گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خواجه اسمعیل مکرم گفت که روزی در راهی می رفتم در نشابور شیخ بوسعید مرا پیش آمد سلام گفت جواب خوش باز داد من برعقب وی می رفتم و در پای و رکاب او نگاه می کردم به خاطرم بگذشت که کاشکی شیخ مرا دستوری دادی تا بوسی بر پای او دادمی در حال شیخ عنان اسب بازکشید تا در وی رسیدم شیخ پای از رکاب بیرون کرد و در پیش من داشت بوسی بر پای شیخ دادم پس اسب براند و من برفتم
رشید الطایفه عبدالجلیل گفت کی محبی بود شیخ را در نشابور مردی درویش و ازتجمل دنیاوی رزکی داشت بخدمت شیخ آمد و گفت می باید کی شیخ با اصحاب بدین رزک درآیند شیخ گفت نتواند به کرات می آمد و شیخ اجابت نمی کرد بعد از الحاح بسیار شیخ برنشست و اصحابنا در خدمت شیخ روان شدند رز او خرد بود ومردم بسیار انگور پاک بخوردنددرویشی دو خوشه انگور در میان سجاده در گوشۀ رز نهاد چنانک هیچ پیدا نبود و درویشان چون رز تهی کردندوبرفتند آن مرد در رز نگریست هیچ انگور ندید یکی گفت خدای برکت دهاد آن مرد گفت برکۀ امسالین باری رفت چون شیخ برفت ومرد هیچ انگور ندید و با رز خشم گرفت و بخدمت شیخ نیامد دیگر سال کی وقت عمارت رز درآمد این مرد با خودگفت کی این هیچ نیست کی من می کنم اگر گناهی کرده ام من کرده ام برخاست و در رز رفت و گرد رز برمی آمد در گوشۀ رز سجادۀ نو دید نهاده برگرفت و باز کرد دو خوشۀ انگور تازه دید در آن میان نهاده با برگهای سبز شادمان شد گفت این انگور را به خدمت سلطان می باید برد تا در حق ما و اطفال ما انعامی فرماید پس انگور را بر طبقی نهاد و بخدمت سلطان برد سلطان را خوش آمد بفرمود تا طبقش را پر زر کردند و به وی دادند شاد شد دانست که آن از قدم مبارک شیخ بوده است از کرده پشیمان گشت ده دینار از آن زر برگرفت و بخدمت شیخ آمد چون شیخ را نظر بر وی افتاد گفت اگر سلطان سوری بتو باز نخوردی بهین چیزی از تو فوت رفته بودی
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود و آن دعوتهای بتکلف تمام می کرد قرایی مدعی پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ می باید کی با تو چهلۀ بدارم و آن بیچاره را از ابتداء ریاضت شیخ خبر نبود می پنداشت که شیخ همه عمر همچنین بودست با خود گفت من شیخ را به گرسنگی بمالم و من بر سرآیم چون مدعی این سخن بگفت شیخ گفت مبارک باد شیخ سجاده بیفگند و آن مدعی در پهلوی شیخ سجاده بیفگند و هر دو بنشستندو آن مدعی بر قرار چهله داران چیزی می خورد و شیخ اندک و بسیار هیچ نخورد و درخدمت خود دعوتهای با تکلف می فرمود و شیخ پیوسته تازه تر و سرخ روی تر بود و مدعی هر روز ضعیفتر و نحیفتر بود و آن دعوتهای لطیف می دید و بر خود می پیچید و از ضعیفی به نماز فریضه دشوار توانستی خاستن چون چهل روز تمام شد شیخ فرمود آنچ درخواست تو بود بجای آوردیم اکنون آنچ ما می گوییم بباید کردن مدعی گفت فرمان شیخ را باشد شیخ گفت چهل روز چیزی خوریم و بمتوضا نرویم و بر این اتفاق کردند شیخ فرمود تا طعامهای لذیذ آوردند و بکار می بردند مدعی آن گرسنگی چهل روزه داشت اکلی مستوفا بکرد یک ساعت برآمد در حرکت آمد و شیخ می نگریست و ساکن بود یک ساعت صبر کرد نتوانست و در پای شیخ افتاد و توبه کرد شیخ گفت بسم الله اکنون تو برو بمتوضا و چنانک خواهی زندگانی می کن و با ما بنشین تا آنچ ما گفته ایم بجای آریم مدعی چهل روز با شیخ بنشست و چنانک می خواست بمتواضا می شد و چهل روز تمام شیخ بمتوضا نشد و طعام می خورد و رقص و سماع می کرد برقرار معهود چون مدعی مشاهده کرد از گذشته استغفار کرد و مرید شیخ شد
محتسبی بود در نشابور از اصحاب بوعبدالله کرام و شیخ را منکر بودی یک روز مبلغی جامه بر گرفت تا به جامه شوی دهد تا بشوید در راه به مجلس شیخ نگاه کرد شیخ سخن می گفت محتسب با خود گفت هم اکنون بازآیم و بگویم بازینها چه باید کرد برفت و جامها بجامه شوی داد و یک درم سیم بوی داد جامشوی گفت چندان بده کی بهای اشنان و صابون باشد من بترک مزد جامه بگفتم محتسب او را درۀ چند سخت بزد پیر گریان شد و محتسب بازآمد اتفاق را شیخ هنوز سخن می گفت از در خانقاه شیخ درآمد و گفت ای شیخ تا کی ازین نفاق و ناموس شیخ گفت خواجه محتسب چه می باید کرد گفت مجلس نمی باید گفت وبیت نمی باید گفت شیخ گفت چنان کنیم کی دل او می خواهد اما خواجه محتسب را نیز بامدادان چنان نمی باید کرد کی جامه بردارد و نزدیک جامشوی برد و یکدرم بوی دهد او گوید بهای اشنان و صابون تمام بده کی من بترک مزد کردم او را بدره بزند تا آن پیر با دل رنجور به صحرا رود و نترسد کی از سینه آن پیرسوزی برسد گر جامه ات باید شست بیار و بحسن ده تا او بشوید محتسب چون بشنید خجل شد و در پای شیخ افتاد و از آن انکاری و داوری توبه کرد
خواجه بوالفتوح عیاضی گفت از خواجه حسین عباد ویشی شنیدم که گفت در نشابور در مجلس شیخ بودم مرا اندیشۀ والده و سرخس به خاطر آمد شیخ در حال روی بمن کرد و گفتلتعجلعلی ام علیک حفیة
چو آمد زلف شب در عطر ساییبه تاریکی فرو شد روشنایی
یک روز شیخ در نشابور مجلس می گفت بازرگانی بود در مجلس شیخ اندیشه کرده بود که شیخ را بخانه برد و حلوا و زیره بایی دهد در میان مجلس شیخ روی بدان بازرگان کرد و گفت ای جوامرد آن حلوا و زیره باکی برای ما ترتیب کردۀ به حمالی ده تا بیارد در راه آنجا که مانده گردد آنجا بنهد آن مرد برفت و آن دیک بر سر حمال نهاد و می برد تا آنجا کی حمال مانده شد بدرسرایی شد کی بود آوازی داد پیری بیرون آمد و گفت اگر زیره باوحلوای بشکر داری بیا بازرگان گفت این از کرامات شیخ عجایب تر است ازو پرسید کی تو بچه دانستی که ما زیره با وحلوای بشکر داریم پیر گفت ما چند روزست که طعام نیافته ایم کودکی در گاهواره بهمت دعایی کی بارخدایا پدر و برادران ما را زیره باو حلوای بشکر ده دعای او مستجاب شد شیخ بوسعید را ازین خبر شده بود بفرستاد
شیخ بلحسن سنجاری گفت از شیخ بومسلم پارسی شنیدم کچون شیخ عبدالرحمن سلمی را وفات رسید به نشابور من قصد میهنه کردم به زیارت شیخ ابوسعید بوالخیر قدس الله روحه العزیز و ارواحهم و ابتداء کار او بود چون بمیهنه رسیدم بخدمت شیخ در مسجد شدم و او در مسجد بود مرا اکرام کرد و درویشی را گفت ببین تا چیزی هست کی او بکار برد آن درویش برفت و باز آمد گفت چیزی نیافتم شیخ گفت یا فقیر ما افقرک پس روزی پیش او مقام کردم چون عزم مراجعت افتاد از شیخ درخواست کردم که برای من بخط مبارک خویش چیزی بر جایی نویس کاغذ پیش نهادم بخط خویش بنوشت بیتتقشع غیم الهجر عن قمر الحب
استاد امام اسماعیل صابونی گفت در آن وقت کی شیخ بنشابور بود روزی می رفتم تا به زیارت شیخ شوم با خود اندیشه کردم کی در آن وقت کی با شیخ پیش بوعلی زاهر به سرخس اخبار می خواندیم کدام اخبارست و در کدام جزوست این معانی می اندیشیدم چون پیش شیخ درشدم و سلام گفتم شیخ برخاست و مرا در برگرفت چون بنشستم شیخ گفت یا استاد آن اخبار که به سرخس در خدمت بوعلی زاهر سماع کردیم اول خبر در جزو اول کدامست گفتم تا جزو مطالعه نکنم ندانم شیخ گفت اول حدیث اینست کی حب الدنیا رأس کل خطییة پس شیخ گفت حدیث دوم چیست گفتم یاد ندارم شیخ گفت حدیث دوم اینست کی دع ما یریبک الی مالایربیک پس شیخ گفت سوم کدامست گفتم یاد ندارم شیخ گفت حدیث سوم اینست که کان رسول الله صلی الله علیه و سلم لایدخر شییا لغد استاد اسماعیل گفت چون شیخ این احادیث بگفت مرا یاد آمد کی همچنین است کی شیخ گفت و بدانستم کی شیخ آن اندیشه کی در راه کرده بودم بمن نمود و یقین بدانستم که شیخ را بر اسرار ما وقوفی است
شیخ اسمعیل ساوی گفت کی شیخ بنشابور آمد و من هرگز مجلس شیخ را بنگذاشتمی و در مجلس شیخ بیت بسیار گفتی و در دل من از آن پیوسته انکاری بودی روزی شیخ در میان مجلس بمن بازنگریست و گفت قدعشقنا و کلنا یفنی این ستیزه ترا می گویم مرا آن انکار برخاست روزی دیگر به مجلس شیخ شدم مقری می خواند کی وکذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدری ماالکتاب ولا الایمان شیخ این کلمه بازومی گردانید کی ما کنت تدری مرا ازآن حالتی درآمد کی چیز بر شیخ فرستم دیگر روز پشیمان شدم چون روزی چند برآمد به مجلس شیخ در آمدم و گلیمی پوشیده داشتم درویشی جامۀ خواست شیخ بمن نگاه کرد و گفت برکت باشد کی این گلیم را بدرویش همراه کنی و پشیمان نگردی چنانک آن روز متحیر گشتم و گلیم و جملۀ جامها بدرویش دادم
هم در آن عهد کی شیخ بنشابور بود روزی شنبه بود جمع صوفیان در راهی می رفتند جهودی در راه می آمد طیلسان برافگنده و جامهای خوب پوشیده خدای عزوجل جهود را بینایی داد تا عزت شیخ و ذل خویش بدید از خجالت از پیش شیخ بگریخت شیخ بر اثر جهود روان شد تا وقتی کی جهود بآخر کویی رسید کی راه نبود به ضرورت توقف کرد شیخ بدو رسید و دست مبارک بر تارک اونهاد و گفتاشتربانرا سرد نباید گفتن
آورده اند کی در آن وقت کی شیخ بنشابور بود بسیار جهودان و ترسایان بدست شیخ مسلمان می شدند و همگنان را می بایست که بدست ایشان نیز مسلمان گردند و خاصه شیخ بومحمد جوینی را کی شیخ وقت بود و او را وکیلی جهود بود و پیوسته او را باسلام دعوت می کرد و او اجابت نمی کرد روزی او را گفت اگر تو مسلمان شوی من سه یک مال خویش بتو مسلم دارم جهود گفت معاذالله کی من دین خویش بدنیا ندهم شیخ بومحمد جوینی نومید گشت اتفاق را روزی شیخ بو محمد بکوی عدنی کویان گذر می کرد و این وکیل در خدمت او شیخ آن روز مجلس می گفت شیخ بومحمد به مجلس شیخ درشد آن وکیل جهود نیز در رفت و در پس ستونی پنهان بنشست چون شیخ در حدیث آمد روی بدان ستون کرد کی آن وکیل در پس او بود گفت ای مرد جهود از آن پس ستون بیرون آی جهود هرچند کوشید خویشتن نگاه نتوانست داشت بی خویشتن بر پای خاست و بخدمت شیخ آمد گفت بگویجهود گفت چه گویم گفت بگوی
بونصر شیروانی مردی منعم بود و در نشابور متوطن شده و نعمتی وافر داشت بهر وقت بخدمت شیخ رسیدی و آن کرامات ظاهر اوبدیدی ارادت بونصر زیادت شدی روزی شیخ با جمع متصوفه بحمام کوی عدنی کویان شد و آن روز شیخ صوف پاکیزه پوشیده داشت و دستار قیمتی در سر بسته چون شیخ در حمام درشد موی ستر آنجا بود ایستاده استاد حمامی ازاری پاکیزه تر بخدمت شیخ برد و خدمتها کرد تا شیخ در حمام رفت آن موی ستر چون مشاهدۀ شیخ بدید حمامی پرسید کی این مرد کی بود آراسته استاد گفت او شیخ بوسعیدست پیر صوفیان و صاحب کرامات و بزرگوار آن موی ستر گفت اگر کرامات دارد این صوف که پوشیده دارد به من روانه کند که من عروسی خواسته ام و از من دستپیمان می خواهند و برگ عروسی تا زن بمن دهند و من هیچ چیز ندارم ساعتی بود وقت آن آمد که شیخ موی بردارد موی ستر بخدمت شیخ آمد شیخ اورا گفت سه چیز از ما یاد باید داشت یکی آنک چون موی کسی برداری دست و ستره نمازی کن دوم آنک بوقت موی بر گرفتن ابتدا از دست راست کن و سدیگر موی و شوخ کی برداری آنرا نگاه دار تا چشم کس بران نیفتد موی ستر آنچ شیخ فرموده بود همه را بجای آورد چون شیخ ازین فارغ شد حسن مؤدب را گفت آن جبۀ صوف را با دستار بدین جوان رسان تا برگ عروسی کند جوان در پای شیخ افتادو بسیار بگریست حسن مؤدب گفت بیامدم و جامه بوی دادم و می اندیشیدم که شیخ دیگر جامه ندارد و برهنه در حمام بماند باز بحمام فرو رفتم متردد شیخ گفت یا حسن تا با ما نگویند با شما نگوییم بونصر شروانی در انتظار تست حسن گفت من برآمدم بونصر شروانی را دیدم بر سر حمام ودستی جامۀ پاکیزه در مصلایی پیچیده مرا گفت ای حسن شیخ درحمامست گفتم بلی هست و جامها بموی ستر داده است بونصر گفت سبحان الله من این ساعت قرآن می خواندم خوابی بر من مستولی شد شخصی را دیدم گفت برخیز کی شیخ بحمامست و جامه بکسی بخشیده است و برهنه مانده است چون بیدار گشتم گفتم این جز خیالی نتواند بود با سر قرآن خواندن شدم دیگر بار در خواب شدم برجستم و ترتیب جامه کردم و آوردم بونصر بر سر گرمابه بنشست و من در گرمابه شدم شیخ وضو می ساخت وضو تمام کرد و بیرون آمد در خدمت او من بازگشتم شیخ از حمام برآمد و جامه درپوشید بونصر مهری زر نقد صددینار بخدمت شیخ بنهاد شیخ گفت این زر را باستاد حمامی باید دادن کم از آنک چون شاگرد عروسی می کند استاد نیز شیرینی بسازد زر بحمامی دادیم و شیخ برفت و بونصر در صحبت شیخ برفت و بخانقاه آمد و بخدمت شیخ بیستاد و هرچ داشت در راه شیخ خرج کرد چون شیخ از نشابور بمیهنه آمد لباچۀ صوف سبز خویش بدین شیخ بونصر شروانی داد و گفت ترا بولایت خویش باید شد و علم ما آنجا باید زد پس بونصر باشارت شیخ بشروان رفت و خانقاهی بنا کرد که امروز هست و بدو معروفست و این خرقۀ شیخ آنجا بنهاد و پیر و مقدم صوفیان آن ولایت گشت و اکنون همچنان آن جامۀ شیخ باقیست در آن خانقاه نهاده و مردمان هر آدینه کی نماز بگزارند بخانقاه درآیند و آن خرقه را زیارت کنندو اگر قحطی و یا وبایی پدید آید مردمان ولایت آن جامه را به صحرا بیرون آورند و دعا گویند حق سبحانه بلطف و عنایت خویش و بحرمت شیخ بلا را ازیشان دفع کند و مردمان ولایت آن جامه را تریاک اکبر خوانند و در آن ولایت چهارصد خانقاه معروف پدید آمده است به برکۀ نظر شیخ قدس الله روحه العزیز
این حکایت بروایتهای درست آمده است و جمع کرده اند بعضی از خواجه ابوطاهر و بعضی از خواجه حسن مؤدب و بعضی از خواجه بوالفتح رحمةالله علیهم کی یک روز در نشابور بخانقاه شیخ سماع می کردند خواجه بوطاهر ادر سماع وقت و حالت یافت و در آن حالت پیش شیخ لبیک زد و احرام حج گرفت چون از سماع فارغ شدند خواجه بوطاهر قصد سفر حجاز کرد و از شیخ اجازت خواست شیخ با جماعت گفت تا ما نیز موافقت کنیم بزرگان و مشایخ گفتند شیخ را بدین چه حاجتست شیخ گفت بدان جانب کششی می باشد جمعی بسیار با شیخ روانه شدند چون از نشابور بیرون آمدند شیخ گفت اگر نه حضور ما باشد آن عزیزان آن رنج نتوانند کشید جماعت همه با یکدیگر نگریستند که این سخن کرا می گوید و درنیافتند چون یحمی و معرر رسیدند کسی شیخ بوالحسن خرقانی را قدس الله روحه العزیز خبر کرد کی فردا شیخ ابوسعید اینجا خواهد رسید و او شاد شد و شیخ بوالحسن را پسری بود احمد نام و پدر را بوی نظری هرچ تمامتر احمد را دختری بخواست بعقد نکاح درین شب کی شیخ بخرقان می رسید زفاف بود احمد را ناگاه بگرفتند و سرش از تن جدا کردند و بدر صومعه پدر باز نهادند بوقت نماز شیخ بوالحسن از صومعه بیرون آمد پای او بر سر پسر آمد پسر را آواز داد کی چراغی بیاور مادر چراغ بیرون آورد پدر سر فرزند خود را دید شیخ بوالحسن خرقانی گفت ای دوست پدر این چه بود کی تو کردی و چه کردیی کی نکردیی پس در حال تنی چند را حاضر کرد و احمد را بشستند و در کفن پیچیدند و بنهادند تا شیخ در رسد و شیخ دیرتر می رسید نگاه کرد درویشی را دید کی می آمد از شیخ پرسید کی چرا دیر می رسد درویش گفت از آن سبب کی دوش راه گم کردند و اگر نه هم در شب خواستند رسید شیخ بوالحسن بانگ بروی زد و گفت خاموش کی ایشان راه گم نکنند زمینی بود از همه دولتها بی نصیب و تشنه قدم ایشان بخدای بنالید کی قدم دوستی بر من روان گردان تا من فردا بر زمینهاء دیگر فخر کنم حق سبحانه وتعالی حاجت آن زمین روا کرد عزیزان فرستاد تا عنان آن بزرگ بگرفتند و سوی آن زمین بردند و بغیبت او سر فرزند ما از تن جدا کردند درویش چون بشنید بازگشت و احوال با شیخ بگفت شیخ گفت الله اکبر پس درویشان دانستند کی شیخ بر در نشابور آن سخن از برای این واقعه گفته ست شیخ چون به خرقان رسید و در خانقاه شد مسجد خانه بود که شیخ بوالحسن در آنجا می بود شیخ بوالحسن بر پای خاست و تا به میان مسجد پیش شیخ ما بازآمد و دست بگردن یکدیگر درآوردند شیخ بوالحسن می گفت آن چنان داغ را مرهم چنین باید و چنین قدم را قربان جان احمد شاید پس شیخ بوالحسن دست شیخ گرفت کی برجای من نشین شیخ ننشست و هر دو در میان مسجد بنشستند و شیخ بوالحسن با شیخ سخنها گفتند و مقریان قرآن برخواندند و جمع بگریستند و نعرها زدند پس بوالحسن خرقانی خرقه خود را به مقریان انداخت و گفت که فرضی در پیش است و عزیزان منتظرند پس جنازه برون آورند و نماز کردند و دفن کردند و بر سر خاک حالها رفت پس صوفیان غربا معارضه کردند با مقریان کی خرقه بما باید داد تا پاره کنیم خادم شیخ بوالحسن این سخن با وی بگفت شیخ بوالحسن گفت آن خرهق ایشان را مسلم دارید شما را خرقه دیگر دهیم پس خرقه دیگر بدیشان داد تا پاره کردند و شیخ را خانه تعیین کردند تا به خلوت آنجا باشد و شیخ بوالحسن جماعت خویش یک بیک را وصیت می کرد که گوش بازدارید که این مرد معشوق مملکتست و بر همه سینها اطلاع دارد تا فضیحت نگردید و شیخ بوسعید درین کرت سه شبانروز پیش بوالحسن بود و درین سه شبانروز هیچ سخن نمی گفت و بوالحسن از وی معارضه سخن می کرد و او می گفت ما را برای آن آورده اند که سخن شنویم او را باید گفتن پس شیخ بوالحسن گفت تو حاجت مایی و ما از خدای تعالی بحاجت خواسته ایم کی دوستی از دوستان خویشتن بفرست تا ما این سرها را بدو هویدا کنیم و من پیر بودم و ضعیف بودم نزد تو نتوانستم آمدن پس ترا به مکه نگذارند تو عزیزتر ازآنی که ترا به مکه برند کعبه را بتو آرند تا ترا طواف کند و درین سفر والده خواجه بوطاهر با شیخ بود او چنین گفت که هر روز بامداد شیخ بوالحسن نزدیک در خانه آمدی و سلام گفتی و گفتی هشیار باش کی تو صحبت با برگزیده حق می کنی اینجا بشریت نماندهی اینجا نفس نماندهی و در میان روز بخلوت شیخ آمدی و پرده برداشتی و گفتی اجازت هست تا درآیم شیخ بوسعید گفتی درآی بوالحسن سوگند دادی کی همچنانک هستی تغییر مکن و درآمدی و در خدمت بدو زانو بنشستی و گفتی ای شیخ دردها دارم که انبیا از کشیدن آن بار عاجز آیند و اگر یک دم از آن دردبرآرم آسمان و زمین طاقت آن نیارند پس سر به بالین بوسعید بردی و آهسته سخن گفتی و هر دو می گریستندی پس شیخ بوالحسن دست بزیر جامه شیخ فرو کردی و به سینه او می آوردی و می گفتی دست به نور باقی فرو می آورم یک روز قاضی آن ناحیت در رسید که به تعزیت شیخ بوالحسن آمده بود گفتند شیخ بوسعید اینجاست گفت تا درروم و او را سلامی گویم شیخ بوالحسن گفت حاضر باش و گوش دار قاضی در رفت وسلام کرد شیخ را در چهار بالش چون سلطانی و درویشی پای شیخ در کنار گرفته و مغمزی می کرد قاضی در دل گفت کی اینجا فقر کجاست با چندین تنعم پادشاهی است نه صوفی و درویشی چون این اندیشه بر دل او بگذشت شیخ سر از بالش برداشت و گفت ای دانشمند من کان فی مشاهدة الحق هل یقع علیه اسم الفقر قاضی یک نعره بزد و بیهوش شد قاضی را بیرون آورند بوالحسن گفت که ترا گفتم که گوش دار که طاقت نظر نیاری پس شیخ بوالحسن بخدمت شیخ درآمد و گفت ای شیخ نظر هیبت کردی نظر رحمت فرمای کی قاضی از حال گردیده است شیخ او را مرفه گردانید و استمالت فرمود و مراجعت نمود پس شیخ بوالحسن گفت یا شیخ ما می بینیم که کعبه هر شب گرد تو طواف می کند ترا به کعبه رفتن حاجت نیست بازگرد که حج کردی و بادیه اندوه بوالحسن گذاشتی و لبیک نیاز وی شنیدی و در صومعه عرفات وی شدی و رمی نفسهای وی بدیدی بوالحسن را بر جمال خود قربان دادی و بر یوسف او نماز گزاردی فریاد اندوه سوختگان شنیدی بازگرد که اگر نه چنین کردی بوالحسن نماندی تو معشوق عالمی شیخ گفت بجانب بسطام رویم و زیارت کنیم و بازگردیم بوالحسن گفت حج کردی عمره خواهی کرد پس بوسعید بعد از سه روز عزم بسطام کرد آنجا بالایی است کی از آنجا خاک با یزید قدس الله روحه العزیز بتوان دید چون چشم شیخ برآن تربت افتاد بیستادو ساعتی نیک سر در پیش افگند پس ساعتی سر برآورد و گفت هرک چیزی گم کرده است اینجا باوی دهند و گفت اینجا جای پاکانست نه جای ناپاکان ویک شبانروز به بسطام مقام کرد و از آنجا بدامغان شد و سه روز بدامغان بود و شغلهای راه بساخت که صد مرد در خدمت شیخ بودند و ستوران کری گرفتند تا از آن جانب روانه گردند پس قوال این بیت می گفت بیتآواز درآمد بنگر یارمنست
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمة الله علیه که آخرین باز آمدن بمیهنه شیخ را از نشابور ازینجا خاست که از مریدان شیخ دو کس با یکدیگر صداع کردند و شیخ را عادت چنان بودی که اگر میان دو کس نقاری بودی شیخ خاموش می بودی تا ایشان سینها بپرداختندی بعد از آن کلمۀ بگفتی و میان ایشان فراهم آوردی چون برآن قرار کلمۀ بگفت شیخ در میان ایشان آن صلح فراهم آمد و مدتی بود کی فرزندان و نبیرگان شیخ خرد و بزرگ همه در نشابور بودند و می خواستند کی بامیهنه آیند شیخ بوطاهر را گفت برخیز و شغل کودکان راست کن که ما را دل تنگ شد تا بمیهنه شویم بوطاهر برخاست و همۀ شغلهای ایشان راست گردانید وچهل درازگوش و چهل تنبلیت بجهت چهل درویش تا هر درویشی با یک تنبلیت بود وگوش با آن دارد و هشت درویش را بفرمود تا از راه خبری بشیخ می آرند و اهل نشابور مددها کردند و گفتند ما شیخ را این ساعت بهتر توانیم دید که فرزندان و اشغال رفته اند آن روز که ایشان را روانه کرد بر اسب نشست فرجی در پشت کرده و مزدوجۀ بر سر نهاده تا بدر دروازۀ بیامد و آنجا مقام کرد تا یک یک تنبلیت پیش او می گذرانیدند و گفتی این از آن کیست و راکب تنبلیت را وصیت کردی کی زینهار چگونه باشی تا همه بروی بگذشتند خواجه بوالفتح گفت من در قدر هژده سالگی بودم بخدمت شیخ آمدم شیخ گفت تنبلیت تو کدام است گفتم من پیاده خواهم رفتن پس شیخ گفت والده را از ما سلام برسان و بگوی که فرزندان را عزیز می دار که ما روز چهلم را با شما باشیم ان شاء الله من روی خویش را بر پشت پای شیخ مالیدم و برفتم خواجه بوالفتح گفت تا این غایت صاحب واقعه من بودم چون شیخ بمیهنه آمد باقی این حکایت را از خادمان خاص شیخ شنیدم خواجه بوالفتح گفت پدرم خواجه بوطاهر با ما نیامد و از وداع با شیخ بازگشت و بشهر نشابور آمد چون بخانقاه رسید آن روز مجلس نگفت دیگر روز به مجلس بنشست و فرزندان شیخ بر تخت شیخ بر دست راست بنشستندی و شیخ را سنت چنان بودی که از خانه به آفتاب بیرون آمدی این روز شیخ بیرون آمد چشمش بر جای فرزندان افتاد گفت اولادنا اکبادنا فرزندان جگرگوشگان ما اند ما جای ایشان بی حضور ایشان نمی توانیم دید بوطاهر را قرضی افتاده است آن وام او باز باید داد تا ما بر اثر ایشان برویم اهل نشابور ازین دل تنگ شدند و غیبت شیخ نمی خواستند پس تدبیر وام بساختند و ترتیب راه بکردند شیخ هم برآن میعاد که نهاده بود می بایست که بازخواند وامها باز داده شد و شغلها راست کرده آمد چون همه برگها راست کرد و عزیمت رفتن درست گردانید جملۀ بزرگان و ایمه و درویشان شهر نشابور به شفاعت آمدندهیچ فایده حاصل نیامد چون برفتن نزدیک شد شیخ محمد جوینی و استاد امام اسمعیل صابونی هر دو بشفاعت آمدند شیخ در برابر در خانقاه بر تخت نشسته بود سلام گفتند شیخ یکی را برین دست و یکی را بران دست نشاند و هر سه سر را فراهم بردند و بسیار اسرار بگفتند شیخ گفت آری اینجا نیازمندانند و آنجا نیازمندان اند ما خویشتن را تسلیم کرده ایم تا دست که چرب تر آید گفتند ای شیخ از هرگونه کی هست میهنه بس مختصر جاییست ما را ترا بمیهنه می دریغ آید شیخ گفت ما را شما را بدین جهان و بدان جهان می دریغ آید ایشان خجل شدند شیخ شغلها راست کرد و برفت و درآن وقت کی اسب شیخ زین کردند بر در خانقاه دکانی بود شیخ بیرون آمد برین دکان بیستاد و مقیمان خانقاه را گفت ما این بقعه را چنانک یافتیم هم چنان بگذاشتیم و هیچ تصرف نکردیم آنگاه این بیت را گفتمرغی بسر کوه نشست و برخاست
از ابوالفضل محمدبن احمد نوقانی حکایت کردند کی گفت شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه می آمد چون بکوه درآمدیم شخصی با ما همراه بود مگر آن مرد اندیشه کرد که این چه مردمانند کی کلیچه و حلوا و طعامهای خوش می خورند و می گویند که ما صوفییم شیخ از راه کرامات مطلع گشت و گفت بدین پس کوه در شو و ما را خبری بیار آن مرد از پیش شیخ برخاست و آنجا که اشارت رفته بود برفت اژدهایی عظیم دید بترسید و باز بخدمت شیخ آمد شیخ گفت چه دیدی حال باز نمود شیخ گفت سالها رفیق ما بوده است مرد خجل شد و در پای شیخ افتادو از آن گفتار توبه کرد
ندیمی خاص بودش نام شاپورجهان گشته ز مغرب تا لهاور
آورده اند کی چون شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه می آمد در راه به منزلی فرو آمد و درویشان چیزی بکار بردند و سرباز نهادند چون وقت نماز درآمد درویشان به نماز ایستادند وصف برکشیدند درویشی مگر در خواب مانده بود از ماندگی راه چون بیدار شد جمع در فریضه شروع کرده بودند حیا مانع شد کی برخیزد همچنان خفته می بود از خجالت پس دزدی آمده بود تا رختی بردارد و در میان رخت آمد و آن درویش بیدار بود تکیه کرده سنگی برداشت و بران دزد انداخت دزد دانست که کسی می نگرد بگریخت و هیچ نتوانست بردن و جمع را ازین حال هیچ خبر نه چون سلام بازدادند و درویش را خفته دیدند بروی انکار کردند کی این بی نماز نگرید شیخ گفت بی نمازی باید تا جامۀ شما را گوش می دارد تا نمازی ماند و درنیافتند که شیخ چه می گوید چون پیش رخت آمدند و از آن حال خبردار شدند از آن انکار توبه کردند
از جدم شیخ الاسلام ابوسعد رحمه الله روایت کردند کی گفت روزی شیخ ابوسعید مجلس می گفت در میان سخن گفت العلماء ورثةالانبیاء به حکم این خبر سخنی خواهم گفتن درین ساعت کسی بمیهنه می آید که خدای و رسول او را دوست دارند و او خدای و رسول را دوست دارد یک ساعت بود گفت یا باطاهر برخیز و یحیی ما را استقبال کن خواجه ابوطاهر برخاست و جمع باوی برخاستندو باستقبال می رفتند درویشی از سر کویی درآمد جامهای گردآلود خلق پوشیده باانبانی و کوزۀ بردوش و شیخ همچنان برتخت می بود یحیی ماورالنهری چون چشم بر شیخ انداخت خدمت می کرد تا بکنار دکانی که بر در مشهد مقدس هست و تخت شیخ بر دکانی بود چون بدکان رسید شیخ اشارت کرد کی بنشین درویش بنشست و جملۀ جمع مجلس را چشم بر وی مانده چون شیخ مجلس بآخر رسانید گفت غسلی بباید کرد یحیی را به کنار آب بردند تا غسل برآورد و شیخ فرمود تا جامه بردند تا وی درپوشید و سه روز پیش شیخ مقام کرد هر روز در خدمت شیخ بنشستی و شیخ در میان سخن روی بوی آوردی و سخنی دیگر بگفتی و یحیی خدمتی بکردی روز چهارم بر پای خاست و گفت اندیشۀ فرو سوی می باشد یعنی حج شیخ گفت مبارک باد سلام ما بدان حضرت برسان وی خدمتی کرد و برفت و بپس باز می رفت تا نظرش از شیخ منقطع گشت آنگاه راست برفت شیخ جمع را و فرزندان را اشارت فرمود کی بوداع او بیرون روند فرزندان و جمع برخاستندو برفتند خواجه بوبکر مؤدب کی ادیب فرزندان شیخ بود گفت شیخ مرا گفت چون فرزندان برفتند تو نیز برو و جهد کن که قدم بر قدمگاه وی نهی و این سعادت دریابی من بشتافتم و خدمتش را دریافتم و قدم بر قدم او می نهادم و آخرین کسی کی او را وداع کرد و ازو بازگشت من بودم دیگر سال همان فصل بود و همان وقت کی شیخ در میان مجلس گفت یحیی ما را استقبال کنید خواجه بوطاهر باجملۀ جمع استقبال کردند یحیی را دیدند کی می آمد همان انبان و کوزه بر دوش گرفته چون فرزندان شیخ را بدید خدمتها کرد و خدمت کنان بخدمت آمد و دست شیخ بوسه دادو شیخ بوسی بر سر وی داد چون بنشست شیخ گفت یا یحیی فتوح چنان حضرتی با جمع در میان باید نهادو ایشانرا فایدۀ داد یحیی سر بر آورد و گفت یا شیخ رفتیم و شنیدیم و دیدم و یافتیم و یار آنجا نه شیخ نعرۀ بزد و گفت دیگر باربگوی دیگرباره همچنین بگفت شیخ نعرۀ بزد و گفت دیگربار گوی سدیگر بارگفت شیخ نعرۀ بزد پس شیخ روی به جمع آورد وگفت ورای صدق این مرد صدقی نیست ازوی بشنوید پس گفت یا یحیی این چنین فتوحی بی شکرانه نبود به شکرانۀ مشغول باید بود این جمع را حسن مؤدب و خواجه بوطاهر و یحیی هر سه برخاستند و متفکر می رفتند که در میهنه چنین چیزی ساختن دشخوار باشد حسن گفت چون بسر بازار رسیدیم یکی دیگری را می گفت که خادم شیخ و صوفیان را که می جستی اینک آمدند برنایی فرا پیش آمد و سلام گفت و گفت ما از پوشنگ هری می آمدیم با کاروانی بزرگ دزد برما افتادند من نذر کردم که اگر از دست ایشان خلاص یابم یک خروار میویز بصوفیان میهنه دهم اکنون ازان بلاخلاص یافتم بیایید و ببرید ما باوی رفتیم تا بستانیم دیگری فراز آمد و سلام کرد و گفت من نیز نذر کرده ام که ده من فانید دهم و بیاورد دیگری فراز آمد و گفت من نیز عهد کرده ام که پنج دینار نیشابوری دهم پس زر و میویز بستاندیم و از آنجا بازگشتیم خواجه حمویه را دیدیم که رییس میهنه بود پرسید از کجا می آیید ما قصۀ شکرانه گفتیم او نیز دویست من نان و حوایج آن بداد دعوتی بساختیم برحکم اشارت شیخ و وقت خوش گشت و یحیی سه روز آنجا مقام کرد و بعد از آن بماورالنهر رفت
شیخ بوعمرو بشخوانی سخت عزیز و بزرگوار بودست و سی سال مجاور مکه بوده او گفت حکم این خبر را کی الیدالیمنی لاعالی البدن والیدالیسری لاسافل البدن سی سالت تا دست راست من زیر ناف من نرسیده است الا به سنت و او را معامله هاء باحتیاط مثل این بسیارست او گفت چون آوازۀ شیخ بوسعید از خراسان به حرم مکه رسید اهل حرم ما را کسی باید کی از احوال او خبری آرد تا چه مردیست همگنان بر شیخ بوعمرو اتفاق کردند که ترا بمیهنه باید رفت و از احوال شیخ خبری آوردن شیخ بوعمرو آمد تا به طوس و از طوس بمیهنه آمد هفده بار غسل کرده بود از هر خاطر دنیاوی کی او را در آمدی غسلی برآوردی چون به کنار میهنه آمد نماز پیشین بود و جماعت سنت گزارده و مؤذن منتظر اشارت شیخ بود تا قامت گوید شیخ مؤذن را گفت توقف کن که زنده دلی اینک می رسد شیخ بوعمرو چون بیک فرسنگ میهنه رسید پایها برهنه کرده بود شیخ فرزندان را گفت پایها برهنه کنید و استقبال کسی کنید که قدم هیچ کس بمیهنه نرسیده است عزیزتر از وی جمع با فرزندان استقبال نمودند و شیخ بوعمرو درآمد و سنت بگزارد و شیخ را خدمت کرد و نماز به جماعت بگزاردند و بنشستند با یکدیگر سه شبانروز بخلوت و سخنها گفتند و بعد از آن شیخ بوعمرو دستوری خواست تا بازگردد شیخ گفت با بشخوان باید رفت کی نایب مایی در آن ولایت و در فراق تواند همه پس بوعمرو بحکم اشارت بجانب بشخوان بازگشت بوقت وداع شیخ ما سه خلال بوی داد که بدست خویش تراشیده بودو گفت اگر یکی ازین سه خلال بده دینار خواهند مفروش و اگر به بیست دینار خواهند هم مفروش و اگر بسی دینار خواهند اینجا بایستاد شیخ بوعمرو شیخ را وداع کرد و برفت چون ببشخوان رسید به خانقاه نزول کرد و مردمان بشخوان و ولایت نسا بدو تقربها کردند و او در خانقاه ختمی بنهادی چون از ختم فارغ شدندی شیخ بوعمرو کوزۀ آب خواستی و یک خلال از آن خلالها کی شیخ بوی داده بود به آب بشستی و آن بیماران ولایت ببردندی حق سبحانه و تعالی به برکۀ آن هر دو شیخ بیمار شفا فرستادی رییسی بود کی او را پیوسته قولنج برنجانیدی شبی رییس بشخوان را آن علت برنجانید یکی نزدیک شیخ بوعمرو آمد و گفت کی می گویند کی ترا خلالی است که آنرا می شویی و از آن آب بیمار شفا می یابد از آن آب پارۀ بده تا پیش رییس برم شیخ بوعمرو قدری آب بفرستاد چون رییس آب بخورد شفا یافت دیگر روز بامداد رییس پیش شیخ آمد و گفت چنان معلوم شد کی ترا سه چوب پاره است یکی را بمن فروش شیخ گفت بچند خری رییس گفت بده دینار گفت به ارزد گفت به بیست دینار گفت نفروشم گفت بسی دینار شیخ یک خلال بوی داد به حکم اشارت شیخ ابوسعید و بنیادخانقاهی کرد کی اکنون بجای است از آن زر بود و آن خلال دو خلال دیگر وصیت کرد که با او در خاک نهادند
خواجه ابوالقسم زراد از مریدان شیخ بودو سفرها و ریاضتها کرده او گفت قصد حجاز کردیم با جماعتی از مشایخ چون بیرون آمدیم بعضی گفتند کی بر توکل رویم من گفتم ای ابوالقسم بربیداری شو و چنانک خواهی می شو عزم کردم که هر قدم که نه بر بیداری نهم بازپس آیم و برین طریق بادیه بگذاشتم چون بازگشتم و نزدیک آمدم شب در مسجد شیخ بیستادم و از پس قدمگاه شیخ نماز می گزاردم شب درکشید غسلی کردم نوری یافتم اندر عظیم شادمان شدم و گفتم یافتم آنچ می جستم چون بامداد شیخ از خانقاه بیرون آمد و من پیش او شدم با پنداری در سر گفت تو گویی یا گوییم گفتم شیخ فرماید گفت آن چیزی نیست کی بدان بازنگرند اندر راه و آن از برکۀ وضو است که رسول گفت صلی الله علیه و سلم الوضوء علی الوضوء نور آن نور وضو است بدان غره نباید شد من با خویشتن رسیدم و از آن پندار توبه کردم
در آن وقت که آل سلجوق از نور بخارا خروج کردند و بخراسان آمدند و بطرف با ورد و میهنه بنشستند و مردم بسیار برایشان جمع آمدند و بیشتری از خراسان بگرفتند سلطان مسعود مثالی فرستاد به تهدید بدیشان ایشان جواب نبشتند که این کار بخدایست آن باشد که او خواهد شیخ را از آن حال خبر بود به کرامات چون هر دو برادر جغری و طغرل به زیارت شیخ آمدند و سلام گفتند و دست شیخ را بوسه دادند و بخدمت شیخ بیستادند شیخ لحظۀ سر در پیش افگند پس سر برآورد و گفت جغری را که ما ملک خراسان بتو دادیم و ملک عراق به طغرل دادیم هر دو خدمت کردند و بازگشتند بعد از آن سلطان مسعود لشکر برگرفت و بجنگ ایشان آمد چون بمیهنه رسید بر در حصار بنشست و شیخ و مردمان به حصار شدند و در میهنه خلق بسیار چنانک در کاروان سرای بیاع چهل کپان آویخته بودست و در حصار چهل و یک مرد حکم انداز بودند این جماعت بسیار از معارف لشکر سلطان هلاک و مجروح کردند حسن مؤدب گفت یک شب نماز خفتن بگزاردیم شیخ مرا گفت ببادنه باید شد و آن دیهیست بر دو فرسنگی میهنه و فلان پیرزن را سلام ما برسانی و بگویی کی آن خنبرۀ روغن گاو که برای ما نگاه داشتۀ بفرست حسن گفت مرا برسن از دیوار برون گذاشتندو از میان ایشان بیرون شدم چنانک کسی مرا ندید و ببادنه شدم و روغن آوردم سحرگاه بپای حصار آمدم و مرا برکشیدند بخدمت شیخ آمدم شیخ نماز بامداد گزارد و بیرون آمد و بر کرسی نشست و بفرمود که در میان کوی آتشدانها کردند و دیکها نهادند و در هر یکی پارۀ روغن در انداختند و می جوشنیدند و هیچ کس ندانستند که مقصود شیخ از آن چیست و مردمان جنگ می کردند در میان جنگ سخن صلح پدید آمد و صلح کردند و رییس میهنه بیرون آمد او را تشریف دادند و این چهل و یک مرد حکم انداز را بیرون آورد سلطان بفرمود تا هر چهل و یک را دست راست ببریدند ایشان می آمدند و دستهای بریده بران روغن جوشان می زدند و شیخ می گریست می گفت مسعود دست ملک خویش ببرید چون سلطان این سیاست نمود و کوچ کرد و بسوی مرو رفت و آل سلجوق از آمدن سلطان خبر یافت بجانب مرو رفت چون سلطان آنجا رسید مصاف کردند و سلطان را بشکستند و ملک از خاندان مسعود بآل سلجوق افتاد و جغری به پادشاهی خراسان بنشست و طغرل به پادشاهی عراق و در میان مجلسی بر زفان شیخ رفته است که روزی این امیر طغرل بمیهنه آمده بود و بدان بیابان نزول کرده بالش او زین بودو فراشش نمد زین بود کسی بدیه فرستاد کی ما مردمانیم غریب اینجا افتاده مهمانان شماییم جهت ما پارۀ آرد فرستید چون آرد آوردند از آنجا برگرفت و بسوی سرخس رفت گروهی از آن او بسرخس بودند گفت نخست از آن خویش درگیریم هرک پیش اوآمد همه را پیاده می کرد و اسب فرامی گرفت دیگران منقاد شدند آنگه سوری وی را پیغام فرستاد که این چرا می کنید ما را بدان می آرید که بیاییم و شما را بگیریم ایشان کس فرستادند که این کار نه بماست و نه بشما به خداوند است عزو جل آن باشد که او خواهد ما گفتیم این مرد را دولت دنیاوی در پیش خواهد شد اکنون چنان شد که همۀ خراسان بگرفت
حسن مؤدب گفت که روزی شیخ در راهی بود اسب میراند و با خویش می گفت که پیرم و ضعیف فضل کن و درگذار تا شیخ این کلمه بگفت اسب شیخ خطا کرد و بسر درآمد شیخ از اسب اندر افتاد اما رنجی از آن نیافت گفت الحمدلله و کان امر الله قدرا مقدورا پس سجدۀ شکر کرد گفت الحمدلله کی آن اسب افتادن را واپس پشت کردیم حسن گفت من بدانستم کی آن تضرع کی شیخ می کرد آن بلا دیده بود
جدم شیخ الاسلام ابوسعد گفت از پدرم خواجه بوطاهر شیخ شنیدم که گفت پیری بود در میهنه کی خال والدۀ من بود او را شبویی گفتندی پیر معمر بود قصیرالقامة کثیف اللحیة درویش و معیل بود و مجلس شیخ هیچ بنگذاشتی روزی در مجلس شیخ حالتی بوی درآمد در میان مجلس بنشست کچون صیدی بحلق آویخته بود شیخ گفت یا پیر چه بود ترا گفت نمی دانم شیخ گفت پیر شبویی را میان دربندید و جاروبی بوی دهید تا مسجد می روبد و پاک می دارد جاروب برگرفت و مسجد را می رفت رییس میهنه خواجه حمویه در پیش شیخ بود گفت بر دلم بگذشت کی اگر این خدمت برنایی کند لایق تر باشد شیخ گفت این پیر را ارادت به پیری پدید آمده است و راه تا نروی به مقصود نرسی پیر آب در چشم آورد و گفت ای شیخ پیرم و ضعیفم و معیلم در حق من مرحمت فرمای پس شیخ سر در پیش افکند و گفت آن جاروب از دست بنه که تمام شد پدرم خواجه بوطاهر گفت کی نماز پیشین گندم صوفیان به آسیامی بردند و روزگار ناایمن کی ابتداء فتنۀ ترکمانان بود با شیخ گفتم کی به آسیاکرافرستم شیخ فرمود کی پیر را من او را با درویشی چند فرستادم چون در اندرون آسیا شدند و در آسیا بستند و گندم آرد می کردند ترکمانان بدر آسیا آمدند و در بزدند در باز نکردند پیر فرا پس درشد و پشت بدر باز نهاد ترکمانی تیر بشکافت در انداخت تیر بر پشت پیر آمد و و درحال شهید شد او را بمیهنه آوردند و بدر سرای شیخ نهادند شیخ چون محاسن سپید او سرخ شده دید از خون بگریست و می گفت فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر آنگاه بر جنازۀ او اقبالها کرد و دیگر روز بر سر خاک پیر مجلس گفت خواجه حمویه گفت در مجلس شیخ بدل من درآمد کی این کشتن پیر چه بود شیخ به کرامات اندیشۀ مرا دانست روی سوی من کرد و گفت ای خواجهچندین چه زنی نظاره گرد میدان