشق عرضه کند و چنان نماید بدو که این بدو برای دفع عطش او می دهد تا او را از قلت عقل و سوء محبت بستاند و نوش کند عطش او زیادت شود و او نداند که هر که در غلبۀ عطش آب دریا خورد متعطش است نه متروی کذلک العشق للعاشق کشارب ماء البحر کلما ازداد شربا ازداد عطشا عجب یحیی معاذ رازی قدس الله روحه بسلطان اولیا قدس الله روحه بنوشت اینجا کسی است که یک قطره بخار عشق بمذاق او چکانیدند مست مست شد و از دست شد او جواب نوشت که اینجا کسی هست که جمله بخار محبت نوش کرد و لب بر لب نهاد و خاموش کرد
این همه درد دل و اندوه جان فرزند آدم از اختیار است و در کسب همۀ زحمت راحت او در تقدیر است من ایقن بالقدر کیف یحزن وربک یخلق مایشاء ویختار ماکان لهم الخیرة در عشق آنکه بختیار است بی اختیار است عجب یکی را از ابنای ملوک ابایی پدید آمد بر بساط قربت باز یافت یکی او را دید ضعیف و نحیف شده و ذلولی و نحولی بدو راه یافته گفت در مقابلۀ آنچه گذاشتی چه دادند گفت همه دادند چون مراد من از من سلب کردند او مراد من شد و من مرید او پس همه دادند واین خوش رمزیستپیوسته ز عشق در کشاکش باشم
مشایخ عراق گفتند لایصیر العارف عارفا حتی یستوی المنع والعطاء شبلی گفت لایصیر العارف عارفا حتی یکون المنع احب الیه من العطاء لأن المنع حق الحق من العبد والعطاء حق العبد من الحق و العاشق الصادق من یجعل مراده وراء مراد مراده
جنید را قدس الله سره گفتند خواهی که مر حضرت آفریدگار را بینی گفت نه گفت چرا گفت بخواست و نیافت بدین نسبت همه آفت در اختیار منست و من از آفت اختیار پناه بدو سازم چنانکه یکی را دیدند که غرق میشد گفتند خواهی که برآیی و نجات یابی گفت نه گفتند خواهی که غرق شوی گفت نه گفتند پس چه خواهی گفت مراد من در مراد او نرسیده است آن خواهم که او خواهد عشق چون بدین مرتبه رسید کمال گیرد
اگر عاشق تواند که بساط مهرۀ قهر او باشد فثم حیاته چون طایعا بساط مهرۀ قهر او شد حکم او را باشد اگر کم زند و اگر بیش حکم او را بود اگر نقش وصل برآید فعیش فی عیش و اگر نقش فراق برآید فطمس فی طمس
تا عاشق بندانسته است و مراد او در طلب او نبسته است از دردوانرهد چون یقین کند که درین راه طالب از یافت بود نه یافت از طلب دل از خود بردارد و بر او نهد نظر سر بر گرفت پیر هری دارد که در مناجات خود گفته است الهی یافت تو آرزوی ماست اما دریافت تو نه ببازوی ماست چنانکه حکیم گفته همه چیز تا نجویی نیابی بجز دوست که تا نیابی نجویییقین دان کو نباشی تو ولیکن
روا بود که لطف معشوق پرده از پیش نظر عاشق بردارد تا نور چشمش را بقوت نور جمال خود از حدقۀ او برباید و این آخر زخمی بود که بر هدف دیدۀ او اندازد آه و هزار آه اگر جمالش در خیال آید و بماند ماندن خیال با عاشق مرهم آن زخم بود و این رمزی لطیف است
دانم که سلطان خیال را قوت تغییر و تبدیل درین معنی نتواند بود زیرا که خیال محالی است و چون چیزی ندارد و ندیده است لاعین رات ولااذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر این معنی را بچه مبادله کند فان الشیطان لایتمثل بی سر این سخن است در این رمز خلق الله ادم علی صورته باز می نماید هشدار
اگر معشوق تخم عنایت بر زمین مراد عاشق افکندتا گل امیدی برآید روا بود که از رایحۀ آن مشام او برآساید اما بر آن دل نهادن نشاید زیرا که او را کبریا و تعزز وصف لازمه ذات داشتست بدین تن درندهدگر او بخودم بقا دهد خوش باشد
خدایا چون گل ما را سرشتیوثیقت نامه ای بر ما نوشتی
قال الامام ابومنصور المظفر بن اردشیر العبادی رحمة علیه رسالته من التصوف
شکر و سپاس خداوندی را که به خداوندی سزاست و حمد و ثنا پادشاهی را که در خداوندی سزای ثناست خداوندی که این سقف رفیع برکشیده اوست و این فرش وضیع گستریده اوستو صد هزار صلوات و تحیات به جان پاک و روضه خاک مصطفی باد که سید انبیاست و شفیع روز قضاست و بر صحابه و اهل بیت وی که محبت ایشان سبب ماست و سلم تسلیما کثیرا
مشایخ عصر را کلمات متفاوت است در معنی تصوف و درماهیت او بر یک حقیقت متفق نشده اند از آنکه اتفاق در ماهیت چیزی بعد از اطلاع تواند بود بر حقیقت او که محمود بود یا موصوفاما صفت کمال هر کس را بر حقیقت او اطلاع حاصل نشود الا چنان که او بود بر قدر نظر خود مطلع گردد و درحد فهم خود عبارت کند از آن چیز
بدان که فضل صوفی بر دیگر آدمیان از سه وجه تواند بود از کتاب و از سنت و از عقل و این هر سه در سه فصل یاد کنیم
بدان که ابتدای احوال این جماعت از عهد رسول ظاهر شده است که در روزگار او جماعتی بوده اند از متصوفه که همه معانی تصوف دریشان جمع بود این طریق از آن عهد ممهد شد و همچنین خواهد بود الی یوم القیامةو این جمع متفرق نشوند و از هم منقطع نگردند و همه درهم بسته باشند چون حق سبحانه و تعالی با یکی از ایشان خطابی کند همه در آن شریک باشند ذکر ایشان در محکم کتاب رفته است رجال لا تلهیهم تجارة و لابیع عن ذکر الله مردانی که تجارت ایشان را مانع نیاید از پرستش ما وجایی دیگر جمله اهل ایمان را یاد کرد و جماعتی را مخصوص گردانید که من المؤمنین رجال صدقو ما عاهدوا الله علیهاز مومنان بعضی مردانند که راه صدق سپردند و ملازم وفا باشند و ملازمت طریق صدق و حفظ عهد و ترک دنیا و مواظبت بر ذکر حق تعالی تصوف است هر که این طریق سپرد صوفی است و مقصود او در این آیت ایشانند
رسول ‑صلی الله علیه و سلم و آله - فرموده است که بهترین خلق کسانی اند معرض باشند و از خلق دور و به حق نزدیک واین صفت اهل تصوف استو نیز گفته است خدای‑ عزوجل ‑ را بندگانی اند که ایشان را نبوت و شهادت نباشد اما در درجه انبیا و شهدا باشند روز قیامت نور دل ایشان غالب باشد بر همه انوار گفتند یا رسول الله ایشان چه قوم باشند گفت کسانی که هرگز دل در دنیا نبندند و برای قوت خود رنجور نباشند و به هیچ سبب از حق تعالی باز نمانند و همیشه راه توکل سپرند به تن با خلق باشند و به دل با حق هر کجا ازیشان یکی باشد هرگز آنجا عذاب نرسد و بلا راه نیابد نور حق باشد در تاریکیها
هر آنکه ظاهر و باطن آراسته گردانید بهترین خلق او باشد و این معنی در ده خصلت پدید آیداول طمع بریدن از فضول دنیا که دنیا را خسیس خوانده اند که قل متاع الدنیا قلیل و قصور همت بر خسیس نشان خست باشد و ترک او نشان علو همت و حق تعالی همت عالی دوست دارد و خسیس را دشمن داردان الله تعالی یحب معالی الامور و اشرافها و یبغض سفافها
بدان که روزگار ایشان پیوسته مقصور باشد بر اعمال پسندیده و متابعت سنت و موافقت شریعتو گفته ایم که معاملات ایشان بر دو قسم است یکی ظاهر و یکی باطنمعاملات ظاهر پیراهن صورت است به مدد مجاهدت در راه ریاضت و این کلمات بود که درین فصل یاد می کنیم