گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آورده اند کی شیخ ابوالقسم قشیری یک شب اندیشه کرد و گفت فردا به مجلس شوم و گویم کی شریعت چیست و طریقت چیست تا جواب چه شنوم دیگر روزبگاه به مجلس شیخ آمدم و بنشستم و شیخ در سخن آمد پیش از آنک استاد امام سؤال کند شیخ گفت ای کسی کی می خواهی کی از شریعت و طریقت سؤال کنی بدانک ما جملۀ علوم درین بیت آوردیم کیاز دوست پیامآمد کاراسته کن کار
خواجه بوالفتوح غضایری رحمة الله علیه روایت کرد و گفت دختر استاد بوعلی دقاق کدبانو فاطمه کی بحکم استاد امام ابوالقسم قشیری بود از استاد امام دستوری خواست تا به مجلس شیخ بوسعید آید استاد امام دستوری نمی داد چون بکرات می گفت گفت دستوری دادم اما متنکر وار و پوشیده شو و ناونه بر سر افگن یعنی چادر کهنه تا کسی ظن نبرد کی تو کیستی فاطمه بحکم اشارت استاد آن چنان کرد و به مجلس شیخ آمد و بر بام در میان زنان بنشست و آن روز استاد امام به مجلس نیامده بود چون شیخ در سخن آمد حکایتی از استاد بوعلی دقاق آغاز کرد و گفت اینک جزوی از اجزای او اینجاست و شطیبۀ از آن او حاضرست چون کدبانو فاطمه آن سخن بشنید حالتی بوی درآمد و بیهوش شد و از بام درگشت شیخ گفت خداوندا نه بدین بازپوشی همانجا کی بود درهوا معلق بیستاد تا زنان دست فرو کردند و بر بامش کشیدند و این حال باستاد امام باز نمود
از شیخ زین الطایفه عمر شوکانی شنیدم کی گفت از امام احمد مالکان شنیدم کی گفت روزی شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز و استاد امام و جمعی بزرگان متصوفه در بازار نشابور می شدند بر دکانی شلغم جوشیده بود نهاده و درویشی را نظر بر آن افتاده بود شیخ ما بدانست هم آنجا کی بود عنان بازکشید و حسن را گفت برو بدکان شلغم فروش چندانک شلغم دارد بستان و بیار و هم آنجا مسجدی بود شیخ در مسجد شد با استاد امام و جمعی متصوفه حسن بدکان مرد رفت و شلغم بیاورد و صلا آواز دادند درویشان بکار می بردند و شیخ موافقت می کرد و استاد امام موافقت نمی کرد وبدل انکار می کرد کی مسجد در میان بازار بود و پیش گشاده بعد از آن بروزی دو سه شیخ ما را با استاد امام بدعوتی بردند و تکلف بسیار کرده و الوان اطعمه ساخته سفره بنهادند مگر طعامی بود کی استاد را بدان اشتها بودی و از وی دور بود و شرم مانع شیخ روی بوی کرد و گفت ای استاد آن وقت کی دهندت نخوری و آن وقت کی بایدت ندهند استاد از آنچ رفته بود بدل استغفار کرد و متنبه گشت
شیخ بونصر روایت کرد از حسن مؤدب کی گفت در نشابور روزی استاد امام درویشی را خرقه برکشید و بسیاری برنجانید و از شهر بیرون کرد بسبب آنک مگر آن درویش را بخواجه اسمعیلک دقاق نظری بودو این اسمعیلک از نزدیکان استاد امام بود مگر آن درویش از محبی درخواست کرده بود که امشب می باید کی دعوتی سازی و قوالان را بخوانی و اسمعیلک را حاضر گردانی کی در کار او سوخته ایم آن محب آرزوی درویش بجای آورد دیگر روز خبر باستاد امام رسید آن درویش را خرقه برکشید و مهجو کرد و از شهر بیرون کرد چون خبر بخانقاه شیخ آوردند درویشان رنجور شدند پس شیخ حسن مؤدب را گفت امشب می باید کی دعوتی نیکو بسازی با همه تکلفی و جملۀ جمع شهر را طلب داری و استاد امام را بخوانی و شمعهای بسیار فراگیری حسن گفت برفتم و آنچ شیخ فرموده بود راست کردم و استاد امام را خبر کردم و اهل شهر را حاضر کردم استاد امام بیامد و شیخ او را شبانگاه بر تخت نشاند با خویشتن بهم و صوفیان در پیش تخت شیخ سه صف بنشستند در هر صفی صد مرد و ما سفره بنهادیم و صاحب سفره خواجه بوطاهر بود و هنوز امرد بود و سخت با جمال نیم جبۀ پوشیده بر سر سفره می گشت چون شمعی روشن چون وقت شیرینی رسید جامی لوزینه پیش شیخ و استاد امام نهادم چون ایشان پاسی چند بکار بردند و دست باز کشیدند شیخ گفت یا باطاهر بیا و این جام بردار و پیش آن درویش شو بوعلی ترشیزی و یک نیمه می خور و یک نیمه در دهان آن درویش می نه خواجه بوطاهر آن جام لوزینه برداشت و پیش درویش شد و بحرمت بدو زانو بنشست و یک نیمۀ لوزینه خود بخورد و یک نیمه در دهان درویش نهاد و دیگری همچنین کرد آن درویش فریاد برداشت و جامه خرقه کرد و لبیک زنان از خانقاه بیرون رفت و می دوید و نعره می زد شیخ خواجه بوطاهر را گفت یا باطاهر ترا بخدمت آن درویش وقف کردیم برو عصا و ابریق او بردار و از پس او می شو و خدمت او بجای می آور و هر کجا کی او فرود آید مغمزیش می کن تا به کعبه خواجه بوطاهر عصا و ابریق آن درویش برداشت و از پس او برفت بوعلی بازپس نگریست خواجه بوطاهر را دید کی از پس وی می دوید چون بوی رسید گفت کجا می آیی گفت پدرم مرا بخدمت تو فرستادست و احوال بگفت بوعلی بازگشت و پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ از برای خدای بوطاهر را از من بازگردان شیخ بوطاهر را بازخواند آن درویش خدمت کرد و برفت چون بوعلی بشد شیخ روی سوی استاد امام کرد و گفت ای استاد درویشی را کی بنیم لقمۀ لوزینه از شهر برون توان کرد و به حجاز افگند چندین رنجانیدن و خرقه بر کشیدن و رسوا کردن چرا و این ما را از برای تو پیش آمد والا چهار سال بود کی آن درویش در کار بوطاهر ما بود و ما آشکارا نمی کردیم وگرنه به سبب تو بودی هم بکسی بازنگفتمی استادبرخاست و استغفار کرد و وقت خوش گشت و صوفیان را حالتها ظاهر شد
آورده اند که چون استاد امام را آن انکار برخاست از میان از شیخ درخواست کرد کی هر هفته یک بار می باید کی درخانقاه من مجلس گویی شیخ اجابت کرد و درهفته یک روز آنجا مجلس گفتی یک روز نوبت مجلس بود و کرسی نهاده بودند و مردم می آمدند و می نشستند شیخ عبدالله باکودرآمد بپرسیدن استاد امام چون یکدیگر را پرسیدند شیخ عبدالله باکو گفت این چیست استادامام گفت از آن شیخ بوسعیدست مجلس خواهد گفت بنشین تا بشنوی عبدالله گفت من او را منکرم یعنی معتقد نیستم استاد امام گفت گوش دار کی این مرد مشرفست بر خواطرها تا هیچ حرکت نکنی و هیچ چیز نیندیشی کی او حالی بازنماید پس شیخ بوسعید درآمد و بر کرسی رفت و مقریان برخواندند و شیخ دعا بگفت و در سخن آمد شیخ عبدالله باکو آهسته گفت باخود بس باد کی دربادست او هنوز سخن تمام نکرده بود شیخ روی سوی او کرد و گفت در باد معدن بادست این کلمه بگفت و با سر سخن شد استاد امام شیخ عبدالله را گفت چه کردی گفت چنین گفتم استاد گفت ترا نگفتم کی هیچ مگوی کی این مرد مشرفست بر هرچ کنی و اندیشی چون شیخ در سخن گرم شد و شیخ عبدالله آن حالت او مشاهده کرد با خود اندیشه کرد که چندین موقف بتجرید بیستادم و چندین مشایخ رادیدم و نود و اند سالست که تا درخدمت مشایخ ام سبب چیست کی این همه برین مرد اظهار می شود و بر ما نمی شود شیخ در حال روی بوی کرد و گفت ای خواجهتو چنانی که ترا بخت چنانست و چنان
آورده اند که چون شیخ عبدالله باکورا آن داوری برخاست بهر وقت به سلام شیخ آمدی و سخن گفتی اما شیخ عبدالله را به سماع و رقص شیخ انکار می بود و گاه گاه اظهار می کرد تا شبی بخواب دید کی هاتفی آواز داد کی قوموا و ارقصو لله یعنی برخیزید و رقص کنید برای خدای سبحانه و تعالی بیدار شد و لاحول کرد و گفت این خواب شوریده بود کی مرا شیطان نمود دیگر بار بخفت همچنین دید کی هاتفی می گوید کی قوموا وارقصوالله بیدار شد و لاحول کرد و ذکری بگفت و سورۀ دو سه از قرآن برخواند در خواب شد همان دید دانست کی جز حق نتواند بود بامداد برخاست و بخانقاه بزیارت شیخ آمد و شیخ را دید کی از اندرون خانه می گفت کی قوموا و ارقصوالله شیخ عبدالله را آن انکار از دل دور شد
هم درین وقت روزی شیخ عبدالله باکو به نزدیک شیخ آمد شیخ در چهار بالش نشسته بود و تکیه کرده از آن انکاری بدل او درآمد شیخ گفت به چهار بالش منگر بخلق و خوی نگر چون شیخ این دقیقه بنمود بدین لفظ موجز شیخ عبدالله را آن انکار برخاست و توبه کرد کی دیگر بر شیخ هیچ اعتراض نکند
امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس الله روحه العزیز که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت یک روز چون از نماز بامداد فارغ شد مرا گفت جامه درپوش تا به زیارت شیخ بوسعید شویم مرا ازو عجب آمد پس هر دو برفتیم تا بخانقاه شیخ چون از در خانقاه در شدیم شیخ گفت درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای مرا از آن سخن هم عجب آمد پدرم درشد شیخ در صومعه تنها بود مریدان را آواز داد کی بیایید و مرا بردارید و شیخ ما در آخر عمر دشوار برتوانستی خاستن از بس ریاضت کی در اول عهد کرده بود و خود را از پای درآویخته بیشتر برتخت نشستی و پای فرو گذاشتی و بدست بر تخت قوت کردی تا بی مدد کسی برخیزد دو کس بدویدند از مریدان شیخ و او را برگرفتند شیخ پدرم را در بر گرفت و لحظۀ بنشستند و سخن گفتند چون ساعتی برآمد استاد امام درآمد و یک زمان حدیث کردند استاد امام برخاست و برفت پدرم از پس پشت استاد امام می نگریست شیخ دهان بر گوش پدرم نهاد و چیزی بگفت پدرم بوسی برران شیخ داد مرا از آن حرکت تعجب زیادت گشت پس پدرم برخاست و بیرون آمدیم چون بخانه رسیدیم از پدر سؤال کردم که مرا امروز از سه حالت تعجب آمد یکی آنک شیخ بوسعید را منکر بودی و مرا بامداد فرمودی کی برخیز تا بزیارت شیخ رویم و دوم چون به نزدیک شیخ رفتیم گفت درآی ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای سیم چون استاد بیرون رفت تو از پس قفای استاد می نگریستی شیخ چیزی بگوش تو در گفت تو بوسی برران او نهادی پدر گفت بدانک من دوش بخواب دیدم کی بموضعی عزیز و متبرک و جایی خوش می گذشتم شیخ بوسعید را دیدم که در آن جای مجلس می گفت و خلق بسیار نشسته من از غایت انکاری که باوی بود روی از آن موضع بگردانیدم هاتفی آواز داد کی روی از کسی می گردانی که به منزلت حبیب خدای است در زمین چون بشنیدم مرا غیرت بشریت دامن گرفت با خود اندیشیدم کی اگر او به منزلت حبیب خدایست تا من بمنزلت کی باشم آواز آمد کی تو بمنزلت خلیل خدایی من بیدار شدم از آن انکار که مرا با شیخ بود هیچ نمانده بود بلک بعوض هر داوری هزاردوستی پدید آمده بود امروز به زیارت او شدیم گفت درآی ای خلیل خدای نزدیک حبیب خدای باز نمود که من بفراست و کرامت برآنچ تو دوش بخواب دیدۀ اطلاع دارم چون استاد امام برخاست من بر اثر او می نگریستم بر خاطرم می گذشت که اگر شیخ درجۀ حبیب دارد و من درجۀ خلیل درجۀ استاد امام چیست شیخ دهان بر گوش من نهاد و گفت درجۀ کلیم خدای تعالی از آن اشراف خاطر او بر ضمایر بندگان ایزد سبحانه و تعالی تعجب کردم و سر فرو بردم و بوسی برران شیخ دادم من با پدر گفتم حالت این منزلتها چگونه توانم دانست پدرم این حدیث باسناد درست روایتکرد کی رسول می گوید صلعم کی علماء امتی کانبیاء بنی اسراییل و بعد از آن با پدر به سلام شیخ می رفتم
از عمید خراسان نقل کرده اند که سبب ارادت من در حق شیخ بوسعید و فرزندان او که در ابتدا کی من بنشابور آمدم یکسواره بودم و مرا حاجب محمد گفتندی هر روز بامداد بدر خانقاه شیخ بوسعید برگذشتمی و بدانجا درنگریستمی و او را بدیدمی آن روز بر من مبارک بودی یک شب اندیشه کردم که فردا به سلام این شیخ شوم و او را چیزی برم هزار درم سیم بسختم از آن سیمی کی در آن وقت نوزده بودند سی درم بدیناری و این هزار درم سیم در تایی کاغذ پیچیدم تا چون روز شود به سلام شیخ شوم و این سیم پیش وی بنهم و درین خانه تنها بودم و با کس نگفتم پس بخاطرم درآمد کی این بسیار باشد پانصد درم تمام باشد سیم بدو نیمه کردم و پانصد درم در پس بالش کردم و پانصد درم بخدمت شیخ بردم و سلام گفتم و آن سیم بخواجه حسن مؤدب دادم حسن برفقی بگوش شیخ گفت کی حاجب محمد شکستۀ آورده است شیخ گفت مبارک باد اما تمام نیاورده است یک نیمه در پس بالش گذاشته است و حسن را هزار درم وامست تمام به حسن دهد تا حسن دل از وام فارغ کند عمید گفت چون این سخن بشنیدم متغیر شدم و چاکری بفرستادم تا باقی بیاورد و بحسن داد پس گفتم ای شیخ مرا قبول کن شیخ دست من بگرفت و گفت تمام شد برو به سلامت عمید گفت بعد از آن هیچ کس را بر من دست نبود و به سلامت بودم و اگر چه خرجی می افتاد باختیار من بود و هرگز هیچ رنج ندیدم و هر روز کارم در زیادت بود چون بازگشتم شیخ از پس پشت من درنگریست و گفت ای بساکار که در پس قفای این مردست
در آن مدت که من در بسته بودمسخن با آسمان پیوسته بودم
بوسعید خشاب گفت کی خادم خاص شیخ قدس الله روحه العزیز بود که روزی شیخ از خانقاه کوی عدنی کویان بیرون آمد تا به گرمابه شود عمید خراسان می شد ساختی بر اسب افگنده و هنوز عمید خراسان نبود هم حاجب محمدش گفتندی چون چشم بر شیخ افگند از اسب بزیر آمد و خدمت کرد و گفت بدستوری سخنی بگویم شیخ گفت بگوی عمید گفت می باید کی شیخ مرا در دل خود جای دهد شیخ گفت دادیم اوخدمت کرد و برفت و شیخ به گرمابه رفت و آن حدیث با من صحبت می داشت خویشتن نگاه نتوانستم داشت گفتم ای شیخ آن مرد چنان سخنی بگفت و تو اجابت کردی او را چه محل آن بود شیخ گفت او را باحق تعالی سری است عجب نبود که آنچ جوید بیابد از آن روز باز کار او بالا گرفت تا بعد از آن به مدتی نزدیک خواجه بوالفتح شیخ گفت روزی پیش شیخ استاده بودم و عمید خراسان احمد دهستانی بود و این حاجب محمد حاجب او بود روزی به زیارت شیخ درآمدند حاجب محمد پیش می آمد جوانی صاحب جمال بود درآمد و خدمت کرد شیخ گفت درآی ای عمید خراسان او گفت اینک عمید خراسان می آید و احمد دهستانی بر اثر او می آمد شیخ گفت نه عمید خراسان تویی او سگیست سگانش بدرند و شیخ احمد دهستانی را که عمید بود هیچ التفات نکرد احمد دهستانی را بکشتند و پاره پاره کردند و حاجب محمد عمید خراسان گشت و شصت سال خراج خراسان بید کفایت او بود و پیوسته به تفاخر بازگفتی که نصب کردۀ شیخ ام در عمیدی خراسان
خواجه امام بوالفتح عباس گفت که من با پدر باصفهان شدم پیش نظام الملک رحمة الله علیهم چون پیش او دررفتیم پدرم او را دعایی بگفت نظام الملک گفت ای خواجه امام من هرچ یافتم از شیخ بوسعید یافتم پدرم گفت چگونه گفت یک روز در نشابور بودم بر اسبی بدلگام نشسته به کوی عدنی کویان می رفتم یکی از پس من بیامد و گفت ترا می خوانند من برفتم و بخانقاه درشدم شیخ بوسعید را دیدم مرا بپرسید و من پیشتر از آن بخدمت شیخ رسیده بودم چنانک آن حکایت بجای خویش گفته آید و دست من بگرفت و گفت نیک مردی خواهی بود من خدمت کردم وبازگشتم دیگر روز به خدمت شیخ آمدم و در بر ستونی متواری بنشستم چنانک شیخ مرا نمی دید شیخ سخن می گفت چون مجلس به آخر رسانید گفت حسن را قرضی هست و من کمرکی ساخته بودم چنانک رعنایی جوانان باشد کمر را بند بگشادم و بدادم شیخ گفت حسن را کی آن کمر بیاور حسن کمر بخدمت شیخ رسانید شیخ بستدو انگشت در حلقۀ کمر افکند و چند بار بگردانید و گفت نه دیر رود که چهار هزار کمر در پیش تو خواهند بستن همه کمرهای بزر امروز عرض داده ام چهارهزار مرداند در خدمت من با کمرهای زر و من هرچ یافتم از برکات شیخ باسعید است
پیری بود در شهر مرو و او را محمد بونصر گفتندی و او از جملۀ مشایخ ماوراءالنهر بود در آن وقت کی بغراخان قصد کشتن صوفیان ماورالنهر کرد جماعتی از مشایخ ایشان متواری بمرو آمدند و این محمد ختنی از آن جمله بودو شیخ ما را ندیده بود و در مرو امامی بود او را ابوبکر خطیب گفتندی از شاگردان قفال و شیخ را پیش قفال دیده بود بمهمی عزم نشابور کرد پس محمد ختنی پیش او آمد و گفت می شنوم کی قصد نشابور داری و مرا حاجتی است گفت چیست گفت می خواهم کی از شیخ ابوسعید بپرسی چنانک او نداند کی این سؤال من کرده ام و حدیث من باوی بگویی که آثار را محو بود گفتم من این یاد نتوانم داشت این سخن را بر کاغذی نویس بر کاغذی نبشت و بمن داد بوبکر خطیب گفت بنشابور آمدم و در کاروان سرایی نزول کردم در حال دو صوفی دیدم کی درآمدند و آواز می دادند کی خواجه بوبکر خطیب در کاروان مرو کدامست گفتم منم ایشان نزدیک آمدند و گفتند شیخ بوسعید سلام می گوید و می گوید کی ما آسوده نیستیم کی تو در کاروان سرای نزول کردی باید کی نزدیک ما آیی گفتم تا به گرمابه درآیم و غسلی برآرم آنگه بیایم و من از آن سلام و پیام متحیر شدم چون از حمام بیرون آمدم همان دو درویش را دیدم بر سر گرمابه ایستاده با عود و گلاب من در صحبت ایشان بخدمت شیخ رفتم چون نظر شیخ بر من افتاد گفتاهلا بسعدی والرسول و حبذا
آورده اند کی در آن وقت کی شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز بنشابور بود آنجا امامی بود از اصحاب بوعبدالله کرام او را بوالحسین تونی گفتندی و شیخ ما را منکر بودی و انکار وی بدرجۀ بود که هروقت پیش او سخن شیخ گفتندی او لعنت کردی و تا شیخ در نشابور بود او بکوی عدنی کویان که خانقاه شیخ در آنجا بود نگذشته بود روزی شیخ گفت اسب زین کنید تا به زیارت بوالحسین تونی شویم جمعی صوفیان و مریدان بدل بر شیخ اعتراض کردند که بزیارت کسی می رود که سخن وی پیش او نمی توان گفت و اگر نام او شنود لعن می کند شیخ برنشست بامریدان در راه رافضتی از خانه بیرون آمد شیخ را دید با جمع لعنت آغاز کرد جماعت قصد زخم او کردند شیخ گفت آرام گیرید باشد که بدان لعنت بروی رحمت کنند جمع گفتند چگونه رحمت کنند بر کسی کی بر چون تویی لعنت کند شیخ گفت معاذالله او لعنت بر ما نمی کند او پندارد کی ما بر باطلیم و او برحق او لعنت برآن باطل می کند برای خدایرا و آن مرد ایستاده بود و آن سخن کی شیخ می گفت می شنود حالی در پای اسب شیخ افتاد و گفت ای شیخ توبه کردم بر حق تویی و بر باطل من اسلام عرضه کن تا بنو مسلمان شوم شیخ مریدان را گفت دیدی که لعنتی که برای خدای کنی چه اثر دارد چون فراتر شدند حسن مؤدب درویشی را پیش فرستاد تا امام بوالحسین را خبر کند که شیخ به سلام تومی آید آن درویش ابوالسحین را خبر کرد او شیخ را نفرین کرد و گفت او به نزدیک ما چه کار دارد اورا به کلیسای ترسایان باید شد چون درویش بشنید نزدیک حسن آمد وآنچ بود بگفت اتفاق را روز یکشنبه بود شیخ را خود آگاهی بود از آنچ رفت گفت یا حسن چه می رود حسن آنچ شنید بازنمود شیخ گفت اکنون پیر آنچ فرموده است بجای آریم روی به کلیسا نهاد و گفت بسم الله الرحمن الرحیم چنان باید کرد کی پیر می فرماید چون به کلیسا رسید ترسایان جمع بودندو به کار خود مشغول چون شیخ را بدیدند همه گرد وی درآمدند و در وی نظاره می کردند تا بچه کار آمده است و ایشان در پیش کلیسا صفۀ کرده بودند و صورت عیسی و مریم در دیوار صفه کرده و روی بدان آورده و آنرا سجده می کردند شیخ بدنبالۀ چشم بدان صورتها باز نگریست و گفت ءانت قلت للناس اتخذونی وامی الهین من دون الله تویی که می گویی مرا و مادر مرا بخدایی گیرید اگر محمد و دین محمد حق است درین لحظه حق را سبحانه و تعالی سجود کنید چون شیخ این سخن بگفت آن هر دو صورت درحال بزمین افتادند چنانک رویهاشان از سوی کعبه بود چون ترسایان آن بدیدند فریاد برآوردند و چهل تن ازیشان زنار ببریدند و مسلمان شدند و مرقعها درپوشیدند و غسل آوردند شیخ روی بجمع متصوفه آورد و گفت هرک بر اشارت پیران رود چنین بود و این همه از برکة اشارت آن پیر بود و این خبر پیش ابوالحسین تونی بردند که شیخ را چه رفت و او چه گفت امام بوالحسین را حالتی پدید آمد و گفت آن چوب پاره بیارید یعنی محفه و او رادر محفه نشاندند چون به خانقاه شیخ رسید گفت مرا از محفه بیرون آرید او را بیرون آوردند و از در خانقاه شیخ به پهلو می گشت ونعره می زد تا پیش تخت شیخ و در دست و پای شیخ افتاد و جمع را حالتها پدید آمد و او جامه خرقه کرد و شیخ و جمع موافقت نمودند و او از کرده استغفار کرد و از مریدان شیخ گشت
آورده اند که درآن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز به نشابور بود روزی جماعتی درویشان شیخ به بازار می گذشتند قوالان آمده بودند از طوس و در بازار سماع می کردند چون جماعت بخانقاه آمدند با شیخ گفتند کی قوالان طوس رسیده اند و در بازار سماع می کنند ما را سماع ایشان می باید شیخ حسن را گفت برو در بازار نشابور بنگر تا کیست نیکو روی تر بگوی مقریان رسیده اند از طوس و اصحابنا را می باید کی آواز ایشان بشنوند اسباب سفرۀ ایشان ترتیب کن تا مقریان با اصحابنا امشب بیاسایند بیرون آمد و گرد بازار نشابور بگشت و پیش شیخ آمد و گفت همۀ نشابور بگشتم هیچ کس را نیکوروی تر از شیخ ندیدم چون شیخ این سخن بشنید فرجی از پشت باز کرد و گفت این فرجی را بدکان بوجعفر ما بر و بگوی کی ایشان می گویند کی پنجاه دینار بده کی جماعت را امشب اوایی سازیم تا مقریان طوس بیاسایند تا مجاهدی پدید آید و دل تو از قرض ایشان فارغ کند حسن گفت به حکم اشارت شیخ بدکان بوجعفر شدم وآنچ فرموده بود بگفتم بوجعفر گفت ای حسن تو گواهی می دهی کی برزفان شیخ رفته است کی بوجعفر ما من گفتم کی فردای قیامت از عهده بیرون آیم کی برزفان شیخ رفت کی بوجعفر ما پنجاه دینار بسخت و درکاغذی کرد و بمن داد و فرجی شیخ بمن داد و گفت پیش شیخ رسان چون برفتم و آنچ داده بود پیش شیخ آوردم بوجعفر بر اثر من درآمد و پنجاه دینار دیگر و تختی فوطه بر سر غلام نهاده درآورد و پیش شیخ بنهاد و گفت آنچ بدست حسن فرستادم باشارت شما بود وآنچ من آورده ام شکرانۀ آنست کی برزفان شما رفته است که بوجعفر ما که دستگیر مادر قیامت این کلمه خواهد بود
هم در آن وقت که شیخ بوسعید به نشابور بود حسن مؤدب کی خادم خاص شیخ بود از هر کسی چیزی قرض کرده بودو بر درویشان خرج کرده و چیزی دیرتر پدید می آمد و غنیمان تقاضا می کردند یک روز جملۀ جمع بدر خانقاه آمدند شیخ حسن را گفت بگوی تا درآیند حسن ایشان را درآورد چون شیخ را خدمت کردند کودکی از در خانقاه بگذشت و ناطف آواز می داد شیخ گفت آن طواف را آواز دهید او را بیاوردند شیخ گفت آنچ داری جمله بسنج همه بسخت و پیش درویشان نهاد تا بکار بردند کودک طواف گفت زر می باید شیخ گفت پدید آید ساعتی بود دیگربار تقاضا کرد شیخ همان جواب داد کودک گفت استاد مرا بزند این بگفت و در گریستن استاد در حال کسی از در خانقاه درآمد و صرۀ زر پیش شیخ نهاد گفت فلان کس فرستاده است و گفته که ما را بدعا یاددار شیخ حسن را گفت برگیر و تفرقه کن بر متقاضیان حسن زر همه بداد و زر ناطف آن کودک بداد هیچ باقی نماندو نه هیچ دربایست شیخ گفت در بند اشک این کودک بودست
حسن مؤدب گفت محبی بود شیخ را در نشابور بوعمرو حسکو ناممردی منعم بود و بیاع نشابور بود روزی مرا بخواند و گفت من از سر تا قدم مرید شیخ شده ام از تو درخواست می کنم که هرچ شیخ را باید همه رجوع بامن کنی و گرچه بسیار باشد باک نداری حسن گفت مرا یک روز شیخ هفت بار به نزدیک وی فرستاد بهر شغلی و او آن همه راست کرد بار هشتم آفتاب فرو می رفت گفت ای حسن به نزدیک بوعمرو رو و گلاب و کافور و عود بیار من رفتم و شرم داشتم کی پیش او روم کی در دوکان می بست از دور چشمش برمن افتاد گفت یا حسن چیست که بیگاه ایستادۀ گفتم ای استاد شرم می دارم از بسیاری کی امروز بیامدم گفت شیخ چه فرموده است که من به فرمان شیخم گفتم گلاب و عودو کافور در دکان بگشاد و چندانک خواستم بداد و مرا گفت چون بدین محقرات شرم می داری که بامن رجوع کنی فردا بهزار دینار کاروان سرای و حمام گروستانم تاتو خرج می کنی و بدانچ معظم تر بود با من رجوع می کنی حسن گفت من شاد شدم و گفتم برستم از مذلت گدایی با شادی هر کدام تمام تر پیش شیخ آمدم و عود و گلاب آوردم شیخ بنظر انکار درمن نگریست و گفت ای حسن بیرون و اندرون خود از دوستی دنیا پاک گردان حسن گفت بیرون شدم و بر در خانقاه بیستادم و سرو پای برهنه کردم و بسیار بگریستم و روی بر خاک مالیدم و باز درآمدم آن شب شیخ با من سخن نگفت دیگر روز به مجلس بیرون شد هر روز در میان سخن روی کردی امروز در او ننگریست چون شیخ از مجلس فارغ شد بوعمرو حسکو نزدیک من آمد و گفت ای حسن شیخ را چه بودست که امروز در من نگاه نکرد گفتم ندانم و آنچ دی رفته بود باوی بگفتم بوعمرو پیش تخت شیخ آمد و تخت را بوسه داد و گفت ای عزیز روزگار حیات و زندگانی ما بنظر تست امروز هیچ بما در ننگریستی بر ما چه رفته است تا استغفار کنیم و عذر آن خواهیم شیخ گفت تو باز همت ما را از اعلی علیین بتخوم ارضین می آری و بهزار دینار می باز بندی اگر خواهی کی دل ما با تو خوش شود آن هزار دینار نقد کن تا بینی کی در میزان همت ما چه سنجد بوعمرو برفت و دو صره بیاورد در هر یکی پانصد دینار نشابوری و پیش شیخ بنهاد شیخ گفت یا حسن بردار و گاوان و گوسفندان بخر گاوان را هریسه ساز و گوسفندان را زیره بای مزعفر و معطر ساز و لوزینۀ بسیار و هزار شمع بروز بر افروز و عود و گلاب بسیار بیار و فردا روز ببوشنگان سفره بنه و این دیهیست بر کنار نشابور بغایت خوش و به شهر منادی کن کی هر کرا طعامی می باید کی نه بدین سرای منت بود و نه بدان سرای خصومت بیاید حسن گفت این جمله بساختم و منادی بشهر درفرستادم دو هزار مرد زیادت ببوشنگان آمدند و شیخ با جمع بیامد و خاص و عام را بر سفره بنشاند و بدست مبارک خویش گلاب بر ایشان می ریخت و عود می سوخت و خلق طعام می خوردند یکی از جملۀ منکران شیخ در دل اندیشه کرد که این چه اسرافست که این مرد می کند و هزار شمع بروز در گرفتن شیخ از میان آن همه قوم پیش مرد باستاد و گفت ای جوامرد انکار و داوری از سینه بیرون کن که هرچ در حق حق کنی هیچ اسراف نباشد و اگر دانگی سیم در حق نفس بکاربری اسراف بود آن مرد در پای شیخ افتاد و مرید شیخ شد و هر مال کی داشت فدای شیخ کرد حسن گفت چون فارغ شدند و هرچ بود صرف شد من سفرها برگرفتن و بشهر آمدم چون شب درآمد شیخ سرباز نهاد و مرا آواز داد و گفت ای حسن بنگر تا در خزینه چه ماندست که مادر خواب نمی شویم من خزینه بجستم چیزی نیافتم بازآمدم و گفتم هیچ چیز نمی یابم شیخ گفت بهتر طلب کن دیگر بار طلب کردم نیافتم گفتم ای شیخ هیچ نمی یابم دیگر باره جستم یک تا نان یافتم به نزدیک شیخ بردم شیخ گفت برو خرج کن تا ما در خواب شویم خرج کردم شیخ در خواب شد
هم درین وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز به نشابور بود مریدان بسیار می آمدند بعضی مهذب و بعضی نامهذب یکی از روستا توبه کرده بود و در خانقاه می بود جفتی کفش داشت بر قطری زده کی هر وقت بخانقاه آمدی آوازی و گفت ترا باید رفت و این درۀ است در میان کوه نشابور و طوس و آبی از آن دره بیرون می آید و به رودخانۀ نشابور می پیوندد و گفت چون بدان دره درشوی پارۀ بروی سنگی است بر آن سنگ دوگانۀ باید گزارد و منتظر بودن کی دوستی از دوستان ما به نزدیک تو آید سلام ما بوی رسان و سخنی چند با آن درویش بگفت کی با او بگوی کی او دوست عزیز ماست آن درویش برغبت تمام روی در راه نهاد و همه راه اندیشه می کرد که می روم و ولیی از اولیاء حق را زیارت کنم چون بدان موضع رسید کی اشارت رفته بود ساعتی توقف کرد آواز طراق طراق در آن کوه ظاهر شد کی کوه از هیبت آن بلرز افتاد درویش بازنگریست اژدهایی دید سیاه عظیمکی از آن عظیم تر نتواند بود حرکت نتوانست کردن اژدهای آمد تا به نزدیک آن سنگ و سر بر سنگ نهاد و بیستاد چون درویش با خویشتن آمد دید اژدها را کی بتواضع سر بر سنگ نهاده بود و هیچ حرکت نمی کرد از سر بی خویشتنی و ترس گفت شیخ سلام رسانید آن اژدها روی بر خاک مالید و تواضع کرد درویش چون بدید دانست کی شیخ پیغام بوی داده است آنچ گفته بود با او بگفت و او بسیار تواضع کرد چون درویش سخن تمام کرد اژدها باز گردید چون از نظر درویش غایب شد درویش از آن کوه بزیر آمد و چون اندکی برفت بنشست و سنگی برگرفت و آن آهنها کی بر کفش داشت جمله بشکست و برکشید وآهسته می امد تا بخانقاه چون بخانقاه درآمد کسی را خبر نبود و سلام چنان گفت که آواز او اصحاب بحیله بشنودند چون مشایخ حالت او بدیدند خواستند کی بدانند کی آن کدام پیر بوده است که نیم روزه خدمت و صحت اودر وی چندان اثر کرده است کی عمرها بریاضت و مجاهدت آن تأدیب وشکستگی حاصل نتواند آمد از وی سؤال کردند شیخ ترا به نزدیک کی فرستاده بود او قصه بگفت جمع تعجب کردند و مشایخ آن حدیث از شیخ سؤال کردند شیخ گفت او هفت سال رفیق ما بوده است و ما را از یکدیگر راحتها بوده فی الجمله بعد از آن روز هیچ کس از آن درویش حرکتی درشت ندید و نه آوازی بلند شنید و بیک نظر شیخ مؤدب ومهذب گشت
استاد عبدالرحمن گفت کی مقری شیخ ما بود که روزی شیخ در نشابور مجلس می گفت علویی بود در مجلس شیخ مگر بدل آن علوی بگذشت کی نسب ماداریم و عزت و دولت شیخ دارد شیخ در حال روی بدان علوی کرد و گفت یا سید بهتر ازین باید و بهتر ازین باید آنگه روی به جمع کرد و گفت می دانید کی این سید چه می گوید می گوید کی نسب ما داریم و دولت و عزت آنجاست بدانک محمد علیه السلام هرچ یافت از نسبت یافت نه از نسب کی بوجهل و بولهب هم از آن نسب بودند و شما به نسب از آن مهتر قناعت کرده اید و ما همگی خویشتن را در نسبت بدان مهتر بپرداخته ایم و هنوز قناعت نمی کنیم لاجرم از آن دولت و عزت که آن مهتر داشت ما را نصیب کرد و بنمود کی راه به حضرت ما به نسبت است نه به نسب
جدم شیخ الاسلام ابوسعید رحمةالله علیه گفت که روزی شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز در نشابور مجلس می گفت دانشمندی فاضل در مجلس حاضر بود با خود می اندیشید کی این سخن کی این شیخ می گوید در هفت سبع قرآن نیست شیخ حالی روی بدان دانشمند کرد و گفت ای دانشمند این سخن کی ما می گوییم در سبع هشتم است آن دانشمند گفت ای شیخ سبع هشتم کدامست شیخ گفت هفتم سبع آنست که یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک و هشتم سبع آنست که فاوحی الی عبده ما اوحی شما پندارید کی سخن خدای عزوجل محدود و معدودست آن کلام الله لانهایة که بر محمد صلی الله علیه و سلم این هفت سبع است اما آنچ در دل بندگان می رساند در حصر وعد نیاید و منقطع نگردد در هر لحظۀ ازوی رسولی بدل بندگان می رسد چنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم می فرماید اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله پس گفتمرا تو راحتمعاینه نه خبر
چنین گفت آن سخن گوی کهن زادکه بودش داستان های کهن یاد
هم درآن وقت که شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود او را منکران بودند و ازآن جمله یکی قاضی صاعد بود کی ذکر او رفته است و اگرچ بظاهر انکار نمی نمود از باطنش بیرون نمی شد کی اصحاب رأی کرامت اولیا را منکر باشند و او مقدم ایشان بود روزی قاضی را گفتند کی بوسعید می گوید کی اگر همه عالم خون طلق گیرد ما جز حلال نخوریم او گفت من امروز این مرد را بیازمایم فرمود تا دو برۀ فربه یکسان آوردند و هر دو رابها دادند یکی از وجه حلال دیگر از حرام و هر دو را بیک شکل بیاراستند و بیک رنگ بریان کردند و بر دو طبق بنهادند و گفت من بسلام شیخ می روم شما این بریانها بر اثر من بیارید خدمتکاران بریانها بر سر نهادند و می آوردند چون بسر چهار سوی رسیدند غلامان ترک مست بدیشان باز خوردند و تازیانها در نهادند و کسان قاضی را بزدند وآن برۀ که حرام بود در ربودند ایشان از در خانقاه درآمدند و یک بریان درآوردند و بخدمت بنهادند قاضی بخشم در ایشان نگاه کرد و در اندرون اوصفرا بشورید شیخ روی بوی کرد و گفت ای قاضی مردار سگانرا و سگان مردار را وحرام به حرام خوار رسد و حلال به حلال خوار رسید تو صفرا مکن قاضی از حال خود بشد و آن انکار که در باطن داشت برداشت و توبه کرد و عذرها خواست و از خدمت شیخ معتقد بازگردید
آورده اند کی شیخ را تاجری در نشابور تنگی عود آورد و هزار دینار نشابوری شیخ بفرمود حسن مؤدب را تا دعوتی بساخت و آن هزار دینار چنانک معهود بود درآن دعوت صرف نمود پس تنوره بنهادند و شیخ بفرمود تا آن تنگ عود درآن تنوره نهادند تا همسرایگان ما را از بوی خوش نصیبی باشد و شمع بسیار بفرمود تا بروز در گرفتند محتسبی بود در آن عهد عظیم مستولی و صاحب رأی و شیخ را و صوفیان را عظیم منکر بخانقاه در آمد و شیخ را گفت این چیست کی تو می کنی شمع بروز درگرفتن و تنگ عود در تنوره نهادن روا نیست و کس نکرده است شیخ گفت ما ندانستیم کی این روا نیست تو برو و آن شمعها را بنشان محتسب در پیش شمعی شدتا بنشاند و پفی درداد آتش درروی و موی و جامۀ محتسب افتاد و بیشتر بسوخت شیخ گفتهرآن شمعی که ایزد بر فروزد
درویشی بود در نشابور و او را عظیم میلی بدنیا بود و برجمع ادخار عظیم رغبت نمودی یک شب دزد در خانۀ او راه یافت و هرچ بود برداشت مگر مرقعی که نقدوی در آنجا بود بماند دیگر روز درویش عظیم مهجور و شکسته به مجلس شیخ آمد و با کس نگفت شیخ در میان سخن روی بدان درویش کرد و گفت ای درویشآری جانا دوش ببامت بودم