گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بدان که شریفتر احوال و عزیزتر اوقات که از حق تعالی به بنده رسد سماع است و هیچ درجه از درجه روحانی عالی تر از سماع نیست ازآن که مردم درین عالم غریب اندهر وقت باید که از پیوندگان اصلی بشاشت آید که آدمی ضعیف الحال است بی وسیلتی آن نصیب نیابد و آن وسیلت در سماع است و هیچ وسیلتی عظیم تر از سماع نیست
بسم الله الرحمن الرحیمالحمدلله الذی نور قلوب اولیایه بلطایف انواره و جعل سرایر احبایه وبواطنهم کنوز اسراره وکشف عن عقول اصفیایه حجب الطغیان واستاره والصلوةوالسلام علی محمد عبده ونبیه وخیرته من اخیاره وعلی آله واصحابه واعوانه وانصاره وسلم تسلیما کثیرا شکر و سپاس و ستایش بی قیاس و حمد بی نهایت و ثنا و مدیح بی غایت آفریدگار مصنوعات و صانع مخلوقات را -تعالی و تقدست صفاته- آن خداوندی که بی غرض و علت و طلب فایده و خیرت بل کی به محض کرم و کمال عنایت و لطف و اظهار قدرت بی نهایت عالم را بیافرید و بانواع غرایب و بدایع آن را مخصوص گردانید و یکی از آن جمله آنک از مشتی خاک آدم صفی را که پدر آدمیان و مستمد عالمیان است بیافرید و سالها میان مکه و طایف قالب سرشته او را از حمأ مسنون بگذاشت تا چون از عالم مشیت وی را استعداد روح و استکمال نفس انسانی حاصل گشت به زیور و نفخت فیه من روحي قالب او را بیاراست و اسم انسانیت بر وی اطلاق فرمود و چون انسان و انس و مؤانست کلماتی انداز حروف متناسب مرکب حکمت بالغه اقتضا کرد کی وی را به مونسی محتاج گردانید تا وحشت انفراد به مؤانست آن مونس از خویشتن دفع کند پس حوا را که ام البشر بود از پهلوی چپ وی بروجه ابداع و سبیل اختراع پدید آورد و شهوت را که از عوارض نفس حیوانی است در نهاد ایشان مرکب گردانید تا بواسطه آن عارض میان ایشان قاعده توالد و تناسل مستحکم گشت و چندین هزار آدمی در حدود زمین و بسیط خاک ظاهر و پیدا و معین و مبین شد هر صنفی به صفتی مخصوص و هر طایفه ای به خاصیتی موصوف و هر قومی را زفانی و لغتی مخالف آن دیگر اصل یکی و فروع و شعب در اصل نامتناهی تا بر کمال قدرت آفریدگار دلیل دال و برهان باهر باشند
چنین گوید مؤلف این کلمات بنده گناه کار محمد بن المنور بن ابی سعید بن ابی طاهر بن الشیخ الکبیر سلطان الطریقة و برهان الحقیقة ابی سعید فضل الله بن ابی الخیر المیهني -قدس الله روحه العزیز و نور مضاجعهم- از بدایت کودکی و عنفوان جوانی همت این بیچاره مقصور بوده است بر طلب فواید انفاس میمون و آثار و مقامات همایون جد خویش سلطان الطریقة و برهان الحقیقة ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر المیهني -قدس الله روحه العزیز- و از مشایخ اولاد و اکابر و احفاد او -نور الله مضاجعهم- استخبار آن می کردم و در تصحیح اسانید آن باقصی الإمکان می کوشیدم و چون آن عهد عهد دولت دین و آن روزگار روزگار طراوت طریقت و شریعت و عالم آراسته بود به وجود ایمه کبار کی شموس آسمان دین و نجوم فلک یقین بودند و زمین مزین به مکان مشایخ بزرگوار کی اوتاد زمین طریقت و اقطاب عالم حقیقت بودند و مریدان صادق و محبان مشفق همتها مقصور بر طلب شریعت و نهمتها موقوف بر رفتن طریقت همگنان از جهت تبرک و تیمن روزگار خویش و از جهت آن تا در سلوک نهج حقیقت ایشان را دلیلی و معینی باشد کی به وسیلت آن به حضرت حق راه جویند و به دلالت آن میان خواطر نفسانی و الهامهای رحمانی فرق کنند احوال و مقامات شیخ ما - قدس الله روحه العزیز- بیشتر یاد داشتندی و روزگار در مذاکره آن گذاشتندی بدین سبب مشایخ ما -نور الله مضاجعهم- در جمع آن خوضی نکردند و چون همه خواطرها بدان فواید منور بود و همه سمعها از ذکر آن مطیب و همه زبانها به ذکر آن معطر به جمعی که منبی باشد از جمل و تفصیل آن محتاج نگشتند چه آن مقامات و مقالات در میان خاص و عام معروف بود و ایشان از جمع آن مستغنیتا اکنون کی حادثۀ غز و فتنۀ خراسان پدید آمد و در خراسان علی العموم رفت آنچ رفت و در میهنه علی الخصوص دیدیم آنچ دیدیم و کشیذیم آنچ کشیدیم و به حقیقت در جملۀ بلاد خراسان هیچ موضع را آن بلا و محنت و آن خرابی و مشقت نبود کی میهنه را و اهل میهنه را و حقیقت این خبر را که اشد البلایا للانبیاء ثم للاولیاء ثم للا مثل فالامثل ما را و همۀ اهل خراسان را در بلاهای میهنه مشاهد و معاین گشت و قصیرة عن طویلة اینست کی در نفس میهنه صد و پانزده تن از فرزندان شیخ خرد و بزرگ بانواع شکنجه از آتش و خاک و غیر آن هلاک شدند و به شمشیر شهید کردند بیرون آنک بشهرهای دیگر شهید گشتندو در قحط و وبای این حادثه نماندند رحمة الله علیهم اجمعین و مریدان صادق و محبان عاشق را حال برین قیاس باید کرد بزرگان دین و پیشوایان طریقت به نقاب خاک محتجب شدند و روزگار قحط مسلمانی و عزت دین پدید آمد و کار دین تراجعی تمام گرفت و اختلالی هرچ عظیم تر بکار دین راه یافت و زمان انقراض ایمۀ دین و انقطاع پیران طریقت فرا رسید و حق سبحانه و تعالی وعدۀ اولم یروا انا تأتی الارض ننقصها من اطرافها بانجاز رسانید و حقیقت نص ان الله تعالی لاینزع العلم انتزاعا ینتزعه و لکن یقبض العلم بقبض العلم بقبض العلماء مبین و مبرهن گشت طلبها درباقی شدو اعتقادها فسادی تمام گرفت و بیشتر اهل اسلام از مسلمانی باسمی و از طریقت و حقیقت بر سمی مجرد قانع شدند جاذبۀ فضل ربانی در درون این بیچاره پدید آمد و داعیۀ مریدان بر آن باعث گشت که جمعی ساخته شود در مقامات و احوال و آثار جد خویش قدس الله روحه العزیز تا راغبان را در دخول راه طریقت رغبت زیادت شود و سالکان را در سلوک طریق حقیقت راهبری و مقتدایی باشد که وانا علی آثارهم مهتدون و جایی دیگر کی ذکر جماعت اصفیا می فرماید کی به نظر عنایت حضرت عزت مخصوص اند کی اولیک الذین هدی الله فبهدیهم اقتده
من و ما نگفته است و هرکجا ذکر خویش کرده است گفته است ایشان چنین گفتند و ایشان چنین کردند و اگر این دعاگوی درین مجموع سخن شیخ برین منوال راند که بر لفظ مبارک او رفته است و سیاقت سخن از برای تبرک هم بران قرار نگاه دارد از فهم عوام دور افتد و بعضی از خوانندگان بل که بیشتر در نظم سخن و ترتیب معانی به غلط افتند و پیوسته این معنی که شیخ به لفظ ایشان خویشتن را خواسته است در پیش خاطر حفظ نتوانند داشت و بریشان دشوار باشد خاصه بر کسی که اول کتاب را مطالعه نکرده باشد و این معنی ندانسته پس این دعاگوی به حکم این اعذار هر کجا کی شیخ لفظ ایشان گفته است لفظ ما یادکرده است چه این لفظ در میان خلق معهود و متداولست و به فهم خوانندگان نزدیکتر اما این معنی می باید دانست که هر کجا که ما یاد کرده ایم بر لفظ مبارک شیخ ایشان رفته است و العاقل یکفیه الاشارة
به فرخ فالی و فیروزمندیسخن را دادم از دولت بلندی
و بدانک پدر شیخ ما را قدس الله روحه العزیز بوالخیر خواندندی و در میهنه بابو بوالخیر گفتندی و او عطار بوده است و مردی با ورع و دیانت و از شریعت و طریقت بآگاهی و پیوسته نشست او با اهل صفه و اصحاب طریقت بوده استو ولادت شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز روز یکشنبه غرۀ ماه محرم سنۀ سبع و خمسین و ثلثمایه بوده است
و گفته اند که پدر شیخ ما سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او در میهنه سرایی بنا کرد کی اکنون معروف است به سرای شیخ و بر دیوار آن بنا نام سلطان و ذکر خدم و حشم و پیلان او و مراکب نقش کرد و شیخ کودک بود پدر را گفت مرا در این سرای یک در خانه بنا کن چنانک آن خانه خاصۀ من بود پدر شیخ او را خانه ای بنا کرد در بالاء آن سرای که صومعۀ شیخ آن است چون خانه تمام گشت و در گل می گرفتند شیخ بفرمود تا بر دیوار و سقف آن خانه جمله بنوشتند کی الله الله الله پدرش گفت ای پسر این چیست شیخ گفت هر کس بر دیوار خانۀ خویش نام امیر خویش نویسد پدرش را وقت خوش شد و بفرمود کی هرچ به دیوار آن سرای نوشته بودند دور کردند و از آن ساعت باز در شیخ به چشمی دیگر نگریست و دل بر کار شیخ نهاد
و شیخ ما بوسعید قدس الله روحه العزیز قرآن از بومحمد عنازی آموخته است و او امام باورع و متقی بوده است و ازمشاهیر قرآی خراسان و خاکش بنساست رحمة الله علیه شیخ گفت در کودکی در آن وقت که قرآن می آموختیم پدرم بابوبوالخیر به نماز آدینه می برد ما را در راه مسجد پیرابوالقسم بشر یاسین پیش آمد و او از مشاهیر علماء عصر و کبار مشایخ دهر بوده است و نشست او در میهنه بودست شیخ گفت چون ما را بدید گفت یا اباالخیر این کودک از آن کیست پدرم گفت از آن ماست نزدیک ما آمد و بر سر پای بنشست و روی بروی ما باز نهاد و چشمهای وی پر آب گشت پس گفت یا اباالخیر ما می نتوانستیم رفت از این جهان که ولایت خالی می دیدیم و این درویشان ضایع می ماندند اکنون کی این فرزند ترا دیدیم ایمن گشتیم کی ولایتها را ازین کودک نصیب خواهد بودپس پدرم را گفت چون از نماز بیرون آیی او رابه نزدیک ما آور چون از نماز فارغ شدیم پدرم ما را به نزدیک ابوالقسم بشر یاسین برد چون در صومعۀ وی شدیم و پیش او بنشستیم طاقی بود سخت بلند در آن صومعه بوالقسم بشر پدرم را گفت بوسعید را بر سفت گیر تا قرصی بر آن طاقست فرو گیرد پدرم ما را برگرفت ما دست بریازیدیم و آن قرص از آن طاق فروگرفتیم قرصی بود جوین گرم چنانک دست ما را از گرمی آن خبر بود بوالقسم بشر آن قرص از دست ما بستد و چشم پر آب کرد و به دو نیمه کرد یک نیمه بما داد و گفت بخور و یک نیمه او بخورد و پدرم را هیچ نصیب نداد پدرم گفت یا شیخ چه سبب بود که ما را ازین تبرک نصیب نکردی بوالقسم بشر گفت یا اباالخیر سی سالست که ما این قرص برین طاق نهاده ایم و ما را وعده کرده اند که این قرص در دست آنکس کی گرم خواهد شد جهانی بوی زنده خواهد گشت و ختم حدیث بروی خواهد بود اکنون این بشارت تمام باشد که آنکس این پسر تو خواهد بود
شیخ گفت روزی در میان سخن که پیری بود نابینا و مؤمن بدین مسجد آمدی و به مسجد خویش اشارت کرد کی بر در مشهد شیخ هست بنشستی و عصای خود در پس پشت خویش بنهادی روزی ما به نزدیک وی در شدیم با خریطه بهم که از ادیب می آمدیم برآن پیر سلام کردیم جواب داد و گفت پسر بابو بوالخیری گفتیم آری گفت چه می خوانی گفتیم فلان کتاب پیر گفت مشایخ گفته اند حقیقة العلم ما کشف علی السرایر و ما نمی دانستیم آن روز که حقیقت را معنی چیست و کشف چه باشد تا بعد از شصت سال حق سبحانه و تعالی حقیقت آن سخن ما را معلوم گردانید و روشن کرد
و چون شیخ ما ابوسعید قدس الله روحه العزیز از لغت فارغ شد و اندیشه بفقه داشت عزم مرو کرد و روزی شیخ ما در اثنای سخن گفت آن روز که ما از میهنه به مرو می شدیم سی هزار بیت از شعر یاد داشتیمپس شیخ به مرو شد پیش امام ابوعبدالله الحضری و او امام وقت بود ومفتی عصر و ازعلم طریقت به آگاهی و از جمله ایمه معتبر و او شاگرد ابن سریج بوده است و ابن سریج شاگرد مزنی و مزنی شاگرد شافعی مطلبی رضی الله عنه و شیخ ما قدس الله روحه العزیز مذهب شافعی داشته است و همچنین جمله مشایخ کی بعد از شافعی بوده اند مذهب شافعی داشته اند
پس شیخ ما قدس الله روحه العزیز متفق و مختلف در مدت پنج سال بر امام ابوعبدالله حضری برخواند چون شیخ تعلیق تمام کرد امام ابوعبدالله برحمت حق تعالی پیوست و خاکش بمرو است چون وی در گذشت شیخ پیش امام ابوبکر قفال مروزی آمد رحمة الله علیه و پنج سال دیگر پیش وی فقه خواند و شرکای او در درس قفال شیخ ناصر مروزی و شیخ بومحمد جوینی و شیخ بوعلی شنحی بودند کی هریکی مقتدای جهانی بودند و درین مدت دو تعلیق بر قفال تمام کرد
پس از مرو قصد سرخس کرد و چون به سرخس آمد پیش امام ابوعلی زاهربن احمد شد که مفسر و محدث و صاحب حدیث بود و مذهب شافعی در سرخس او اظهار کرد و از وی پدید آمد و این چند امام بودند که به برکۀ انفاس ایشان اهل این ولایتها از بدعت اعتزال خلاص یافتند و به مذهب شافعی باز آمدند حمیدرمحویه در شهرستانه و فراوه و نسا و بوعمرو فراهی در استو و خوجان و بولبابۀ میهنی در ابیورد و خاوران و بوعلی در سرخس رحمةالله علیهم اجمعینپس شیخ ما قدس الله روحه العزیز بامداد بربوعلی تفسیر خواندی و نماز پیشین علم اصول و نماز دیگر اخبار رسول الله علیه السلم و درین هر سه علم شاگرد بوعلی فقیه بود و تربیت این امام به سرخس است
چون مدتی برین ترتیب پیش وی تحصیل کرد روزی لقمان سرخسی را بدید چنانک شیخ گفت قدس الله روحه العزیز که ما به وقت طالب علمی به سرخس بودیم به نزد بوعلی فقیه روزی بشارستان می در شدیم لقمان سرخسی را دیدیم بر تل خاکستر نشسته پاره ای بر پوستین می دوخت و لقمان از عقلای مجانین بوده ست و در ابتدا مجاهدتهای بسیار داشته و معاملتی باحتیاط ناگاه کشفی ببودش کی عقلش بشد چنانک شیخ گفت که در ابتدای لقمان مردی مجتهد و با ورع بود بعد از آن جنونی در وی پدید آمد و از آن ترتیب بیفتادگفتند ای لقمان آن چه بود و این چیست گفت هر چند بندگی بیش می کردم بیش می بایست درماندم گفتم الهی پادشاهان را چون بنده پیر شود آزادش کنند تو پادشاهی عزیزی در بندگی تو پیر گشتم آزادم گردان گفت ندایی شنیدم که یا لقمان آزادت کردم و نشان آزادی این بود که عقل از وی بر گرفت شیخ ما قدس الله روحه العزیز بسیار گفته است که لقمان آزاد کردۀ خدای است از امر و نهیشیخ گفت ما نزد وی شدیم و او پاره بر پوستین می دوخت و ما بوی می نگریستم و شیخ ایستاده بود چنانک سایۀ وی بر پوستین لقمان افتاده بود چون آن پاره بر آن پوستین دوخت گفت یا با سعید ما ترا با این پاره برین پوستین دوختیم پس برخاست و دست ما بگرفت و می برد تا بشارستان که خانقاه پیر بوالفضل حسن در آنجا بود دست ما بدست پیر بوالفضل حسن داد و گفت یا اباالفضل این را نگاه دار که وی آن شما است
پس پیر بوالفضل شیخ را بامیهنه فرستاد و گفت بخدمت والده مشغول شو شیخ متوجه شد و بمیهنه آمد و در آن صومعه کی نشست او بود بنشست و قاعدۀ زهد برزیدن گرفت و وسواسی عظیم پدید آمد چنانک در و دیوار می شستی و در وضو چندین آفتابه آب بریختی و بهر نمازی غسلی کردی و هرگز بر هیچ در و دیوار تکیه نکردی و پهلو برهیچ فراش ننهادی و درین مدت پیراهنی تنها داشتی بهر وقتی کی بدریدی پار ه ای بروی دوختی تا چنان شد کی آن پیراهن بیست من گشته بود وهرگز با هیچ کس خصومت نکرد و الا بوقت ضرورت با کس سخن نگفت و درین مدت بروز هیچ نخورد و جز بیک تا نان روزه نگشاد و به شب بیدار بودی و در صومعۀ خویش در میان دیوار به مقدار بالا و پهنای خویش جایگاهی ساخت و در بروی اندر آویخت چون در آنجا شدی در سرای و در خانه ودر آن موضع جمله ببستی و به ذکر مشغول بودی و گوش های خویش به پنبه بگرفتی تا هیچ آواز نشنود که خاطر او بشولد و پیوسته مراقبت سر خویش می کرد تا جز حق سبحانه و تعالی هیچ چیز بر دل وی نگذرد و به کلی از خلق اعراض کرد چون مدتی برین بگذشت طاقت صحبت خلق نمی داشت و دیدار خلق زحمت راه او می آمد پیوسته به صحراها می شدی و در کوه و بیابانها می گشتی و از مباحاة صحرا می خوردی و یک ماه و بیست روز در صحرا گم شدی چنانک پدر او شب و روز او را می طلبیدی و نیافتی تا مگر کسی از مردمان میهنه بهیزم شدندی و یا به زراعت و یا کاروانی شیخ را جایی در صحرا بدیدندی خبر به پدر شیخ آوردندی پدر برفتی و وی را باز آوردی و شیخ از برای رضاء پدر باز آمدی چون روزی چند مقام کردی طاقت زحمت خلق نداشتی بگریختی و به کوه و بیابانبعد از آن کی شیخ را حالت بدان درجه رسید از وی سؤال کردند کی ای شیخ ما ترا در آن وقت با پیری مهیب می دیدیم آن پیر که بود شیخ گفت خضر بود علیه السلام
و پدر شیخ حکایت کرد کی هر شب چون از نماز فارغ شدمی و با سرای آمدمی در سرای را زنجیر کردمی و گوش می داشتمی تا بوسعید بخسبد چون او سرباز نهادی و گمان بردمی که او در خواب شد من بخفتمی شبی در نیمه شب از خواب در آمدم نگاه کردم بوسعید را در خانه ندیدم برخاستم و در سرای طلب کردم نیافتم بدر سرای شدم زنجیر نبود باز آمدم و بخفتم و گوش می داشتم بوقت بانگ نماز از در سرای درآمد آهسته و در سرای زنجیر کرد و در جامۀ خواب شد و بخفت چند شب گوش می داشتم همین می کرد و من آن حدیث بروی اظهار نکردم و خویشتن از آن غافل ساختم اما هر شب او را گوش می داشتم مرا چنانک شفقت پدران باشد دل باندیشهای مختلف سفر می کرد که الصدیق مولع بسوء الظن با خود می گفتم که او جوانست نباشد که بحکم الشباب شعبة من الجنون از شیاطین جن یا انس یکی راه او بزند خاطرم بر آن قرار گرفت که یک شب او را گوش دارم تا کجا می رود و در چه کارست یک شب چون او برخاست و بیرون شد برخاستم و بر اثر او بیرون شدم و چندانک او می رفت من بر اثر وی از دور می رفتم و چشم بر وی می داشتم چنانک وی را از من خبر نبود بوسعید می رفت تا برباط کهن رسید و در فراز کشید و چوبی در پس در نهاد و من بر وزن آن خانه مراقبت احوال او می کردم او فراز شد و در خانه چوبی نهاده بود و رسنی دروی بسته چوب برگرفت و در گوشۀ آن مسجد چاهی بود بسر آن چاه شد و رسن در پای خود بست و آن چوب کی رسن در وی بسته بود بسر چاه فراز نهاد و خویشتن را از آن بیاویخت سر زیر و قرآن آغاز کرد ومن گوش می داشتم سحرگاه را قرآن ختم کرده بود پس خویشتن را از آن چاه برکشید و چوب هم بر آن قرار بنهاد و در باز کرد و بیرون آمد و در میان رباط بوضو مشغول گشت من از بام فرو آمدم و به تعجیل بخانه بازآمدم و برقرار بخفتم تا او درآمد و چنانک هر شب سرباز نهاد وقت آن بود کی هر شب برخاستمی برخاستم و خویشتن از آن دور داشتم و چنانک پیوسته معهود بود او را بیدار کردم و به جماعت رفتیم و بعد از آن چند شبها او را گوش داشتم هر شب همچنین می کرد و مدتی برین ریاضت مواظب بود و پیوسته جاروب برگرفته بودی و مساجد می رفتی و ضعفا را بر کارها معونت می کردی و بیشتر شبها در میان آن درخت شدی کی بر در مشهد مقدس هست و خویشتن بر شاخی از آن درخت افکندی و به ذکر مشغول بودی در کل احوال و در سرماهای سخت به آب سرد غسلها کردی و خدمت درویشان بتن خویش کردیو در میان سخن روزی بر زبان شیخ ما رفته است کی روزی ما می گفتیم که علم و عمل و مراقبت حاصل آمد غیبتی می باید ازین در نگریستیم این معنی در هیچ چیز نیافتیم مگر در خدمت درویشان کی اذا اراد الله بعبد خیرا دله علی ذل نفسه پس بخدمت درویشان مشغول شدیم و جایگاه نشست و مبرز و متوضای ایشان پاک می داشتیم چون مدتی برین مواظبت کردیم و این ملکه گشت از جهت درویشان بسؤال مشغول شدیم کی هیچ سخت تر ازین ندیدیم بر نفس هر که ما را می دید بابتدا یک دینار می داد چون مدتی برآمد کمتر شد تا بدانگی باز آمد و فروتر می آمد تا بیک میویز و یک جوز باز آمد تا چنان شد کی این قدر نیز نمی دادند پس روزی جمعی بودند و هیچ گشاده نمی شد ما دستار کی در سر داشتیم در راه ایشان نهادیم و بعد از آن کفش فروختیم پس آستر جبه پس اوره پدر ما روزی ما را بدید سر برهنه و تن برهنه او را طاقت برسید گفت ای پسر آخر این را چه گویند گفتم این را تو مدان میهنکی گویند
زهی دارنده اورنگ شاهیحوالتگاه تایید الهی
پس شیخ ما پیوسته مساجد می رفتی و مال و جاه خویش در راه درویشان و خلق بذل می کردی اگر خود لقمۀ نان بود و چون چیزی بروی مشکل شدی پای برهنه به نزدیک پیربوالفضل حسن شدی به سرخس و اشکال برداشتی و باز آمدیو از شیخ عبدالصمد کی از مریدان شیخ بود به روایتی درست آمده است کی بیشتر اوقات درین حالت که شیخ به سرخس می شدی در هوا معلق می رفتی میان آسمان و زمین ولکن جز ارباب تصوف ندیدندی و پیر بوالفضل مریدی داشت احمد نام روزی شیخ را دید که در هوا می آمد به نزدیک پیر بوالفضل در شد و گفت بوسعید میهنی می آید و در میان آسمان و زمین پیر بوالفضل گفت تو آن بدیدی گفت بدیدم گفت از دنیا بیرون نشوی تا نابینا نگردی شیخ عبدالصمد گفت که احمد درآخر عمر نابینا شد چنانک پیر بوالفضل اشارت کرده بود
شیخ به حکم اشارت پیر بمیهنه آمد و درآن ریاضتها و مجاهدتها بیفزود و بدانک پیر گفت بسنده نکرد و هر روز در عبادت و مجاهدت بیفزودو درین کرت شیخ را قبول خلق پدید آمد چنانک بر لفظ مبارک او ذکر رفته است در مجلسی و آن اینست که روزی شیخ را قدس الله روحه العزیز سؤال کردند از این آیة که ثم ردوا الی الله مولیهم الحق شیخ ما گفت قدس الله روحه العزیز این آیت از روحانیان درست آید و آن مقام باز پسین است پس از همه جهدها و عبادتها و سفرها و حضرها و رنجها و خواریها و رسواییها و مذلتها این همه یگان یگان پدید می آید و بدان گذرش می دهند اول بدر توبه اش درآرند تا توبه کند و خصم را خشنود کند و به مذلت نفس مشغول شود همه رنجها درپذیرد و بدان قدر کی تواند راحتی بخلق می رساند پس بانواع طاعتها مشغول شود شب بیدار و روز گرسنه حق گزار شریعت حق گردد و هر روز جهد دیگر پیش گیرد و برخود چیزها واجب بیند و ما این همه کردیم در ابتدای کار هژده چیز بر خویشتن واجب کردیم و بدان هژده وظیفت هژده هزار عالم را از خود بجستیم روزه دوام داشتیم از لقمۀ حرام پرهیز کردیم ذکر بر دوام گفتیم شب بیدار داشتیم پهلو بر زمین ننهادیمخواب جز نشسته نکردیم روی به قبله نشستیم تکیه نزدیم در امرد بچشم بدننگریستیم در محرمات ننگریستیم خلق ایسان نشدیم گدایی نکردیمقانع بودیم و در تسلیم با نظاره بودیم پیوسته در مسجد نشستیم در بازارها نشدیم کی رسول صلی الله علیه و سلم گفته بود که بترین جایها بازارست و بهترین جایها مسجد درهرچ کردیم درآن متابع رسول صلی الله علیه و سلم بودیم هر شبانروزی ختمی کردیم در بینایی کور بودیم در شنوایی کر بودیم در گویایی گنگ بودیم یک سال با کس سخن نگفتیم نام دیوانگی بر ما ثبت کردند و ما روا داشتیم حکم این خبر را لایکمل ایمان العبد حتی یظن الناس انه مجنون هرچ شنوده بودیم یا نبشته کی مصطفی صلی الله علیه و سلم آن کرده است یا فرموده همه بجای آوردیم تا کی شنیده بودیم کی مصطفی صلی الله علیه و سلم را در حرب احد در پای جراحتی رسید چنانک بر سر پای نتوانستی استادن برانگشتان پای نماز گزاردی ما به حکم متابعت بر سر انگشتان پای باستادیم و چهارصد رکعت نماز گزاردیم حرکات ظاهر و باطن بر وفق سنت راست کردیم چنانک عادت طبیعت گشت و هرچ شنیده بودیم و در کتابها دیده کی خدای را تعالی فرستگانند که سرنگون عبادت کنند بر موافقت ایشان سر بر زمین نهادیم و آن موفقه مادر بوطاهر را گفتیم تا برشتۀ انگشت پای ما به میخ بست و در بر ما ببست و مامی گفتیم بارخدایا ما را ما نمی باید مارا از ما نجاة ده و ختمی ابتدا کردیم چون بدین آیت رسیدیم که فسیکفیکهم الله وهو السمیع العلیم خون از چشمهای ما بیرون آمد و دیگر از خود خبر نداشتیم پس کارها بدل گشت و ازین جنس ریاضتها که ازآن عبارت نتوان کرد و از آن تأییدها و توفیقها بود از حق تعالی و لکن می پنداشتیم که آن ما می کنیم فضل او آشکارا گشت و بما نمود کی آن نه چنانست آن همه توفیقهای حق است و فضل او از آن توبه کردیم و بدانستیم کی آن همه پندار بوده است اکنون اگر تو گویی که من این راه نروم که پندارستگوییم این ناکردنت پندارست تا این همه بر تو گذر نکند این پندار بتو ننمایند تا شرع را سپری نکردی این پنداشت پدید نیاید پنداشت در دین بود پس آن در شرع ناکردن کفرست و در کردن و دیدن شرک تو هست و او هست شرک بود خود را از میان باید گرفت ما را نشستی بود در آن نشست عاشق فنای خود بودیم نوری پدید آمد کی ظلمت هستی ما را تاخت کرد خداوند عز و جل ما را فراما نمود کی آن نه تو بودی و این نه توی آن توفیق ما بود و این فضل ماست همه خداوندی و نظر و عنایت ماست تا چنان شدیم کی همی گفتیم بیت
شیخ گفت قدس الله روحه العزیز کی هر وقت کی ما را اشکالی بودی در شب به نزدیک پیر بوالفضل حسن رفتیمی به سرخس و آن اشکال حل کردیمی و هم در شب مراجعت افتادیچون هفت سال برین صفت درآن بیابان مقام کرد بعد از آن به میهنه آمد شیخ گفت قدس الله روحه العزیز بعد از آن ما را تقاضای شیخ بوالعباس قصاب قدس الله روحه العزیز پدید آمد که بقیت مشایخ بود و پیر بوالفضل برحمت خدای تعالی پیوسته بود و ما را در مدت حیوة پیر هر اشکالی کی بودی بوی رجوع افتادی چون او در نقاب خاک شد اشکال ما را هیچ کس معین نبود الاشیخ بوالعباس قصاب و شیخ ما بوسعید قدس الله روحه العزیز هیچ کس را شیخ مطلق نخواندی الاشیخ ابوالعباس قصاب را و پیر بوالفضل را پیر خواندی چه او پیر صحبت شیخ ما بوده است
شیخ گفت پس قصد آمل کردیم بجانب باورد و نسا کی اندیشۀ زیارت تربت مشایخ می بود و احمد نجار و محمد فضل با ما بودند و محمد فضل از اول تا آخر مرید و رفیق شیخ ما بوده است خاکش به نزدیک پیر ابوالفضل حسن است به سرخس شیخ گفت هر سه رفتیم بباورد و از سوی درۀ گز قصد شاه میهنه کردیم و آن دیهیست از اعمال درۀگز و آن دیه را پیش ازین شامینه گفتندی چون شیخ قدس الله روحه العزیز آنجا رسید گفت این دیه را چه خوانند گفتند شامینه شیخ گفت قدس الله روحه العزیز این دیه را شاه میهنه باید خواند از آن وقت باز آن دیه را شاه میهنه خوانند
شیخ گفت قصد زیارت پیر بوعلی کردیم و اندیشه ای در پیش بود چون به نزدیک تربت وی رسیدیم جویی آب بود و سنگی بر لب آن جوی بر آن سنگ وضو ساختیم و دو رکعت نماز کردیم کودکی دیدیم کی گاو می راند و زمین می شورید و پیری با کنار تخم ارزن می پاشید چون مدهوشی و هر ساعت روی بسوی این تربت کردی و نعرۀ بزدی ما را در سینه اضطرابی پدید آمد آن پیر فراز آمد و بر ما سلام کرد و گفت باری ازین پیر برتوانید داشت گفتیم ان شاء الله گفت این ساعت بر دل ما گذر می کند که اگر خداوند تعالی این دنیا را کی بیافرید در وی هیچ خلق نیافریدی و آنگه این دنیا پر ارزن کردی از شرق تا غرب و از آسمان تا زمین و آنگاه مرغی بیافریدی و گفتی هر هزار سال یکدانه ازین رزق تست و یک کس را بیافریدی و سوز این معنی در سینۀ وی نهادی و باوی خطاب کردی کی تا این مرغ ازین ارزن پاک نکند تو بمقصود نخواهی رسید و درین درد و سوز خواهی بود هنوز زود کاری بودی شیخ گفت واقعۀ ما از آن پیر حل شد و کار بر ما گشاده گشتچون به سر خاک بوعلی رسیدیم خلعتها یافتیم پس قصد نسا کردیم چون شیخ قدس الله روحه العزیز به ولایت نسا رسید بر کنار شهر دیهیست که آن را اندرمان گویند خواست که آنجا منزل کند پرسید که این دیه را چه گویند گفتند اندرمان شیخ گفت اندر نرویم که تا اندر نمانیم و در آن دیه نرفت و منزل نکرد و به شهر نسا نشد و بزیر شهر بران دیه ها بگذشت و به ده ردان منزل کرد و روی بییسمه نهاد
پس شیخ احمد کی در خانقاه سراوی بود صومعه داشت در آن خانقاه که آنرا اکنون خانه شیخ گویند سر ازین صومعه بیرون کرد و جمعی را که در صفه صومعه نشسته بودند گفت هر کرا که می باید کی شاه باز طریقت را ببیند اینک می گذرد بییسمه باید شد تا اورا آنجا دریابد شیخ گفت قدس الله روحه العزیز بنسا شدیم قصد ییسمه کردیم که زیارت احمد علی در پیش بود و این ییسمه دیهیست بر دو فرسنگی نسا و تربت شیخ احمد علی نسوی آنجاست و او از مشاهیر مشایخ خراسان بوده است و مرید شیخ عثمان حیری بوده است و شیخ عبدالرحمن سلمی در کتاب طبقات ایمة الصوفیة نام او محمد علیان نسوی می آرد و اما در ولایت نسا باحمد علی معروفست و او را حالات شریف و کرامات ظاهر بوده است و از آن جمله یکی آنست که چون شیخ قدس الله روحه العزیز از آن سفر باز آمد و او را آن کارها پدید آمد فرستاد چون خواجه بوطاهر به نسا رسید درد پای پدید آمد چنانک حرکت نمی توانست کرد و شیخ را در غیبت او بمیهنه در پسری در وجود آمد و او را مطهر نام نهاد و درویشی را بخواند و گفت بنسا باید شد نزدیک بوطاهر و شیخ بخواجه بوطاهر نامه نبشت کی بسم الله الرحمن الرحیم سنشد عضدک باخیک بمارسیده است که او را رنجی می باشد از درد پای به خاک احمد علی باید شد بییسمه تا آن رنج بصحت مبدل گردد ان شاء الله تعالی چون نامه به خواجه بوطاهر رسید قصد زیارت کرد بمحفه او را بییسمه بردند و یک شب بر سر خاک احمد علی مقام کرد دیگر روز را حق سبحانه تعالی شفا داده بود و رنج زایل گشتهشیخ گفت زیارت تربت احمد علی کردیم واقعه ای در پیش بود بدیه درشدیم تا بدیگر سوی دیه برون شویم پیری قصاب بر دکان نشسته بود پیش ما بازآمد و برما سلام کرد و شاگردی بر اثر ما بفرستاد تا بدید کی ما کجا منزل کردیم بر کنار آب مسجدی بود آنجا نزول کردیم و وضو ساختیم و دو رکعت نماز گزاردیم آن پیر بیامد و طعامی آورد به کار بردیم چون فارغ شدیم پیر قصاب گفت کسی هست کی مسیۀ ما را جواب دهد بما اشارت کردند پرسید کی شرط بندگی چیست و شرط مزدوری چیست ما از علم شریعت جواب دادیم گفت دیگر هیچ چیز هست ماخاموش می نگریستیم آن پیر بهیبت در ما نگریست و گفت با مطلقه صحبت مکن یعنی که علم ظاهر را طلاق داده ای و چون از تو سؤالی کردم نخست از شریعت جواب دادی چون آن علم را طلاق داده ای بازان مگرد و آن حال چنان بود که چون شیخ و شیخ از کتب خوانده بود نبشته زیرزمین کرد و بر زبر آن دکانی کرد و شاخی مورد باز کرد و بر زبر آن دکان بر سر کتابها فرو برد و آن شاخ بمدت اندک بگرفت و سبز گشت و درختی بزرگ شد از جهت تبرک اهل ولایت ما بکار داشتندی و بولایتهای دور بردندی و در عهد ما همچنان سبز و تازه بود سی و اند سالست که هر روز بترست و چون دیگر آثار مبارک آن نیز نماند
شیخ گفت آن پیر قصاب گفت تا آزاد نباشی بنده نگردی و تا مزدور ناصح و مصلح نگردی بهشت نیابی جزاء بما کانوا یعملون شیخ گفت واقعۀ ما از گفت آن پیر حل شد پس شیخ از آنجا بآمل شد پیش بوالعباس قصاب و یک سال پیش وی بود و شیخ بوالعباس قصاب را در خانقاه خود در میان صوفیان زاویه گاهی بوده است چون حظیره ای چهل و یک سال در آنجا نشسته بود در میان جمع و اگر به شب درویشی نماز افزونی کردی گفتی ای پسر تو بخسب که این پیر هرچ می کند برای شمامی کند کی او را این بهیچ کار نیست و بدین حاجتی ندارد و هرگز در آن مدت که شیخ پیش وی بود او را این نگفت و شیخ هر شب تا روز نماز کردی و پیوسته روزه داشتی و شیخ بوالعباس شیخ ما را زاویه ای داد برابر حظیرۀ خویش و شیخ ما به شب در آنجا بودی و پیوسته به مجاهدت و ریاضت مشغول بودی و همواره چشم بر شکاف در می داشتی و مراقبت احوال شیخ بوالعباس می کردییک روز شیخ بوالعباس فصد کرده بود آن شب رگ بند ازدستش باز شد و رگش گشاده گشت و دست و جامۀ بوالعباس آلوده گشت از آن حظیره بیرون آمد و چون شیخ بوسعید پیوسته مترصد بودی بشست و ببست و جامه ای و هم در شب خشک کرد و پیش وی برد شیخ بوالعباس اشارت کرد کی ترا باید پوشید شیخ ما گفت کی شیخ بدست مبارک خویش در ما پوشد شیخ بوالعباس کی شیخ مافرا گرفت و تاکسی گمان نبرد که چون از پیری خرقه ای پوشیدی از پیری دیگر خرقه نشاید گرفت چه سر خرقه پوشیدن این است که چون پیری از پیران طریقت که او را دست خرقه باشد اعنی که اقتدا را شاید کی هم علم شریعت داند و هم علم طریقت و هم علم حقیقت و عمل این هر سه علم به تمام و کمال بجای آورده باشد و کیفیت آن مقامات و چگونگی منازل و مراحل این راهها دیده ودانسته وآزموده و از صفات بشریت پاک گشته چنانک شیخ بوالحسن خرقانی در حق شیخ ما گفته است بوقتی که شیخ آنجا رسید گفت اینجا بشریت نماندی اینجا نفس نماندی اینجا همه حقی اینجا همه حقی و این خود بجای خود آورده شود غرض استشهادی بود چون چنین پیری بر احوال مریدی یا محبی واقف گشت و سر و علانیۀ او از راه تجربت معلوم گردانید و بدیدۀ بصیرت و بصر شایستگی این مرد بدید و بدانست کی او را استحقاق آن پدید آمد کی از مقام خدمت قدمش فراتر آرد تا در میان این طایفه بتواند نشست و بدید کی آن استعداد حاصل کرد کی از درجۀ ریاضت و مجاهدت فرا پیش ترش آرد تا یکی ازین جمع باشد و این اهلیت یا به سبب پرورش این پیر باشد یا به سبب پرورش و ارشاد و هدایت پیر دیگر که استحقاق مرید پروردن دارد چون این پیر در میان قوم مقبول القول باشد و مشارالیه همگنان بر آن اعتماد کنند همچون شهادت گواه عدل و حکم قاضی ثابت حکم در شریعت
و از اینست کی صوفیان چون درویشی را ندانند از وی پرسند کی پیر صحبت تو کی بوده است او را از خود ندانند و بخود راه ندهند و مراتب پیری و مریدی را شرح بسیار است و ما را غرض از این تألیف ذکر آن نیست و اگر کسی از راه زندگانی و ریاضت بدرجۀ بلند رسیده باشد و او را پیری و مقتدایی نباشد این طایفه او را از خود ندانند چه گفتۀ شیخ ماست که من لم یتأدب بأستاذ فهو بطال ولو ان رجلا بلغ اعلی المراتب والمقامات حتی تنکشف له من الغیب اشیاء ولایکون له مقدم ولااستاذ فلایجی البة منه شیی و مدار طریقت بر پیرست که الشیخ فی قومه کالنبی فی امته و محقق و مبرهن است کی بخویشتن بهیچ جای نتوان رسید و مشایخ را درین کلمات بسیارست و درآن کلمات فواید بی شمار خاصه شیخ ما بوسعید را قدس الله روحه العزیز چنانک بعضی از آن بجای خویش آورده شود و اگر کسی را گرفت آن پدید آید و عشق آن دامن گیرد آن درد او را بر آن دارد کی درگاه مشایخ را ملازم باشد و عتبۀ پیران را معتکف گردد تا آن فواید کسب کند چه این علم جز از راه عشق حاصل نشود لیس الدین بالتمنی ولا بالتجلی ولکن بشییء وقرفی القلب وصدقه العملای بی خبر از سوخته و سوختنی