گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
محمد کآفرینش هست خاکشهزاران آفرین بر جان پاکش
بدانکه بهترین اعمال و نیکوترین افعال بنده را زهد است و زهد دور بودن است از آنچه سخط شرع بدان پیوسته باشد و احتراز گزیر بود از وی و ابتدا قدم در اسلام ترک زیادتهاست و حقیقت زهد ترک زیادتیها است که مانع دین است و قال من حسن اسلام المرء ترکه ما لا یعنیهو اگر کسی خواهد که داد شریعت بدهد آن اولی تر که به وجهی دهد که شریعت فرموده باشد
بدان که هیچ قوم بر حق تعالی عزیزتر ازین قوم که اهل تقوی اند نیست که ان اکرمکم عند الله اتقیکمرسول گفته است بهترین خلق آل من اند گفتند یا رسول الله آل تو کیست گفت اهل تقوی
بدان که بنیاد اسلام بر پاکی نهاده استقال النبی بنی الاسلام علی النظافة و پاکی طهارت آب است و اصل عبادت نماز است قال النبی‑علیه الصلوة والسلام‑الصلوة عماد الدین و اصل عبادت نماز استنماز حضورست و حضور بی طهارت راستنیاید و این طهارت به غفلت نتوان کرد نخست جمعیت دل باید و آن نیت است و طهارتبی نیت درست نبود که اعمال بالنیاتعمل به منزلت جسم است و نیت به مثابت روح و جسم بی روح دفن را شاید و روح بی کالبد شریف است‑که هر چه به خود قایم بود شرف او اصلی بود هرگز بنرسد وهر چه به دیگری قایم بود شرف او به قوام او تعلق دارد چون از آن قاعده بیفتد آن شرف باطل شود عمل به نیت قایم است شرف او نیت باشد و نیت به خود قایم است شرف او به نفس خود است نیت بی عملصاحب قدر است و عمل بی او بی خطر است واز اینجا فرمود رسول نیة المؤمن من ابلغ من عمله
بدان که حق تعالی اهل حقیقت را به هیچ کار چندان نفرمود که بر ذکر خود که یا ایها الذین آمنوااذکرو الله ذکرا کثیرا ذکر بسیار حضور و دوستی است کسی که چیزی را دوست دارد همگی خود بدو دهد قال رسول الله من احب شییا اکثر ذکره تا در دل محبت حق تعالی پدید نیاید زبان به ذکر او حرکت نکند پس ذکر تبع محبت است و محبت کار دل استحق تعالی چون خواهد که ظاهری را با باطن در دوستی شرکت دهد دوستی شرکت دهد دوستی در باطن بنده نهد و ذکر در ظاهر پیدا کند تا ظاهر به زبان یاد می کند و باطن بنده نهد و ذکر در ظاهر پیدا کند تا ظاهر به زبان یاد می کندو باطن به دل دوست می دارد و چندان که ذکر می افزاید دولت قربت بر درگاه حق می افزاید
بدان که هیچ راهی که آدمی در وی قدم زند نیکوتر و پاکتر از مجاهدت نیست و مجاهدت مخالفت است هر چیزیرا که رقم انسانیت بر وی باشد و ثمره او راه نمودن است به حق تعالی والذین جاهدو فینا لنهدینهم سبلنا چون کسی برای او همه چیزها را دست بدارد لابد او نیز همه نیکوییها به وی رساند قالرسول الله من کان لله کان الله له و هر راه که آدمی بر آن رود وی را در آن طمع باشد و هوای او در آن مجال یابد و نفس اورا در آن نصیب بود الا راه مجاهدت که هوا در دیگر راهها زنده باشد و در مجاهدت بمیرد پسمجاهدت سبب عزل انسانیت است و تخم کشف اسرار حقیقتنهاد آدمی آن گه پاک شود که در دریای مجاهدت افتد کسی که در مجاهدت بر خود بسته دارد لشکر هوی وی را به غارت برداردو بر وی غالب شود وملازم طمع و متابع شهوت و موافق غضب گردد و ریا بر او مستولی شود تا هر چه کند برای خلق کند و این چنین کس هرگز حلاوت ایمان نیابد اما چون به مجاهدت درآید و در بدایت روزگار خود را تربیت کند به مراقبت و ظاهر خود بپیراید به مجاهدت شجره حقیقت در دل او رسته شود و خارستان معصیت در درون سوخته گردد فتوح غیب حاصل آید
و درین اصل شرحی از احوال ایشان گفته آیدکه ایشان را احوالی است بر خلاف آنچه خلق را معتاد است و مدار آن جمله بر سنت استهیچ چیز از احوال ایشان از فعل یا از قول رسول و از سنت او خالی نیست
بدان که عادت سالکان و مفردان متصوفه آن است که مرقع پوشند برای خشونت را از آنکه هر جامه فاخرکه مردم در پوشند رعونت اوبدان زنده شود تکبر در وی پدید آید پس از بهر آنکه تا شکستگی در مراد نفس ایشان پدید آید مخالفت اختیار بشریت را مرقع پوشند تاهر گه چه در پاره های مختلف می نگرند منکسر و متواضع می شوندو نیز جامه فاخر پوشند که نه بریشان حرام است اما آنگه پوشند که کهنه و نو در دل ایشان یکسان بود پسبرای دیده خلق را جامه یک رنگ یک پاره بر روی کهنه خود فرو کشند
بدان که خوش رویی فرع خوشدلی استکسی که دل او خوش باشد روی او همیشه گشاده باشدخوشدلی را اسباب است یکی قطع طمع دیگر قمع حرص سدیگر ترک حسد و حقد چهارم رضا به قضا پنجم اعتماد بر حق تعالی
بدان که متصوفه را الفاظ است و دقیقه ها در سخن و خرده ها در احوال که هر غافلی بدان واقف نشود و آن از کتاب و سنت بیرون نیستهر چه موافق شرع نباشد هر کس که آن کند مخطی بود و کسی که موافق بود حق تعالی وی را نگاه دارد و ایشان توفیق از حضرت یافته اند پس در حمایت حفظ او باشند
بدان که متصوفه پیوسته بر مکاره صبور باشند و اظهار جزع نکنند و آن صبر است و صبر از کمال ایمان باشددر خبر است که رسول گفت سر ایمان صبر است بر مکاره روزگار
چو طالع موکب دولت روان کردسعادت روی در روی جهان کرد
بدان که صحبت کاری عزیز استو آن را شرایط است تا مرد در آن درست آیدو معظم ترین آن ترک خصومت و قطع اعتراض استدر همه کارها از آنکه صحبت یاری دادن استبه همه روی و بار کشیدن است به همه وجه و این کسی را مسلم شود که در معرفت حق تعالی راسخ قدم باشد تا اگر کاری بیند که معتاد نبودداند که نتیجه تقدیر است بدان اعتراض نکند
و درین رکن سخن گوییم در آنچه تعلق به باطن دارد از اعمال و احوال و تحقیق در دو اصل پدید کنیم هراصلی در پنج فصل به توفیق ایزد تعالی و تقدس
بدان که توکل بر چهار نوع استیکی در نفس که خیر خود در صحبت او داند و این توکلجاهلان است
بدان صدق خصلتی پسندیده است و حق تعالی اهل صدق را یاد کرده است و بریشان ثنا گفته که رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیهو خلایق را فرمود که رغبت نمایند در صحبت اهل صدق که یا ایها الذین آمنوا اتقواالله و کونوا مع الصادقینو رسول گفته است که هیچ نام بر مؤمن نیفتد نیکوتر از صدق که چون بنده در دنیا بدان نام معروف گشت حق تعالی نام او در جریره صدیقان اثبات کند و به برکات این نام قربت حق تعالی بیابد
بدان که نیکوترین خلعتی که حق تعالی آدمی را به آن ارزانی دارد خاصه متصوفه را خلعت یقین است و یقین همه خلایق را فضل است و ایشان را فرض است ازآنکه تصوف قطع علایق است و قطع علایق جز به مدد یقین حاصل نیاید که چشم دل گشاده شود به کمال قدرت جبروت هر چه او خواهد همه آن باشد برخلاف ارادت او هیچ کار نباشدیقینی در آن حاصل آیدبه مدد آن یقین از همه کاری اعراض کند و بر طریق استقامت بر عتبه عبودیت ملازمت نماید و راحت و فتوح از حضرت عزت وی را متواتر شود که رسول گفته است که حق تعالی راحت و فرج در یقین نهاده است هر که راحت آخرت می طلبد وی را ملازم یقین باید بود تا جمال ایمان ببیند و خلعت هدایت بیابد امروزش فراغت باشد فردا نجات و سعادت بیابد والذین یؤمنون بما انزل الیک و ما انزل من قبلک و بالآخرة هم یوقنون اولیک علی هدی من ربهم و اولیک هم المفلحون
بدان که مرد چون صاحب یقین شد همیشه راضی باشد به قضا و متصوفه را هیچ صفت نیکوتر از رضا نیست در همه احوال چنانکه بر هیچ اعتراض نکنندپیوسته راضی باشندو رضای حق تعالی بدان حاصل آید که به قضای او راضی باشند رضی الله عنهم و رضوا عنه
بدانکه چون مردم راضی شوند از اشغال فراغت یابند و در فراغت هیچ کار بهتر از فکرت نیست‑که پیوسته تفکر می کند در احوال جهان و اوصاف خویش و جلال حق تعالیو گفت فکرت حرکت دل است پس از شناختن و طلب حقایق کارها و مصنوعات حق تعالی میدانی است که تفکر جولان کردن دل است در آن میدان هرچند که مرد تفکر بیش کند حقایق بیش روی نماید و چندان که به ادارک حقایق ربوبیت می افزاید اقرار او در عبودیت می افزاید
بدان که اول چیزی که بر بنده واجب است معرفت استعلی الخصوص متصفه را که تصوف سفر است از خلق به حق و این سفر آنگه درست آید که مقصود شناخت باشد هر چند شناخت حق تعالی چنانکه حقیقت شناخت است درست نیاید امابه قدر وسع خود واجب است شناختن حق تعالیو هیچ کار مهم تر از معرفت نیست که رسول گفته است چنانکه سقف برستون نگاه توان داشت دین در دل به معرفت نگاه توان داشت معرفت عماد دین است
بدان که هیچ حالت دل را بعد از معرفت نیکوتر از فراست نیست آینه ای است که حق تعالی در دل بندگان خود نهد تا در آن آیینه جمال حق تعالی بیند و اسرار معرفت و حقایق ربوبیت کسی دریابد که آینیه فراست در دل دارد که ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب و جایی دیگر می گوید ان فی ذلک لآیات للمؤمنینهرچه آن در عبارت نتوان آورد و به حواس بدان نتوان رسید نور عزت است و هر چه به مددها در نشاید یافت دب به مدد فراست در یک نفس معلوم کند وبرای این بود که رسول فرمود که اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله تعالی
بدان که خلعتی که حق تعالی خواص خود را در پوشد مشاهدت است و نشان او حضور است که آدمی به ظاهر و باطن حاضر شودچون به ظاهر حاضر بود مشاهد غیب شود از اسرار عزت و از دولت نظر حق تعالی بهره یابد او القی السمع و هو شهیدنشان مشاهدت دل حاضر است خلعتی است که حق تعالی بندگان را فرماید که پیوسته بر درگاه حاضر باشند به جمعیت و حضور وقت و از اشتغال فارغ پس از فراغت و حضور وقت دیده و دل او را گشاده گرداند مطالعت بدایع ربوبیت و ادراک اسرار عزت کنند تا همیشه هر چه در غیب رود می بینند هرگز غایب نشود و در حجاب و تفرقه نیفتد
چو سلطان جوان شاه جوان بختکه برخوردار باد از تاج و از تخت
بدان که شریفتر احوالی ونیکوترین کاری که برآدمی ظاهر شود محبت است که هیچ جوهر در نهاد آدمی تعبیه نگردد ازو شریفتر و هیچ خلعت به آدمی ندهند ازو عزیزتر و هرچه گفتیم از احوال و اعمال مقدمات نتیجه آن محبت است مقصود از مقدمات شایسته نتایج باشد پس نتیجه همه خیرات محبت استو محبت تعلق دل است به جمال محبوب و این دو نوع است محبت خلق و محبت حق محبت حق تعالی اصل است و محبت خلق فرع و اصل بر فرع مقدم بود واز برای این بود که حق تعالی اصل در ذکر محبت نخست از خود گفت که یحبهم و یحبونه و آنجا که حقیقت است اگر مرد را محبت او نبودی هرگز قوت دعوی محبت او نداشتی