گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شیخ ابوالقسم روباهی بود در نشابور از بزرگان متصوفه و سرور ده درویش بود از صوفیان معروف و ایشان مریدان استاد امام ابوالقسم قشیری بوده اند چون شیخ به نشابور رسید هر ده بمجلس شیخ حاضر شدند و در خدمت شیخ بیستادند و از جملۀ مریدان شیخ شدند ابوالقسم روباهی گفت کی مدتها از حق سبحانه و تعالی درمی خواستم کی یا رب درجۀ شیخ بوسعید بمن نمای شبها درین معنی زاری و تضرع می نمودم تا یک شب رسول را صلی الله علیه و سلم بخواب دیدم انگشتری درانگشت دست راست نگینی پیروزه در وی نشانده مرا گفت درجۀ شیخ بوسعید می طلبی گفتم بلی یا رسول الله انگشت بمن نمود و گفت چون نگینست در انگشتری لرز بر من افتاد از خواب بیدار شدم و دیگر روز به خدمت شیخ به مجلس بنشستم روی به من کرد و گفت حدیث آن انگشتری چونست چون از شیخ بشنیدم درپایش افتادم قدس الله روحه العزیز
بخط خواجه ابوالبرکات کی او گفت کی از خواجه اسمعیل عباس شنیدم کی گفت بوعثمان حیری از مشایخ نشابور بوده است و نشست او در محلۀ ملقاباد بوده است و مرید شیخ ما شیخ را در خانقاه خویش در ملقاباد مجلس نهاد و ازو درخواست کی در خانقاه او در هفته یک نوبت مجلس گوید شیخ اجابت فرمود بوعثمان گفت شبی بخواب دیدم که شیخ در خانقاه من مجلس می گویدی و صاحب شرع مصطفی صلوات الله و سلامه علیه در مجلس نشسته بدیگر جانب منبر و شیخ بوی نگاه نمی کرد بخاطر من درآمد کی عجب است کی شیخ بصاحب شرع نمی نگرد شیخ در حال روی بمن کرد و گفت لیس هذا وقت النظر الی الاغیار هذا وقت الکشف والمکاشفة چون مجلس به آخر رسانید روی سوی صاحب شرع کرد و گفت ولقد اوحی الیک والی الذین من قبلک لین اشرکت لیحبطن عملک و صلی الله علی محمد و آله اجمعین و دست بر روی فرو آورد و از منبر بزیر آمد بیدار شدم و متحیر بماندم
ابوبکر محمد الواعظ السرخسی گفت من بعد ازوفات شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز قصیدۀ گفتم شیخ را و آن بقعۀ بزرگوار بستودم و در آن قصیده این دو بیت گفته بودمزان گفت آنک گفت کیحقرا مکان بود
حسن مؤدب گفت کی روزی شیخ در نشابور از مجلس فارغ شده بود و مردمان برفته بودند و من پیش وی ایستاده و مرا وام بسیار جمع شده و دل مشغول مانده که تقاضا می کردند و هیچ معلوم نبود و مرا می بایست که شیخ در آن معنی سخنی گوید و نمی گفت شیخ اشارت کرد کی باز پس نگاه کن واپس نگریستم پیر زنی از در خانقاه درمی آمد من پیش او شدم صره زر به من داد و گفت صد دینار است به خدمت شیخ بنه و بگو تا دعایی در کار ما کند من بستدم و شاد شدم و گفتم هم اکنون قرض ها را بازدهم پیش شیخ بردم و بنهادم شیخ گفت این جا منه بردار و می رو تا به گورستان حیره آن جا چهارطاقی ست نیمی افتاده پیری ست آن جا خفته سلام ما به وی رسان و صره زر به وی ده و بگوی چون این برسد بر ما آی تا دیگر دهیم حسن گفت من برفتم پیری را دیدم ضعیف تنبوری زیر سر نهاده و خفته او را بیدار کردم و سلام شیخ رسانیدم و زر به وی دادم مرد فریاد درگرفت و گفت مرا پیش شیخ بر پرسیدم که حال تو چیست گفت من مردی ام چنین که می بینی پیشه ام تنبورزدن است چون جوان بودم در پیش خلق قبولی داشتم در این شهر هیچ جای دوتن به هم ننشستندی که نه من سیم ایشان بودم و بسیار شاگردان دارم اکنون چون پیر شدم حال بر من بگشت و هیچ کس مرا نخواند اکنون که نان تنگ شد زن و فرزندم نیز از خانه دور کردند که ما تو را نمی توانیم داشت ما را در کار خدا کن راه فرا هیچ جای ندانستم بدین گورستان آمدم و به درد بگریستم و به خدای تعالیٰ مناجات کردم که خداوندا هیچ پیشه نمی دانم و جوانی و قوت ندارم همه خلقم رد کردند اکنون زن و فرزند نیز مرا بیرون کردند اکنون من و تو و تو و من امشب تو را مطربی خواهم کرد تا نانم دهی تا به وقت صبح دم تنبور می زدم و می گریستم بامداد مانده شده بودم در خواب شدم تا این ساعت که مرا تو بیدار کردی حسن گفت با او به هم به خدمت شیخ آمدم شیخ همان جا نشسته بود آن پیر در دست و پای شیخ افتاد و توبه کرد شیخ گفت ای جوان مرد از سر کمی و نیستی و بی کسی در خرابه نفسی زدی ضایعت نگذاشت برو و هم با اوی می گوی و این سیم می خور پس شیخ روی به من کرد و گفت ای حسن هیچ کس در کار خدای زیان نکرده ست آن او پدید آمد آن تو نیز پدید آید حسن گفت دیگر روز که شیخ از مجلس فارغ شد کسی بیامد و دویست دینار زر به من داد کی پیش شیخ بر چون به خدمت شیخ بردم فرمود که در وجه وام نه و در آن وجه صرف کرده شد
هم حسن مؤدب گفت کی مرا وقتی از جهت صوفیان در نشابور قرضی بسیار برآمده بود و صبر می کردم تا شیخ چه فرماید روزی نماز بامداد گزاردگفت ای حسن دوات و پارۀ کاغذ حاضر گردان گفتم الله اکبر دوات و کاغذ پیش شیخ آوردم شیخ بنوشت کیهر جا که روی دو گاوکارند و خری
حسن مؤدب گفت کی روزها بود کی در خانقاه گوشت نیاورده بودند که وجه آن نداشتم و جمع را تقاضاء گوشت می بود یک روز شیخ مجلس می گفت مرا گفت برخیز یا حسن و نزدیک آن جوان رو نزدیک آن جوان شدمگفتم شیخ گفت ای جوان آن درست کی بربند تست یک دینار و حبهیست بدرویشان رسان چون بشنید گریان شد بند را بگشاد و درست زر بمن داد بخدمت شیخ آوردم شیخ گفت برو تا به سر بازار آهنگران جوان قصاب برۀ شیر مست بر دست دارد تکلفها کرده از وی بخر و با او برو تا بشوله و درآن گو انداز تا جانوران آن مغاک دهانی چرب کنند می رفتم و همه راه بدرون داوری می کردم که چند روزست در خانقاه گوشت نبوده است شیخ برۀ شیرمست پرورده بسگان می دهد چون رفتم همچنان دیدم کی شیخ فرموده بود و آن بره را ازوی خریداری کردم و آن درست بوی رسانیدم و جوان را با خود ببردم وآن بره در پیش سگان انداختم و خلقی برآن بانکار به نظاره بیستادند آن جوان بگریستن استاد و گفت مرا پیش شیخ بر جوان را بخدمت شیخ بردم در پای شیخ افتاد و می گفت توبه کردم شیخ مرا گفت ای حسن چهار ماهست که این جوان در آن بره رنج می برد دوش آن بره بمرد جوان را دریغ آمد که بیندازد روانداشتیم کی آن مردار به حلق خلق رسد و مسلمانی از آن مردار بخورد این مرد بمقصود رسید آن جانوران نیز لبی چرب کردند تو داوری چرا می کنی این درویشان پاکانند جز پاک نخورند جوان بر پای خاست و گفتا که مرا گوسفند حلال هست جهت صوفیان شیخ گفت این همه می بایست تا سگان دهنی چرب کنند و این مرد به مقصود رسد و شما بگوشت حلال
در آن وقت کی شیخ بوسعید به نشابور بود مؤذن مسجد مطرز یک شب بر مناره قرآن می خواند و در آن همسایگی ترکی بیمار بود ترک را آواز مؤذن خوش آمد بسیاری بگریست چون آفتاب روی بنمود کس بفرستاد ومؤذن را بخواند و گفت دوش برین مناره قرآن تومی خواندی گفت بلی گفت دیگرباره برخوان مؤذن پنج آیتی برخواند یک درست زر بوی همراه کرد مؤذن بستد و از پیش ترک بیرون آمد و به مجلس شیخ آمد شیخ سخن می گفت در میان مجلس دو سگبان از در خانقاه درآمدند و از شیخ چیزی خواستند شیخ روی بمؤذن کرد و گفت آن درست زر که از ترک گرفتۀ بدین هر دو شخص رسان مؤذن در تفکر افتاد که ترک زر تنها بمن داد و آنجا هیچ کس حاضر نبود شیخ را که گفت شیخ گفت بسیار میندیش کی آب گرمابه پارگین را شاید
قضا را از قضا یک روز شادانبه صحرا رفت خسرو بامدادان
حسن مؤدب گفت کی روزی شیخ مرا بخواند و گفت بدر بیرون شو و بدست راست بازگرد هرک پیش تو آید دست پیش او دار و بگوی هرچ داری برینجا نه بحکم اشارت شیخ بیرون آمدم گبری رادیدم دست پیش داشتم گبر گفت اول مسلمان شوم مرا بخدمت شیخ باید برد پس گبر را به خدمت شیخ بردم گفت ای شیخ اسلام عرضه کن پس اسلام آورد و هرچ داشت در راه شیخ نهاد
روزی در نشابور شیخ قدس الله روحه العزیز حسن مؤدب را بخواندو گفت نزدیک شحنه باید رفت و بگوی کی درویشان را ترتیب سفرۀ کند و او شحنۀ شهر بود و منکر صوفیان حسن گفت من روانه شدم و همه راه با خود می گفتم کی در نشابور هیچ کس ظالم تر و شیخ را منکرتر از وی نیست این چگونه خواهد بود چون نزدیک رفتم اورادیدم کی یکی را بچوب می زد و خلقی از دور نظاره می کردند من متحیر بماندمناگاه چشم شحنه بر من افتاد گفت آن صوفی آنجا چه می کند یکی بیامد و ازمن سؤال کرد که اینجا چه استادۀ من سلام شیخ رسانیدم که شیخ می فرماید کی ترا ترتیب سفرۀ صوفیان باید کرد او بطریق استهزاء سخنها گفتبعد از آندست فراز کرد و کیسۀ سیم برداشت و بسوی من انداخت وگفت مگر شیخ می خواهد کی سفره به سیم حرام نهد شیخت را بگوی این سیم همین ساعت بچوب سر سپنه ستاندم ازین مرد من سیم برداشتم و به خدمت بنهادم شیخ گفت بردار آنچ بجهت سفره باید ترتیب کن درویشان بدان حالت تعجب می کردند و انکار می نمودند من رفتم و ترتیب سفره می کردم شیخ دست فراز کرد و طعام تناول می نمود وجمع نیز بانکار موافقتی می کردند دیگر روز شیخ مجلس می گفت جوانی برخاست و به خدمت شیخ آمد و می گریست و پای شیخ را بوسه داد و گفت مرا بحل کن که من با شما خیانت کردم و قفای آن اینک خوردم شیخ گفت چه خیانت رفته است بادرویشان باز باید گفت گفت پدرم بوقت وفات مرا بخواند و دو کیسۀ سیم بمن داد و گفت کی بعد وفات من این سیم را بخدمت شیخ رسان من وصیت پدر بجای نیاوردم گفتم من در وجه خویش صرف کنم که میراث حلال منست شحنه بتهمت دروغ مرا بگرفت و مؤاخذت کرد و صدچوب بر من زد و یک کیسه سیم از من بستد و من هنوز آنجا بودم کی خادم تو آمد وپیغام را رسانید شحنه زر را بوی داد آن سیم حلال از آن شیخ است و اینک کیسۀ دیگر من آوردم و کیسه بخدمت شیخ نهاد و گفت مرا بدانچ کردم بحل کن شیخ گفت ای جوامرد دل مشغول مدار کی آن ما بما رسید وآن تو بتو رسید و ترا آن در راه بود پس شیخ روی بجماعت آورد و گفت هرچ بدین جمع رسد جز حلال نباشد این خبر به شحنه رسید در حال به خدمت شیخ آمد و توبه کرد و ترک ظلم گرفت و مرید شیخ شد
آورده اند کی درآن کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود دو مرد معروف با یکدیگر گفتند کی ما را از شیخ امتحانی باید کرد تا به کرامات بجای آرد یا نه به نزدیک شیخ رویم و از وی چیزی بستانیم و بهریسه دهیم حکایتی راست کردند و پیش شیخ آمدند و گفتند کی در همسرایگی مادختر کیست یتیمه اورا به شوهری دادیم و هرچ او را فریضه بکار آید از هرکسی بخواسته ایم و امروز آن شغلک او راست شده است امشب او را بخصم می سپاریم می باید که او را بروشنایی شیخ بخانۀ شوهر بریم تا آن تبرک به روزگار ایشان فرا رسد شیخ حسن مؤدب را بخواند و گفت ای حسن دو شمع بزرگ بیاور و بدیشان ده که هریسه گران می فروشند چون آن هر دو این سخن بشنیدند ازدست بشدند و روی در پای شیخ مالیدند و توبه کردند و از ملازمان خدمت شیخ شدند
آورده اند کی شیخ ناتوان شده بود طبیبی را حاضر آوردند تا شیخ را مداوا کند مگر طبیب گبر بود چون به شیخ رسید خواست کی دست بر نبض شیخ نهد شیخ حسن را گفت ای حسن ناخن پیرا بیار و ناخن او بازکن و موی لبش باز کن و در کاغذی پیچ و بوی ده که ایشان را عادت نباشد که بیندازند وآبی بیار تا دست بشوید آن طبیب متحیر می نگریست و زهره نداشت کی خلاف کردی چون آنچ شیخ فرمود بجای آوردم طبیب دست بر دست شیخ نهاد شیخ دست بگردانید و دست وی بگرفت و یک ساعت نگاه داشت پس رها کرد طبیب برخاست کی بشود تا بدر خانقاه می شد و باز پس می نگریست شیخ آواز داد کی چند از پس نگاه کنی کی ترا بنگذارند کی بروی آن گبرباز گشت و بدست شیخ مسلمان شد و جملۀ خویشان او ایمان آوردند
پیر بوصالح دندانی مرید خاص شیخ بود و خدمت خلال او داشتی و موی لب هم او راست کردی درویشی پیر بوصالح را گفت کی موی لب باز کردن مرا بیاموز بخندید و گفت ای درویش بهفتاد دانشمند علم باید کی موی لب درویشی باز توان کرد این کار بدین آسانی نیست این پیر بوصالح گفت که شیخ را در آخر عمر یک دندان بیش نمانده بودو هر شب چون از طعام خوردن فارغ شدی خلالی از من بستدی و گرد بر گرد دندان برآوردی و بوقت دست شستن آبی بوی فراگذاشتی یک شب چون شیخ خلال بستد از آنجا که شعف آدمیست بر اعتراض کردن بر همه کسی بدل من درآمد کی شیخ دندان ندارد و بخلالش حاجب نیست هر شب خلال از من چرا می گیرد شیخ سربرداشت و بمن نگاه کرد و گفت استعمال سنت راو طلب رحمت را که رسول می فرماید کی رحم الله المخللین من امتی فی الوضوء والطعام من آگاه گشتم و گریه برمن افتاد
آورده اند که درآن وقت که شیخ بوسعید به نشابور بود خواجه علیک را که از مریدان شیخ بود و خواجه حسن مؤدب را بمیهنه فرستاد بمهمی خواجه علیک گفت چون بنوقان رسیدیم حسن گفت بیا تا برویم و این خواجه مظفر را ببینیم و او مردی بزرگ بوده است خواجه علیک گفت شیخ ما را بمیهنه فرستاد از راه بجایی دیگر نتوانیم شد حسن بسیار بگفت هیچ سود نداشت بمیهنه شدیم و آن مهم که شیخ فرموده بود راست شد چون بازگشتیم و بنوقان رسیدیم حسن گفت من پیش خواجه مظفر می شوم ترا موافقت باید کرد و اگر نکنی تنها بروم من موافقت وی کردم چون بنشستیم خواجه امام مظفر در سخن آمد و حسن مؤدب آن سخن می شنود و دلش میل می کرد کی آنجا مقام کند چون خواجه امام مظفر سخن تمام کرد گفتم این سخن که انتها می نهی شیخ ما ابتدا نهادست خواجه امام مظفر بشکست و حسن با خویشتن آمد برخاستیم و از پیش وی برون آمدیم چون به مقام رسیدیم حسن با من در میان نهاد کی مرا چه اندیشه افتاده بود تو آن سخن گفتی مرا آن اندیشه در باقی شد و دانستم که خطا کردم چون به نشابور رسیدیم در خانقاه رفتیم چون شیخ را نظر بر ما افتادروی بحسن مؤدب کرد و گفت آن مرد انبان حدیث تو پر کرده بود اگر علیک نگونسار نکردی حسن در زمین افتادو استغفار کرد
خواجه ابومنصور و رقانی کی وزیر سلطان طغرل بود بیمار شدچون کارش تنگ درآمد شیخ را و استاد امام ابوالقسم قشیری را بخواند و گفت من شما را دوست داشته ام به شما یک حاجت دارمچون من در پرده شوم شما هر دو بزرگ بسر خاک من چندان مقام کنید که من از عهدۀ سؤال بیرون آیم بقوت شما هر دو از وی قبول کردند چون برحمت خدای تعالی پیوست شیخ ما با استاد امام در پیش آن کار ایستادند چون به گورستان رسیدند هنوز خاک فرو نبرده بودند استاد امام شیخ را گفت کی هنوز خاک فرونکنده اند تو مقام کن تا من مردمان را بازگردانم خاک تمام شد و خواجه بومنصور را دفن کردند شیخ برخاست و گفت تمام شد و برفت چون باستاد امام رسید استاد امام گفت پس آن وصیت که کرده بود شیخ چه فرمود شیخ گفت رسولان آمدند و سؤال کردند آن یکی فرا آن دیگر گفت نمی بینی که کیست بر سر خاک این بگفتند و برفتند چون ایشان برفتند ما نیز برفتیم
ابرهیم ینال برادر کهین سلطان طغرل بود و عظیم ظالم و شحنۀ نشابور بود و اهل نشابور از شیخ دعا می خواستند شیخ دعا نگفتی اما گفتی نیک شود تاروز آدینۀ کی شیخ مجلس می گفت ابرهیم ینال به مجلس آمد و بسیاری بگریست چون مجلس تمام شد ابرهیم پیش تخت شیخ آمد و بیستاد شیخ گفت چیست گفت مرا بپذیر شیخ گفت نتوان گفت بایدم شیخ گفت نتوان گفت بایدم سه بار بگفت پس شیخ تیز دروی نگاه کرد و گفت نعمت برود گفت شاید گفت جانت ببرد گفت شاید گفت امیریت نباشد گفت شاید گفت دوات و پارۀ کاغذ بیارید دوات آوردند شیخ بنوشت کی ابرهیم مناکتبه فضل الله ابرهیم ینال کاغذ بستد و بوسه برداد و در میان نهاد و بیرون رفت و همان شب به جانب عراق روان شد و بهمدان بنشست وعاصی شد سلطان طغرل برفت و با او جنگ کرد و او را بگرفت او پیغام فرستاد کی دانم کی مرا بخواهی کشت حاجت من بتو آنست که خطیست از آن بوسعید در کیسۀ من چون مرا در خاک نهند کاغذ را بدست من بنهند که او مرا این واقعه گفته بود و دست گیر من آن خط خواهد بود
آورده اند کی روزی شیخ با جماعتی متصوفه در نشابور بسر کوی عدنی کویان رسید قصابی بود بر سر کوی چون شیخ با جماعت بوی رسیدند قصاب با خود گفت ای مادر و زن اینها مشتی افسوس خواران سرو گردن ایشان نگر چون دنبۀ علفی و دشنام چند بگفت چنانک هیچ مخلوق نشنود و شیخ را از راه فراست برآن اطلاع بود حسن مؤدب را گفت ای حسن آن قصاب را بیار حسن بر قصاب شد و گفت ترا شیخ می خواند مرد بترسید شیخ صوفی را پیش حسن فرستاد و گفت او را به گرمابه برید حسن او را به گرمابه فرستاد و به خدمت شیخ آمد شیخ گفت به بازار شو و کرباسی باریک و جفتی کفش و دستاری کتان طبری بخر و بدر گرمابه رو و صوفیی دورا آنجا برتا او را مغمزی کنند حسن دو صوفی را به گرمابه به خدمت او فرستاد و حالی به بازار شد و آنچ شیخ فرموده بود بیاورد شیخ صوفیان را گفت زود پیراهن و ایزار بدوزید چون جامه ها بردوختند شیخ گفت برو و دران مردپوشان و صددرم بوی ده و او را بگوی که همان سخن کی می گفتی می گوی چون سیمت نماند بیا تادیگر بدهم حسن بفرموده برفت و همه بجای آورد قصاب درگریستن آمد و به خدمت شیخ باستاد و مرید شیخ شد
دانشمند بوبکر شوکانی گفت که پدرم دانشمند محمد گفت در آن وقت که من به طالب علمی به نشابور بودم شیخ قدس الله روحه العزیز به نشابور بود و من هر روز کی از درس فارغ شدمی تا نماز دیگر به خدمت شیخ بودمی چون نماز دیگر بگزاردمی به مدرسه آمدمی تا یک روز پیش شیخ آمدم شیخ گوشۀ سجاده برداشت و مشتی مویز طایفی از زیر سجاده بیرون آورد و گفت صوفیان را فتوحی رسیده است طرسوس کرده اند ما حصۀ شما بنهاده ایم هر یکی را هفت هفت هفت و مادر مدرسه دو شریک بودیم و شیخ سه هفت گفت من خدمت کردم و بیرون آمدم و در راه مویز بشمردم سه هفت بود چون به مدرسه رفتم شریکم را برادری از جانب عراق رسیده بود و در خانۀ من نشسته در رفتم و بپرسیدم و مویز حصه کردم چنانک شیخ فرموده بود هر یکی را هفت رسید
چو خسرو دید کآن خواری بر او رفتبه کار خویشتن لختی فرو رفت
خواجه امام ابوعلی فارمدی قدس الله روحه العزیز گفت کی من در ابتداء جوانی به نشابور بودم به طالب علمی در مدرسۀ سراجان مدتی برآمد خبر در شهر افتاد که شیخ از میهنه آمده است و مجلس می گوید و کرامات او در میان خلق ظاهر شده من برفتم تا او را ببینم چون چشمم بر جمال وی افتاد عاشق او شدم و محبت این طایفه در دل من زیادت شد و همه روزه گوش می داشتم تا شیخ بیرون آید به مجلس و من از ملازمان شدم بنهان چنانک پنداشتم که شیخ مرا نمی داند تا یک روز در مدرسه در خانۀ خویش بنشسته بودم مرا هوای شیخ در دل افتاد و وقت آن نبود که بمعهود شیخ بیرون آید خواستم کی صبر کنم نتوانستم برخاستم و بیرون آمدمچون بسر چهارسو رسیدم شیخ را دیدم با جماعتی بسیار می رفتند بر اثر ایشان رفتم بی خویستن شیخ را بدعوتی می بردند چون بر آن در سرای رسیدند شیخ در رفتند و من نیز در رفتم و در گوشۀ بنشستم چنانک شیخ مرا نمی دید چون به سماع مشغول شدند شیخ را وقت خوش شد و وجدی بروی ظاهر شد و جامه مجروح کرد چون از سماع فارغ شدند شیخ جامه برکشید و پاره کردند شیخ یک آستین با تیریز بهم جدا کردو آواز داد که یا بوعلی طوسی کجایی آواز ندادم گفتم شیخ مرا نمی داند مگر از مریدان شیخ کسی را بوعلی طوسی نامست شیخ دیگر بار آواز داد هم جواب ندادم جمع گفتند مگر شیخ ترا می گوید برخاستم و پیش شیخ رفتم آستین و تیریز بمن داد و گفت تو ما را همچو این آستین و تیریزی جامه بستدم و بوسیدم و پیوسته به خدمت شیخ می آمدم و روشناییها می دیدم چون شیخ از نشابور برفت من به خدمت استاد امام ابوالقسم قشیری می شدم و حالتها که پدید می آمد با وی می گفتم او می گفت برو ای فرزند و به علم آموختن مشغول شو سالی دو سه به تحصیل مشغول شدم تا یک روز قلم از محبره برکشیدم سپید برآمد تا سه بارکی بکشیدم سپید برمی آمد برخاستم و پیش استاد امام رفتم و حال بگفتم استاد گفت چون علم دست از تو بداشت تو نیز دست از وی بدار و به معامله مشغول شو من برفتم و رختها از مدرسه بخانقاه کشیدم و به خدمت استاد امام مشغول شدم روزی استاد امام رفته بود در گرمابه تنها من برفتم و دلوی چند آب در گرمابه ریختم استاد برآمد و نماز بگزارد و گفت این کی بود کی آب در گرمابه ریخت با خود گفتم مگر بی ادبی کرده باشم خاموش شدم دیگربار بگفت من هم جواب ندادم چون سه بار گفت گفتم من بودم استاد گفت ای بوعلی هرچ بوالقسم بهفتاد سال نیافت تو بیک دلو آب بیافتی پس مدتی در خدمت او به مجاهدت مشغول بودم یک روز حالتی به من درآمد که در آن حالت گم شدم آن واقعه باز گفتم گفت ای بوعلی حد روش من ازین فراتر نیست هرچ ازین فراتر بود ما راه بدان نبریم با خود اندیشه کردم کی مرا پیری بایستی کی مرا راه نمودی و ازین مقام پیشتر بردی و آن حالت زیادت می شد و من نام بوالقسم گرگانی شنوده بودم برخاستم و روی بطوس نهادم و من جایگاه او نمی دانستم چون به شهر رسیدم جای او بپرسیدم گفتند به محلت رودبار نشیند در مسجدی با جماعت مریدان من رفتم تا بدان مسجد شیخ بوالقسم نشسته بود من دو رکعت نماز گزاردم و پیش او شدم او سر در پیش داشت سر از پیش برآورد و گفت بیا ای بوعلی تا چه داری سلام کردم و وقایع خویش بگفتم شیخ بوالقسم گفت مبارک باد هنوز ابتدا می کنی اگر تربیت یابی به مقامی برسی با خویشتن گفتم که پیر من اینست به خدمت او مقام کردم شیخ ابوالقسم بعد مدت دراز بر من اقبال کرد و عجوزۀ خویش بنام من عقد فرمود و بعد مدتی شیخ بوسعید بطور رسید و من پیش او رفتم مرا گفت زود باشد ای بوعلی که چون طوطیک ترا در سخن آرند بسی برنیامد سخن بر من گشاده شد
خواجه امام بو نصر عیاضی سرخسی گفت من بنشابور بودم بتفقه پیش خواجه امام بومحمد جوینی مدتی رنج بردم و خلاف و مذهب تعلیق آموخته بشنودم کی شیخ بوسعید از مهنه آمده است و مجلس می گوید بر سبیل نظاره به مجلس اورفتم چون نظرم بروی افتاد از هیبت وسیاست او تعجب کردم و چون در سخن آمد و راه خدا اینست مرا هم بدین راه باید رفت در دلم این اندیشه بگذشت شیخ در حال از سر منبرگفت درباید آمدن من از سخن شیخ بشگفت ماندم تا از کجا گفت در دل خویش شبهتی درآوردم کی مگر اتفاق چنین افتاد دیگر بار آن در خاطرم در آمد شیخ گفت این حدیث تأخیر برنتابد چون کرامت شیخ مکرر شد شبهت برخاستچون مجلس تمام کرد برخاستم و به مدرسه شدم تا رختها بردارم و بخدمت شیخ آیم کسی خبر به خواجه بومحمد جوینی برد کی چنین حالی هست او در حال نزدیک من آمد و گفت کجا می روی حال با وی بگفتم او گفت من ترا از خدمت شیخ باز ندارم و لکن تو درمجلس شیخ شده باشی مردی دیده باشی محتشم و نیکو لهجه و صاحب کرامات ظاهر آن حال را از علم خویش زیادت یافته باشی اگر می پنداری که تو شیخ بوسعید توانی شد غلط کردۀ که آنچ او از ریاضت ومجاهدت کرده است تو خبر نداری ما دانیم که او چه کرده است تا آن درجه یافته است بدین طمع کار علم خویش فرو گذاری از علم دور افتی و بحال او نرسی چون آن اعتقاد در حق شیخ بماند و من پیوسته در تحصیل بودم و بخدمت شیخ می رسیدم و از خدمتش فوایدها می رسید و در حق من لطفها می فرمود
استاد اسمعیل صابونی گفت که شبی خفته بودم چون وقت برخاستن شد کی بوردی مشغول شوم کاهلی نمودم کوزۀ بر بالین نهاده بودم گربۀ آن را بریخت من شولیده شدم و هم کاهلی کردم و چشمم درخواب شد سنگی از بام در آمد و بر طشتی آمد که در میان سرای بود اهل خانه آواز برآوردند کی دزد من بیدار شدم و ورد آغاز کردم دیگر روز به مجلس شیخ شدم شیخ در میان سخن روی بمن کرد و گفت چون بنده همه شب بخسبد و دیر ترک برخیزد موشی و گربۀ را بفرمایند تا درهم آویزند و کوزه را آب بریزند تا خواب بروی بشولد و دزدی را بگویند که سنگی در سرایش اندازد گویند دزد بود دزد نبود فرستادۀ ما بود تا از خواب بیدارت کند تا ساعتی با ما حدیث کنیمه روی بتا دوش ببامت بودم
خواجه بوالفتح شیخ گفت که پیر موسی گفت که یک روز شیخ مرا در نشابور فرمود که پیش رو و دو رکعت نماز کن تا ما بتو اقتدا کنیم و هر حمد که در قرآنست بخوان پیر موسی گفت که فرو ماندم کی چگونه توانم گزاردن به حکم اشارت شیخ در پیش شدم چون تکبیر پیوستم هر حمد که در قرآن بود بر زفان من روان شد چون نماز کردیم شیخ گفت ای موسی ما از گزاردن شکرهاء خدای تعالی عاجز بودیم شما نیابت بداشتید خدای تعالی نیکویی دهاد
بوبکر مکرم گفت کی کیایی بود در نشابور کی پیوسته بر شیخ احتساب می کرد یک روز شیخ را سقطی عود آوردند و هزار دینار شیخ حسن را گفت زیره وایی و حلوایی ترتیب ده و آن سفط عود بیکبار در آتش نه تا همسرایگان را نیز نصیبی رسد و سفرۀ بتکلف بنهادند این کیا درآمد تا بر شیخ احتساب کند گفت در چنین وقتی تنگ سال و سختی که می بینی این چه اسرافست و سفاهت و زجر می کرد شیخ جواب نمی داد و اصحابنا می رنجیدند شیخ سر بر آورد و بوی نگاه کرد و گفت درآی کیادو تا درآمد شیخ گفت نیز فروتر آی نیک دوتا گشت همچنان بماند و بحیله بازگشت و در مسجدی که در پهلوی خانقاه بود بنشست شیخ درویشی را فرمود تا او را خدمت می کرد دو سال و نیم همچنان بود بعد ازآن وفات یافت