گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
و شیخ بوالعباس قصاب خرقه ازدست محمدبن عبدالله الطبری داشت و او از بومحمد جریری و او از جنید و او از سری سقطی و او از معروف کرخی و او از داود طایی و او از حبیب عجمی و او از حسن بصری و او از امیرالمؤمنین علی رضی الله عنهم اجمعین و او از دست مصطفی صلوات الله و سلامه علیهپس شیخ ما بوسعید با زاویۀ خویش شد چون نماز بامداد سلام دادند جماعت می نگریستند شیخ ابوالعباس را می دیدند جامۀ شیخ بوسعید پوشیده و شیخ بوسعید جامۀ شیخ بوالعباس پوشیده همۀ جمع تعجب می کردند و می اندیشیدند کی این چه حالت تواند بودن شیخ بوالعباس گفت آری دوش نثارها جمله نصیب این جوان میهنکی آمد مبارکش باد پس بوالعباس روی به شیخ ما کرد و گفت باز گرد و بمیهنه شو کی تا روز چند این علم بر در سرای تو بزنند
شیخ ما گفت قدس الله روحه العزیز کی در آن وقت کی ما بآمل رفتیم یک روز پیش شیخ بوالعباس قصاب نشسته بودیم دو کس درآمدند و پیش وی بنشستند و گفتند یا شیخ ما را با یکدیگر سخنی می رفته است یکی می گوید کی اندوه ازل تمامتر و دیگری می گوید کی شادی ازل و ابد تمامتر اکنون شیخ چه فرماید شیخ بوالعباس دست بروی فرود آورد و گفت الحمدلله که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادی لیس عند ربکم صباح ولامساء اندوه و شادی صفت تست و هرچ صفت تست محدث است و محدث را بقدیم راه نیست پس گفت پسر قصاب بندۀ خدایست در امر و نهی و رهی مصطفی در متابعت سنت و اگر کسی دعوی راه جوانمردان می کند گواهش اینست و اینک گفتم نه آلت پیرزنانست و لکن مصاف گاه جوانمردان است چون هر دو بیرون شدند پرسیدیم کی این هر دو کی بودند گفت یکی بوالحسن خرقانی بود ودیگر بوعبدالله داستانی
سبک باش ای نسیم صبح گاهیتفضل کن بدان فرصت که خواهی
شیخ گفت روزی در خدمت بوالعباس قصاب بودیم در میان سخن گفت اشارت و عبارت نصیب تست از توحید و وجود حق را تعالی اشارت و عبارت نیست پس روی بما کرد و گفت یا باسعید اگر ترا پرسند کی خدای را تعالی شناسی مگوی کی شناسم کی شرکست و مگو کی نشناسم که آن کفر است و لکن گوی عرفنا الله ذاته والهیته بفضله
شیخ گفت یک روز شیخ بوالعباس در میان سخن با جمع می گفت کی بوسعید نازنین ملکست و شیخ الاسلام ابوسعید جد این دعاگوی چنین آورده است کی کشف این معنی شیخ را به چهل سالگی بوده است و خود جز چنین نتواند بود کی اولیاکی نواب انبیااند پیش از چهل سالگی به بلاغت درجۀ ولایت نرسیده اند و همچنین از صد و بیست و چهارهزار پیغامبر کی بلوغ نبوت ایشان بچهل سالگی بوده است حتی اذا بلغ اشده وبلغ اربعین سنة الا یحیی بن زکریا و عیسی بن مریم را صلوات الله علیها و علیهم پیش از چهل سالگی نبوت و وحی بیامده است چنانک در حق یحیی فرمود یا یحیی خذالکتاب بقوة و آتیناه الحکم صبیا و از حال عیسی خبر داد قالوا کیف نکلم من کان فی المهدصبیا ازین آیت کی هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شییا مذکورا شیخ گفت قالب آدم چهل سال میان مکه و طایف افکنده بود انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه اخلاطها در وی نهاده آمد این شرکها ومنیها و داوری و انکار و خصومت و وحشت و حدیث خلق و من و تو در سینۀ او تعبیه کردیم حین من الدهر به چهل سال نهادیم اکنون بلغ اشده وبلغ اربعین سنة به چهل سال وابیرون کنیم از سینۀ دوستان خویش تا ایشان را پاک گردانیم و این معاملات خود به چهل سال تمام شود و هر بیانی کی جز چنین باشد کی گفتیم خود درست نیاید و هرک چهل سال کمتر مجاهدت کند این وی را تمام نباشد بدان قدر کی ریاضت می کند حجاب برمی خیزد و این حدیث روی می نماید اما باز در حجاب می شود و هرچ باز در حجاب شود هنوز تمام نبود و ما این سخن نه از شنیده می گوییم یا ازدیده از آزموده می گوییم
و در حکایت شیخ درست گشته است کی در آن وقت کی شیخ بوسعید استاد بوعلی دقاق را بدید قدس الله روحهما العزیز یک روز نشسته بودند شیخ از استاد بوعلی سؤال کرد کی ای استاد این حدیث بر دوام بود استاد گفت نه شیخ سر در پیش افکند ساعتی بود سر برآورده و دیگر بار گرفت کی ای استاد این حدیث بر دوام بود استاد گفت نه شیخ باز سر در پیش افکند چون ساعتی بگذشت باز سر برآورد و گفت ای استاد این حدیث بر دوام بود استاد بوعلی گفت اگر بود نادر بود شیخ دست بر هم زد و می گفت این از آن نادرهاست این از آن نادرهاست و گاه گاه شیخ ما را بعد ازین حالات قبضی بودی نه از راه حجاب بل که از راه قبض بشریت هر کسی را طلب می کردی و از هر کسی سخنی می پرسیدی تا بر کدام سخن بسط پدید آمدی چنانک آورده اند کی روزی شیخ را قدس الله روحه العزیز قبضی بود هر کسی را طلب می فرمود و سخنی می پرسید بسطی نمی بود خادم را فرمود بدین در بیرون شو هر کرا بینی درآر خادم بیرون آمد یکی را دید کی می گذشت گفت ترا شیخ می خواند آن مرد درآمد و سلام کرد شیخ گفت ما را سخنی بگوی گفت ای شیخ سخن من سمع مبارک شیخ را نشاید و من سخنی ندانم که شما را بر توان گفت شیخ گفت آنچ فراز آید بگوی مرد گفت از حال خویش حکایتی بگویم گفت وقتی مرا در خاطر افتاد کی این شیخ بوسعید همچون ما آدمیست این کشف که او را پدید آمده است نتیجۀ مجاهدت و عبادتست اکنون من نیز روی به عبادت و ریاضت آرم و انواع ریاضت و مجاهدت بجای می آوردم پس در خیال من متمکن گشت کی من به مقامی رسیدم کی هرآینه دعای مرا اجابتی باشد و بهیچ نوع رد نگردد با خود اندیشه کردم که از حق سبحانه و تعالی درخواهم تا از جهت من سنگ را زر گرداند کی من باقی عمر در رفاهیت روزگار گذرانم و مرادها باتمام رسانم و برفتم و مبلغی سنگ بیاوردم در گوشۀ خانۀ کی عبادت گاه من بود بریختم و شبی بزرگوار اختیار کردم و غسل کردم و همه شب نماز گزاردم تا سحرگاه که وقت اجابت دعا باشد دست برداشتم و باعتقادی و یقینی هرچ صادق تر گفتم خداوندا این سنگها را زر گردان چون چند بار بگفتم از گوشۀ خانه آوازی شنیدم که نهمار بروتش ری چون آن مرد این کلمه بگفت حالی شیخ ما را بسطی پدید آمد و وقت شیخ خوش گشت و بر پای خاست و آستین می جنبانید و می گفت نهمار بروتش ری حالتی خوش پدید آمد و آن قبض با بسط بدل شدهر وقت کی قبض زیادت بودی قصد خاک پیر بوالفضل کردی به سرخس خواجه بوطاهر پسر بزرگتر شیخ قدس الله روحه العزیز گفت روزی شیخ ما مجلس می گفت و آن روز در قبض بود شیخ در میان مجلس گریان شد و جملۀ جمع گریان شدند شیخ گفت هر وقت کی ما را قبضی باشد بخاک پیر بوالفضل حسن تمسک سازیم تا ببسط بدل گردد ستور زین کنید اسب شیخ بیاوردند و شیخ ما برنشست و جمع باوی برفتند چون به صحرا شدند شیخ خوش گشت و وقت به بسط بدل شد و شیخ را سخن می رفت و جمع به یکبار نعره و فریاد برآوردند چون به سرخس رسیدند و از قوال درخواست
روزی در میان مجلس برزفان شیخ ما رفت کی هرچ بباید گفت ما آن کرده باشیم و جملۀ اولیا قدس الله ارواحهم همچنین بوده اند حالات و کرامات خود از خلق پوشیده داشته اند مگر آنچ بی قصد ایشان ظاهر شده است و ازیشان کس بوده است که چون چیزی از کرامت او بی قصد او ظاهر شده است از خداوند سبحانه و تعالی درخواسته کی خداوندا اکنون آنچ میان من و تو است خلق را برآن اطلاع افتاد جان من بردارد کی من سر زحمت خلق ندارم کی مرا از تو مشغول گردانند و حالی رحمت خدای تعالی نقل کرده است اما این طایفۀ باشندگی مقتدایان این قوم نباشند آن طایفه که مقتدایان باشند در اظهار کرامت نکوشند اما اگر ظاهر شود بی قصد ایشان از آن هم متأثر نشوند چه ایشان را زحمت خلق حجاب نگردد بل که مأمور باشند بوعظ خلق و هدایت و ارشاد و تهذیب اخلاق مریدان و این طایفه پخته تر باشندو این راه را مقامات بسیارست و مشایخ این طایفه هزار ویک مقام تعیین کرده اند و شرح آن طول و عرضی دارد مقصود ماآنست کی تقریر کرده آید کی مشایخ در اظهار کرامات نکوشیده اند و یک فرق میان ولی و نبی اینست کی انبیا باظهار معجزات مأمورند و اولیا به کتمان کرامات مأمور پس به سبب این مقدمات مجاهدات و ریاضات و کرامات او بیشتر پوشیده بوده است و کس برآن مطلع نبوده آنچ از ثقات و عدول بما رسیده است در تصحیح آن مبالغت رفت و آنچ بینه و بین الله بوده است درآن سخن نتوان گفت
و شیخ ما را هزار ماه عمر بوده است کی هشتاد و سه سال و چهار ماه باشد و روز پنجشنبه نماز پیشین چهارم ماه شعبان سنۀ اربع و اربعین و اربعمایه وفاتش رسید در میهنه در صومعه ای او کی در سرای ویست و روز آدینه چاشتگاه دفنش کردند در مشهد مقدس کی در برابر سرای ویست آنجا که اشارت عزیز او بود حق سبحانه و تعالی برکات همت و انفاس او از میان کافۀ خلق منقطع مگرداناد و قدم ما و اقدام جملۀ خلق بر متابعت او مستقیم و ثابت داراد بحق محمد وآله اجمعین
باب دوم - در وسط حالت شیخ ما قدس الله روحه العزیز و این سه فصل استفصل اول - در حکایاتی کی از کرامات شیخ ما قدس الله روحه العزیز مشهورست و درست شده است
کمال الدین بوسعید عمم گفت کی با پدرم خواجه بوسعید و جدم خواجه بوطاهر رحمةالله علیهم به سرخس شدیم پیش نظام الملک به سلام گفت در آن وقت که شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز به طوس آمده من کودک بودم با جمعی کودکان بر سر کوی ترسایان ایستاده بودم شیخ می آمد با جمعی چون فرا نزدیک ما رسید روی به جمع خویش کرد و گفت هر کرا می باید کی خواجۀ جهان را بیند اینک آنجا ایستاده است و اشارت بما کرد ما در یکدیگر می نگریستیم به تعجب کی تا این سخن کرامی گوید که ما همه کودکان بودیم و ندانستیم امروز از آن تاریخ چهل سالست اکنون معلوم شد کی این اشارات بما می کردست
خواجه ابوالقسم هاشمی حکایت کرد که من هفده ساله بودم کی شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز بطوس آمد و پدرم رییس طوس بود و مرید شیخ هر روز به خانقاه استاد ابواحمد آمدی به مجلس شیخ و مرا با خویشتن آوردی و مرا چنانک پس شبی آن زن پیغام فرستاد که من به عروسی می شوم توگوش دار که تا من چون بازآیم تو را بینم من بر بام بنشستم و شب دور درکشید و مرا خواب گرفت من با خویشتن این بیت می گفتم تا درخواب نشوم بیتدر دیده بجای خواب آبست مرا
مرا چون هاتف دل دید دم سازبر آورد از رواق همت آواز
آورده اند کی روزی شیخ بوسعید و شیخ ابوالقسم گرگانی قدس الله ارواحهم در طوس باهم نشسته بودند بر یک تخت و جمعی درویشان پیش ایشان ایستاده به دل درویشی بگذشت که آیا منزلت این دو بزرگ چیست شیخ بوسعید حالی روی بدان درویش کرد و گفت هرک خواهد کی دو پادشاه بهم بیند بر یک تخت و بر یک دل گودرنگر درویش چون این سخن بشنید در آن هر دو بزرگ نگاه کرد حق سبحانه و تعالی حجاب از چشم آن درویش برداشت تا صدق سخن شیخ بر دل او کشف گشت و بزرگواری ایشان بدانست بر دلش برگذشت که آیا خداوند را تبارک و تعالی امروز در زمین بندۀ هست بزرگوارتر ازین هر دو شخص شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز در حال روی بدان درویش کرد و گفت مختصر ملکی بود کی هر روزی درآن ملک چون بوسعید و بوالقسم هفتاد هزار نرسد وهفتاد هزار بنرسد این می گفت و می گمارید
چون شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز چند روز به طوس مقام کرد قصد نشابور کرد خواجه محمود مرید کی در نشابور بود مردی بزرگ بود چنانک مریدان را بر او فرستادی و گفتی محمود راه بری نیکست یک روز این محمود مرید گفت دوش در خواب دیدم کی کوه طوس کی از سوی نشابورست بشکافتی و ماه از میان آن بیرون آمدی خواجه محمود گفت تا ما ترتیب طبخی سازیم دراز شود حالی از بازار سر بریان باید آورد سفره بنهادند و سر بریان پیش نهادند شیخ گفت مبارک باداز سر در گرفتیم چون فارغ شدند خواجه محمود مرید گفت ای شیخ حمام را چه گویی شیخ گفت باید رفت شیخ با جمع به حمام شدند چون سجادۀ شیخ باز افکندند جماعتی ازاری که پاکیزه تر بود پیش شیخ آوردند خواجه محمود دستار را از سر فرو گرفت و بوسی برداد و پیش شیخ داشت شیخ گفت مبارک چون محمود کلاه بنهاد دیگران را خطری نباشد از وی بستد وفرا میان زد و به حمام دررفت چون آن روز بر آسودند دیگر روز شیخ را در خانقاه کوی عدنی کویان مجلس نهادند در اول مجلس از شیخ سؤال کردند کی اینجا بزرگیست کی او را ابوالقسم قشیری گویند می گوید کی بنده بدو قدم بخدای رسد شیخ گفت کی نه ایشان می گویند کی بنده بیک قدم بخدای رسد مریدان استاد امام نزدیک استاد امام آمدند و این سخن بگفتند استاد امام گفت نپرسیدید کی چگونه دیگر روز از شیخ سؤال کردند که دی گفتی کی بیک قدم بخدای رسند شیخ گفت بلی امروز همین می گویم گفتند چون ای شیخ گفت میان بنده و حق یک قدمست و آن آنست که قدم از خود بیرون نهی تا بحق رسی چون شیخ این سخن بگفت بر در خانقاه طوافی آوازی داد کی کماو همه نعمتی شیخ گفت از آن عاقل بشنوید و کار بندید کم آیید و همه شمایید پس گفتفا ساختن و خوی خوش و صفراهیچ
خواجه حسن مؤدب گوید رحمة الله علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس می گوید و از اسرار بندگان خدای تعالی خبر باز می دهد و من صوفیان را خوار نگریستمی گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید و علم غیب خدای تعالی بهیچ کس نداد بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم جامهای فاخر پوشیده و دستار فوطۀ طبری در سر بسته با دلی پر انکار و داوری شیخ مجلس می گفت چون مجلس بآخر آورد از جهت درویشی جامۀ خواست مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم باز گفتم با دل خویش کی مرا این دستار از آمل هدیه آورده اند و ده دینار نشابوری قیمت اینست ندهم دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد مرا باز در دل افتاد کی دستار بدهم باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشۀ اول در دل آمد پیری در پهلوی من نشسته بود سؤال کرد ای شیخ حق سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید شیخ گفت از بهر دستارطبری دوبار بیش نگوید بازآن مرد که در پهلوی تو نشسته است دوبار گفت که این دستار کی در سر داری بدین درویش ده او می گوید ندهم کی قیمت این ده دینار است و مرا از آمل هدیه آورده اند حسن مؤدب گفت چون من آن سخن شنودم لرزه بر من افتاد برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و بوسه بر پای شیخ دادم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم و هیچ انکار و داوری با من نمانده بنو مسلمان شدم و هر مال و نعمت کی داشتم در راه شیخ فدا کردم و به خدمت شیخ باستادم و او خادم شیخ ما بوده است و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش بمیهنه است
از خادم شیخ شنیدم که ایشان هر دو گفتند کی ما از پدر خویش شنودیم کی گفت من جوان بودم کی فرزندان شیخ بوسعید قدس الله ارواحهم العزیز و رحمهم رحمة واسعة مرا از میهنه به خدمت خانقاه شیخ فرستادند به نشابور و در خدمت درویشان مشغول بودم یک روز به گرمابه کی در پهلوی خانقاه بود و شیخ در آن حمام بسیار رفتی چون به گرمابه درشدم و موی برداشتم پیری بیامد و خواست کی مرا مغمزی و خدمتی کندمانع شدم و گفتم تو مردی بزرگی و پیر و من جوان بر من واجب باشد کی ترا خدمت کنم گفت بگذار تا ترا مغمزی بکنم و حکایتی است برگویم من بگذاشتم کی من جوان بودم و بر سر چهار سوی این شهر دوکانی داشتم و حلواگری کردمی چون یک چندی این کار کردم و سرمایه بدست آوردم هوس بازرگانی در دل من افتاد از دکان برخاستم کاروانی بزرگ بجانب بخارا می رفت من نیز اشتر بکری بگرفتم و به سرخس رسیدیم و روزی دو آنجا مقام کردیم و روی به مرو نهادیم چنانک عادت پیاده روان باشد پاره در پیش برفتمی و بخفتمی تا کاروان در رسیدی پس برخاستمی و با کاروان برفتمی یک شب برین ترتیب می رفتم شب بیگاه گشته بود و من سخت مانده و خسته و خواب بر من غلبه کرده پاره نیک پیشتر شدم و از راه یکسو شدم و بخفتم در خواب بماندم کاروان در رسیده بود و برفته و من در خواب مانده تا آنگاه کی گرمای آفتاب مرا بیدار کرد برخاستم و اثر کاروان ندیدم پاره گرد بردویدم راه گم کرده چون مدهوشی شدم پس با خود اندیشه کردم که چنین کی پاره ازین سوی و پاره از آن سوی می دوم بهیچ جای نرسم مصلحت آنست کی من با خود اجتهادی کنم و دل با خویشتن آرم تا رای من قرار گیرد بجانبی روانه شوم یک طرف اختیار کردم و می رفتم تا شب درآمد تشنگی و گرسنگی در من اثری عظیم کرده بود که گرمای گرم بود چون هوا خنک تر شد من اندک قوتی گرفتم و با خود گفتم کی به شب روم بهتر باشد آن شب همه شب می دویدم و خار و خاشاک و هیچ جای اثر آبادانی ندیدم شکسته شدم می رفتم تا آفتاب گرم شد و تشنگی از حد گذشت بیفتادم و تن به مرگ بنهادم پس با خویشتن اندیشه کردم کی در چنین جایگاهی الا جهد سود ندارد و تن به مرگ بنهادن بعد همه جهدها باشد مرا یک چاره دیگر مانده است و آن آنست کی ازین بالاهای ریگ طلب کنم و خویشتن بحیله بر سر آن بالا افکنم و گرد این صحرا درنگرم باشد کی جایی آبادانی یا فهوالمراد و اگرنه بر سر آن پس بنگرستم بالایی بزرگ دیدم خود را بر سر آن بالا افگندم و بدان بیابان نگاه کردم از دور سیاهیی به چشم من آمد نیک نگاه کردم سبزی بود پس قوی دل شدم و با خود گفتم هر کجا سبزی باشد آب بود از بالا به زیر آمدم و روی بدان سبزی نهادم چون آنجا رسیدم پاره زمین شخ دیدم و پاره آب صافی فراز شدم و پاره از آن آب بخوردم و وضو ساختم و دو رکعت نماز گزاردم و سجده شکر کردم کی حق سبحانه و تعالی جان من باز داد و با خود گفتم که مرا اینجا مقام باید کرد و از اینجا روی نیست باشد کی کسی اینجا آید بآب و گر نیاید یک شبان روزی اینجا مقام کنم کی آخر اینجا آبی است بیاسایم آنگاه بروم پاره از آن بیخ گیاه بخوردم و از آن سرچشمه دورتر شدم و بر بالاء ریگ بلند شدم و سر بالاء ریگ بازدادم چنانک گوی شد و خاشاک گرد خویش بنهادم چنانک کسی مرا نمی دید و از میان خاشاک بهمه جوانب می نگرستم گفتم نباید حیوانی مؤذی مرا المی رساند چون وقت زوال شد سیاهیی از دور پیدا شد روی بدین آب نهاده چون نزدیک آمد آدمی بود با خویشتن گفتم الله اکبر خلاص مرا دری پدید آمد چون نزدیکتر آمد مردی دیدم بلند بالا سپیدپوست ضخم فراخ چشم محاسنی تا ناف مرقع صوفیانه پوشیده و عصایی وابریقی در دست و سجاده بر دوش افگنده و کلاه صوفیانه بر سر نهاده و چمچمی در پای کرده نور از روی او می تافت به کنار آب آمد و سجاده بیفگند بشرط متصوفه و ابریق آب برکشید و در پس بالا شد و وضویی ساخت و دوگانه بگزارد و دست بر داشت و دعایی بگفت و سنت بگزارد و قامت گفت و فریضه بگزارد و محاسن بشانه کرد و برخاست و سجاده بر دوش افگند و رو به بیابان نهاد و برفت تا از چشم من غایب نشد من از خود خبر نداشتم از هیبت او و از مشغولی بدیدار او و نیکویی طاعت او چون او از چشم من غایب شد و من با خویشتن رسیدم خود را بسیار ملامت کردم کی این چه بود کی من کردم همه جهان آدمی طلب می کردم که مرا ازین بیابان مهلک برهاند اکنون جز صبوری روی نیست باشد کی باز آید منتظر می بودم تا اول نماز دیگر درآمد همان سیاهی از دور پدید آمد دانستم که همان شخص است چون نزدیک آمد هم او بود هم بر قرار آن کرت من این بار گستاخ تر شده بودم آهسته از میان خاشاک بیرون آمدم و از آن بالا فروآمدم چون از نماز فارغ شد و دست برداشت و دعا بگفت برخاست تا برود دامنش بگرفتم و بگفتم ای شیخ از بهر لله مرا فریادرس مردی ام از نشابور و با کاروانی به بخارا می شدم امروز دو روزست تا راه گم کرده ام و راه نمی دانم او سر در پیش افگند یک نفس را سر برآورد و دست من بگرفت من بنگریستم شیری دیدم که از آن بیابان برآمد و پیش او آمد و خدمة کرد و بیستاد او دهان بر گوش شیر نهاد پس مرا برآن شیر نشاند و موی گردن او بدست من داد و مرا گفت هر دو پای در زیر شکم او محکم دار و هر کجا که او بیستاد از وی فرود آی و از آن سوی کی روی او باشد برو من چشم فراز کردم و شیر برفت یک ساعت بود شیر بیستاد من ازو فرو آمدم و چشم باز کردم شیر برفت راهی دیدم گامی چند برفتم کاروان را دیدم آنجا فرود آمده شاد شدم با ایشان به بخارا شدم و از متاعی کی برده بدم سودی نیک بکردم و متاع نشابور بخریدم و بازآمدم و دیگر بار به دوکان نشستم و با سر حلواگری رفتم و چند سال برین بگذشت یک روز بکاری بکوی عدنی کویان فرو شدم بر در خانقاه انبوهی دیدم پرسیدم کی چه بوده است گفتند کسی آمده است از میهنه شیخ بوسعید بوالخیرش گویند کی پیر و مقتدای صوفیان است و او را کرامات ظاهر درین خانقاه نزول کرده است و امروز مجلس می گوید گفتم من نیز در روم تا چه می گوید چون از در خانقاه درشدم ستونی بود بر کنار رواق آنجا بایستادم و او بر تخت نشسته بودو سخن می گفت در وی نگرستم آن مرد را دیدم که در آن بیابان مرا بر آن شیر نشانده بود او روی از دیگر سوی داشت کی سخن می گفت چون سخن او شنیدم او را بازشناختم او حالی روی بمن کرد و گفت های نشنودستی هر آنچ در ویرانی بینند نگویند در آبادانی چون این سخن بگفت نعره از من برآمد و نیز از خود خبر نداشتم و بیهوش بیفتادم شیخ با سر سخن شده بود و مجلس تمام کرده چون بهوش بازآمدم و مردم رفته درویشی نشسته بود و سر من در کنار گرفته چون با خویش آمدم برخاستم آن درویش گفت شیخ فرموده است که بر ما درآی من پیش شدم و در پای او افتادم شیخ مرا بسیار مراعات کرد و تبرکی از آن خویشتن بمن داد و حسن مؤدب را گفت تا مرا جامهای نو آورد و آن جامه حلواگری را از سر من برکشید و طبقی شکر در آستین من کرد و گفت این به نزدیک کودکان بر و با ما عهد کن کی تا زنده باشم من این سخن را با خلق نگویی و سر را فاش نگردانی قبول کردم تا شیخ زنده بود و در حال حیوة او این حکایت با کس نگفتم چون او بدار بقا رحلت کرد من این حکایت باتو بگفتم
خواجه حسن مؤدب کی خادم خاص شیخ بود حکایت کرد که چون شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز در ابتدای حالت به نشابور آمد و مجلس می گفت و بیکبار مردمان روی بوی آوردند و مریدان بسیار پدید آمدند در آن وقت در نشابور مقدم کرامیان استاد ابوبکر اسحق کرامی بود و رییس اصحاب رأی و روافض قاضی صاعد و هر یک از ایشان تبع بسیار و شیخ را عظیم منکر و جملگی صوفیان را دشمن داشتندی و شیخ بر سر منبر بیت می گفتی و دعوتهای بتکلف می کردی چنانک هزار دینار زیادت در یک دعوت خرج می کرد و پیوسته سماع می کرد و ایشان برآن انکارهای بلیغ می کردند و شیخ فارغ بود و بر سر کار خویش پس ایشان بنشستند و محضری کردند و ایمۀ کرامیان نبشتند کی اینجا مردی آمده است ازمیهنه و دعوی صوفیی می کند و مجلس می گوید و بر سر منبر بیت وشعر می گوید تفسیر و اخبار نمی گوید و سماع می فرماید و جوانان را رقص می فرماید و لوزینه و و مرغ بریان می خورد و می خوراند و می گوید من زاهدم و این نه شعار زاهدانست و نه صوفیان و خلق بیکبار روی بوی نهادند و گم راه می گردند و بیشتر عوام در فتنه افتاده اند اگر تدارک این نکند زود بود کی فتنۀ ظاهر گردد و این محضر بغزنین فرستادند به خدمت سلطان غزنین جواب نبشتند بر پشت محضر کی ایمۀ فریقین شافعی و بوحنیفه بنشینند و تفحص حال او بکنند و آنچ مقتضای شریعتست بروی برانند این مثال روز پنجشنبه در رسیدآنها کی منکران بودند شاد شدند و گفتند فردا آدینه است روز شنبه مجمعی سازیم و شیخ را با جملۀ صوفیان بردار کنیم بر سر چهار سوی برین جمله قرار دادند و این آوازه در شهر منتشر شد و آن طایفۀ کی معتقد بودند رنجور و غمناک گشتند و کسی را زهره نبود کی این حال با شیخ بگوید خواجه حسن مؤدب گفت چون این روز نماز دیگر بگزاردیم شیخ مرا بخواند و گفت ای حسن صوفیان چندتن اند گفتم صد و بیست تن اند گفت فردا چاشتگاه جهت ایشان هر یکی را سر برۀ بریان در پیش نهی با شکر کوفتۀ بسیار تا برآن مغز بره پاشند و هر یکی را رطلی حلوای شکر و گلاب پیش نهی با بخور تا عود می سوزیم و گلاب برایشان می ریزیم و کرباسهای گازر شست بیاری و این سفره در مسجد جامع بنهی تا آن کسانی که ما را در غیبت غیبت می کند برأی العین ببینند کی حق سبحانه و تعالی عزیزان درگاه عزت را از پردۀ غیب چه می خوراند حسن گفت چون شیخ این اشارت بکرد در جملۀ خزینه یک تاه نان معلوم نبوده است و در جملۀ نشابور کس را نمی دانستم که باوی گستاخی کنم که همگنان ازین آوازه متغیر شده بودند و زهرۀ آن نبود کی شیخ را گویم که وجه این از کجا سازم از پیش شیخ بیرون آمدم آفتاب روی به غروب نهاده بود بسر کوی عدنی کویان باستادم متحیر و نمی دانستم کی چه کنم مردمان در دکانها می بستند و روی بخانها می نهادند مردی از پایان بازار می دوید تا بخانه رود مرا دید استاده گفت ای حسن چه بوده است که چنین متحیر ایستادۀ حاجتی و خدمتی فرمای من قصه با او تقریر کردم کی شیخ چنین فرموده است و هیچ وجه معلوم نیست آن جوان درحال آستین باز داشت و گفت دست در آستین درآر دست در آستین وی بردم و یک کف زر سرخ برداشتم روی بکار آوردم و آنچ شیخ فرموده بود جمله راست کردم و گفتی کف من میزان گفت شیخ بود که این جمله ساخته شد که یک درم سیم نه دربایست بود ونه زیادت آمد آن شب آن کار ساخته شد و به گاه برفتم و کرباس بستدم و به مسجد جامع سفره باز گستریدم شیخ با جماعت حاضر آمد و خلایق بسیار به نظاره مشغول و این خبر به قاضی صاعد و استاد ابوبکر بردند قاضی صاعد گفت بگذارید تا امروز شادی بکنند و سر بریانی بخورند که فردا سر ایشان کلاغان خواهند خورد و بوبکر اسحق گفت بگذارید کی ایشان امروز شکمی چرب کنند کی فردا چوب دارچرب خواهند کرد این خبر بگوش صوفیان آوردند همه غمناک و رنجور گشتند چون از سفره فارغ شدند شیخ گفت ای حسن باید کی سجادهای صوفیان به مقصوره بری از پس قاضی صاعد کی ما از پس او نماز خواهیم گزارد و قاضی صاعد خطیب شهر بود پس حسن گفت سجادهای صوفیان به مقصوره بردم در پس پشت قاضی صاعد صد و بیست سجاده فرو کردم دو رسته قاضی صاعد بر منبر رفت و خطبۀ بانکار بگفت و فرود آمد چون نماز بگزاردند شیخ برخاست و سنت را توقف نکرد و برفت چون شیخ برفت قاضی صاعد روی باز پس کرد و می خواست که سخنی گوید شیخ بدنبالۀ چشم در وی نگاه کرد او حالی سر در پیش افکند چون شیخ بخانقاه باز آمد مرا گفت برو بر سر چهار سوی کرمانیان و آنجا کاک پزی است و کاک پاکیزه نهاده و کنجد و پسته مغز دروی نشانده ده من کاک بستان و فراتر شو منقا فروشیست ده من منقا بستان و در دوایزارفوطۀ کافوری بند و به نزد استاد ابوبکر اسحق برو بگوی امشب باید کی روزه بدین گشایی حسن گفت برخاستم و بر سر چارسوی کرمانیان شدم و بدر سرای ابوبکر اسحق شدم و سلام شیخ برسانیدم و گفتم شیخ می فرماید کی امشب باید کی روزه بدین طعام گشایی چون او آن بدید رنگ رویش متغیر شد و ساعتی انگشت در دندان گرفت و تعجب نمود و مرا بنشاند و حاجب بوالقسمک را آواز داد و گفت برو به نزدیک قاضی صاعد و او را بگوی که میعادی که میان ما بود کی فردا با این شیخ و صوفیان مناظره کنیم و او را برنجانیم من از آن قول برگشتم تو دانی با ایشان و اگر گوید چرا بگوی کی من دوش نیت روزه کردم و امروز به مسجد جامع می شدم چون بسر چهار سوی کرمانیان رسیدم کاکی پاکیزه دیدم نهاده آرزو کرد چون فراتر شدم منقا دیدم گفتم چون بخانه آمدم فراموش کردم و این حال نگفته بودم این هر دو را از آن هر دو موضع بر من فرستاده است که امشب روزه بدین بگشای اکنون کسی را که اشراف خاطر بندگان خدای تعالی چنین باشد مرا باوی ترک مناظره نباشد حاجب بوالقسمک برفت و پیغام بازآورد کی من این ساعت هم بدین مهم به نزدیک تو کس می فرستادم کی او امروز از پس من نماز گزارده است چون سلام فریضه باز داد برخاست و سنت را مقام نکرد و برفت من روی باز پس کردم و می خواستم کی او را برنجانم و گویم که این چه شعار صوفیان است کی روز آدینه نماز سنت نگزاری شیخ بدنبالۀ چشم بمن بازنگریست خواست کی زهرۀ من آب شود پنداشتم که او بازیست و من گنجشکی که همین ساعت مرا صید خواهد کرد هرچند کوشیدم سخنی نتوانستم گفت او امروز هیبت و سلطنت خود بمن نمود با وی مرا هیچ کاری نیست صاحب خطاب سلطان تو بودۀ و تو دانی با او چون حاجب بوالقسمک این سخن بگفت ابوبکر اسحق روی به من کرد و گفت برو و با شیخ بگو کی قاضی صاعد با سی هزار مرد تبع و بوبکر اسحق بابیست هزار مرد و سلطان با صد هزار مرد و هفتصد پیل جنگی مصافی برکشیدند با تو و قلب و میمنه و و جناح راست کردند تو بده من کاک و ده من منقامصاف ایشان بشکستی و برهم زدی اکنون تو دانی با دین خویش لکم دینکم ولی دین حسن گفت من پیش شیخ آمدم و ماجری بگفتم پس شیخ روی باصحاب کرد و گفت از دی باز لرزه بر شما افتاده است شما پنداشتید کی چوبی به شما چرب خواهند کرد چون حسین منصوری باید کی در علوم حالت در مشرق و مغرب کس چون او نبود در عهد وی تا چوبی بوی چرب کنند چوب به عیاران چرب کنند بنامردان چرب نکنند پس روی بقوال کرد و گفت بیار و این بیت بگوی بیتدر میدان آ با سپر و ترکش باش
زنی بوده است در نشابور او را ایشی نیلی گفتندی عابده و زاهده و از خاندان بزرگ واهل نشابور بوی تقرب نمودندی مدت چهل سال بود کی پای از در سرای بیرون ننهاده بودو دایۀ داشت کی او را خدمت کردی چون آوازۀ شیخ قدس الله روح العزیز در نشابور منتشر شد روزی ایشی دایه را گفت برخیز و به مجلس شیخ رو و سخنی کی گوید یاد گیردایه به مجلس شیخ حاضر آمد و شیخ سخن می گفت دایه آن سخن یاد نتوانست گرفت شیخ این بیت بگفت بیتمن دانگی و نیم داشتم حبۀ کم
آورده اند کی شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز به نشابور شد و مدت یک سال در نشابور بود و مجلس می گفت و درین مدت استاد ابوالقسم آشنایی با شیخ ما نداده بود و باوی بانکار بود و درین مدت هفتاد کس از مریدان استاد امام به نزدیک شیخ آمده بودند و از آن یکی بونصر حرصی بود کی استاد امام را می گفت کی آخر یکبار بیای و این مرد را ببین و سخن او بشنو تا بعد یک سال استاد امام اجابت کرد و گفت فردا بیایم آن شب استاد امام بقراری کی داشت بمتوضاشد چون فارغ شد خود را از بیرون جامه بدست گرفت اگرچه تنها باشی حکم این خبر را که مصطفی صلوات الله و سلامه علیه فرموده است واستحیوامن الذین یرونکم و انتم لاترونهم پس فراز شد و کنیزک را بیدار کرد و گفت برخیز و لگام و طرفهای زین بمال و با سر وضو ساختن شد پس بامداد به مجلس شیخ آمد شیخ در سخن آمد چنانک عادت شیخ بود استاد امام می نگریست و آن سلطنت و اشراف بر خاطرها می دید بدلش بگذشت که این مرد بفضل ازمن بیش نیست و به معامله برابر باشیم او این منزلت کجا یافتست شیخ حالی روی سوی او کرد و گفت ای استاد این حدیث آن وقت جویند کی خواجه نه بسنت خود را گرفته در میان حجره فرا می شود پس کنیزک را بیدار کند کی برخیز لگام و طرف زین بمال این حدیث آن وقت جویند کی از دست بشد و وقتش خوش گشت چون شیخ از تخت فرو آمد پیش استاد امام شد و هر دو یکدیگر را در بر گرفتند واو از آن انکار و داوری برخاست و میان هر دو کارها رفت
آورده اند که چون آن انکار از درون استاد امام برخاست در درون استاد امام از سماع خانقاه شیخ بگذشت در خانقاه سماع می کردند و صوفیان را وقت خوش شده و شیخ با ایشان موافقت کرده استاد درانجا درنگریست بخاطرش درآمد کی در مذهب چنین است کی هرک در رقص کردن گرد در گردد گواهی او بنشنوند و عدالت را باطل گرداند دیگر روز شیخ را بدعوتی می بردند و استاد امام جایی می رفت بر سر چهار سوی بیکدیگر رسیدند و سلام گفتند شیخ گفت یا استاد متی رایتنا فی صف الشهود استاد امام دانست کی این جواب آن اندیشه است که دی روز بر خاطر او گذشته است آن داوری نیز از خاطر او برخاست روزی دیگر استاد امام بر در خانقاه می گذشت و شیخ فرموده بود کی سماع می کردند و شیخ را حالتی بود و جمع را وقت خوش گشته بود و قوال این بیت می گفت بیتاز بهر بتی گبر شوی عارنبو
پیر بواحمد صاحب سر استاد امام بوده است قدس الله اروحهما العزیز مردی سخت عزیز بوده است گفت یک شب سحرگاه استاد امام را پسری در وجود آمد استاد را در سر خبر آوردند و هنوز هیچ کس از اهل خانقاه استاد خبر نداشت و استاد هنوز نام وی ننهاده کسی دست بحلقۀ خانقاه باز نهاد استاد امام گفت شیخ بوسعید باشد در باز کردند شیخ بود درآمد و استاد امام را گفت ما را آگاهی دادند که شما را نامی مانده بود بروی ایثار کردیم او را شیخ بوسعید نام نهاد و بدین شکرانه استاد امام سه دعوت بکرد و خواجه بوعمرو کی داماد استاد بود مردی بزرگ بود و با نعمتچهل دعوت داد به شکرانۀ این
خواجه بوبکر مؤدب گفت کی روزی شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز مجلس می گفت در میان سخن گفت استاد امام دیر می رسد و بازگفت عجب عجب ساعتی سخن گفت دیگر بار گفت ما را دل با استاد امام می نگرد کی دوش رنجور بود چون شیخ این گفت استاد از در درآمد خروش از خلق برآمد شیخ روی باستاد امام کرد و گفت یا استاد ما دوش از تو غافل نبودیم عیادت تو به حکایتی بخواهم گفت روزی دهقانی نشسته بود برزگراو او را خیار نوباوه آورده بود دهقان حساب خانه برگرفت هر یکی را یکی بنهاد و یکی به غلام داد کی بر پای ایستاده بود دهقان را هیچ نماند و غلام خیار می خورد خواجه را آرزو کرد غلام را گفت پارۀ ازآن خیار بمن ده غلام پارۀ ازان خیار بخواجه داد دهقان چون به دهان برد طلخ یافت گفت ای غلام خیاری بدین طلخی را بدین خوشی می خوری گفت از دست خداوندی کی چندین گاه شیرین خورده باشم بیک طلخی چه عذر دارم کی رد کنم ای استاد قطعهاز دوست بهر چیز چرا بایدت آزرد
مرا کـز عشق به ناید شعاریمبادا تا زیم جز عشق کاری
از خواجه بوالفتوح غضایری شنیدم کی گفت هر روز نماز دیگر بر در خانقاه شیخ بر سر کوی عدنی کویان دکانی بود آب زدندی و برفتندی و فرش افگندندی و شیخ آنجا بنشستی و پیران پیش شیخ بنشستندی و جوانان بیستادندی و موضعی با نزهت و گشاده و خوش بودی یک روز شیخ هم برین قرار نشسته بود سر از پیش برآورد و گفت خواهید تا جاسوس درگاه خدای تعالی را ببینید درین مرد نگرید جمع بازنگریستند کسی را ندیدند در حال استاد امام ابوالقسم قشیری از سر کوی درآمد چون فراز آمد سلام گفت و برگذشت شیخ از پس قفای او نگریست و گفت استاد استاد است