گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آورده اند کی در ماورالنهر جماعتی پیران بزرگ بودند و ایشان را پیوسته نشستها بوده است و در طریقت کلماتی نیکو و ایشان را مقدمی بوده است مردی بزرگ و مریدان داشته و به عدد هر مریدی محبی از اهل دنیا تا ایشان را در سرای خویش جایها ساخته بودند و عادت ایشان چنان بودی کی هر شب چون نماز خفتن بگزاردندی در تفکر آن شب به روز آوردندی بامداد چون نماز سلام باز دادندی پیر در سخن آمدی و هر کرا اشکالی بودی جواب دادی و خادم این جمع عمران نام مردی بوده است مردی گرم رو بود شبی عمران را در خاطر آمد که عجب کاریست اگر او را طلب می کنم گوید ای ناکس کجا می شتابی می پنداری که در من رسی و اگر او را طلب نکنم می گوید وسارعوا و اگر غیر او را طلب بکنم می گوید مشرکی و اگر بر گردم می گوید مرتدی درین اندیشه آن شب بروز آورد بامداد پیر در سخن آمد و جواب اشکال مریدان گفت عمران بر پای خاست گفت یکی را طلبی پدید آمد و عمری درآن طلب می کرد و گاه در طاعت و گاه در مجاهدت و گاه در خدمت زیادت عمری سپری می کرد و از آن طلب کی پدید آمده است هیچ جایی هیچ معنیش روی ننماید سبب چیست پیر سرفرو افگند و آن اشکال را هیچ جواب نداشت گفت یا عمران توقف کن تا روز آدینه که مشایخ جمله حاضر شوند و هر کسی نفسی زنند باشد کی جواب روشن گردد روز آدینه پیران ولایت جمع شدند و عمران آن اشکال در میان نهاد هر کسی در اشکال سخنی گفتند و هیچ جواب روشن نگشت سایل بخروشید کی عمری در هوس بسر آوردم امروز پهلوانان راه شما رادیدم ما را بدین درد بگذاشتید و آن شب را همه بران اندیشه بنشستند و هیچ روی ننمود مقدم ایشان گفت این درد را دارونزدیک ما نیست نزدیک مردیست در خراسان که او را شیخ بوسعید بوالخیر می گویند آنجا باید شد و شفای درد طلب کردن و ما متفرق نشویم تا جواب مسیله بما رسد عمران برخاست و روی در راه نهاد چون بمیهنه رسید بامداد بود و شیخ مجلس می گفت چون عمران نزدیک آمد و چشم شیخ بر وی افتاد ازمیان از میان دل و جان گفت مرحبا یا عمران اندر آی کی ما امروز ترا نشسته ایم عمران خدمتی کرد و از دور بیستاد شیخ گفت اندر آی ای عمران کی از راه دور آمدۀ پس شیخ گفت ای درویش احوالها یک صفت نیست او را می طلبی یا از و می طلبی صد وبیست و اند هزار پیغامبر ازو طلب کردند تا محمد به دنیا نیامد کس او را طلب نکرد اول طالب او محمد بود و خدای تعالی در آن ازو شکر نمود که ما زاغ البصروماطغی اگر او را می طلبی الطلب رد و السبیل سد و المطلوب بلاحد و اگر از او می طلبی تمامت نیست کی بگذاشته است کی تا سخن او گویی و با کسان او نشینی دیگران را در خواب کرده است و ترا بر درگاه خود گذاشته و دیگران بطلب غیر مشغول و ترا بخود و دوستان مشغول کرده است عمران گفت یا شیخ نه او کریم است گفت الکریم الذی یعطی قبل السوال و یعفوقبل الأعتذار یا عمران باز گرد که جماعت در انتظار است عمران خدمتی کرد و بازگشت یکی سؤال کرد کی ما گناه کاران را حال چیست شیخ گفت یا جوامرد رسول می گوید صلی الله علیه و سلم ان الله و ملایکته یترحمون علی المقرین علی انفسهم بالذنوب عمران می آمد تا به نزدیک پیران ایشان همچنان منتظر نشسته عمران احوال بگفت بشنیدند و برخاستند و روی سوی میهنه سر بر زمین نهادند تعظیم شیخ را
آورده اند کی درویشی از عراق برخاست و پیش شیخ آمد چون بمیهنه رسید شیخ ببادنه بود بر دو فرسنگی میهنه درویش بمیهنه مقام نکرد و روی بدیه بادنه کرد چون به خدمت شیخ رسید بر پای شیخ بوسه داد و در رکاب شیخ می آمد در راه سوال کرد کی ای شیخ حق پیر بر مرید چیست و حق مرید بر پیر چه شیخ آن ساعت جواب نداد چون بمیهنه آمدند دیگر روز شیخ بیرون آمد تا مجلس گوید آن درویش را گفت این ساعت پای افراز باید کرد و به غزنین باید شد به نزدیک فلان شخص و صد دینار زر را باید خواست و دو من عود از جهت اوام صوفیان درویش حالی برخاست و روی براه نهاد و پیغام شیخ برسانید صد دینار و بوی خوش بستد و بازگشت چون به شهر هری رسید با درویشی هریوۀ به گرمابه دررفت کودکی پاکیزه در گرمابه بود آن درویش را بوی نظری افتاد حال با هریوۀ باز نمود او گفت چیزی باید تا او را بخانه آرم دو دینار بوی داد هریوۀ ترتیبی بساخت خواست که قصد کودک کند شیخ بوسعید را دید کی از گوشۀ درآمد و بانگ بر وی زد درویش نعرۀ زد و بیهوش شد چون بهوش بازآمد حالی پای افزار خواست و روی بمیهنه نهاد چون برسید شیخ مجلس می گفت درویش با پای افزار بر شیخ آمد چون چشم شیخ بر وی افتاد گفت حق پیر بر مرید آن باشد که چون ترا اشارت کنند به حکم اشارت پیر به غزنین شوی برای فراغت درویشان و حق مرید بر پیر آن باشد که چون ترا در راه خطایی افتد ترا از چنان ناشایست مانع گردد درویش خجل گشت و استغفار نمود
خواجه علیک گفت که در نشابور بودم مرا هوای شیخ پدید آمد در یک شبانه روز بمیهنه آمدم خواستم که غسلی کنم همچنان به پای افزار پیش شیخ آمدم شیخ در دکان مشهد نشسته بود گفت کرسی بیارید تا پای افزار اینجا بیرون کند شیخ گفت آن را بیارید پای افزار بخدمت شیخ بردند شیخ بوس برداد و پای تا به بستد و بروی مالید و گفت بزرگ باشد هرک برای این حدیث یک قدم بردارد آنگه گفت تا نپنداری کی تو آمدۀ ما ترا آوردیم
زمین بوسید شاپور سخن دانکه دایم باد خسرو شاد و خندان
آورده اند کی شیخ بوسعید یک روز مجلس می گفت مدعیی آمده بود و در پس ستون نشسته و نظاره می کرد شیخ را دید بر تخت نشسته و چهار بالش نهاده و کرامات ظاهر می گفت و او پنهان مشاهدۀ حالت شیخ می کرد و به باطن انکار می نمود شیخ روی بوی کرد و گفت ای مرد که در پس ستون نشستۀ انکار از دل بیرون کن و پیش آی مرد از پس ستون بیرون آمد و در فریاد آمد و گفت این چه خداوندیست شیخ گفت نه غلط کردۀ این چه بی اختیاریست فریاد از جمع برآمد و آن مرد توبه کرد و مرید شد
خواجه بوالفتح گفت چون من در خدمت شیخ بزرگ شدم و آن حالت او می دیدم و ریاضتها کی در ابتدا کرده بود می شنیدم و صورت می کردم که این حالت ثمرۀ آن مجاهداتست مرا اندیشه افتاد که من در خفیه ریاضتی پیش گیرم گفتم ابتداء این احتیاطست در لقمه مرا مصلحت آنست که از کسب دست خویش خورم و من هیچ کسب و کار ندانستم مردی بود در همسرایگی شیخ که خراسبانی کردی او را میره گفتندی من به نزدیک او شدم و از وی کوبین بافتن بیاموختم و هرروز گرمگاه کی شیخ بقیلوله مشغول گشتی من پوشیده به صحرا بیرون شدمی و قدری دوخ آوردمی و کوبین بافتمی و بفروختمی و از بهای آن جو بخریدمی و بدستاس آرد کردمی و خود بپختمی و پیوسته بروزه بودمی و بوقت افطار با صوفیان در سفره نشستمی و آن یک تا نان جوین از آستین بیرون آوردمی و پنهان از آن خوردمی و در سفره از بر شیخ دور بودمی و غسلها و نمازهای زیادت کردمی و گمان من آن بود کی هیچ کس را برین سر اطلاع نبود و شیخ ازین حال با من هیچ نمی گفت تا وقتی کی شیخ از میهنه به نشابور می شد چون رسید سیدی بود در طوس او را سید بوطالب جعفری گفتندی و شیخ را عظیم دوست داشتی چنانک شیخ جز باوی طعام نخوردی و در نوقان زاهدی بود به سلام شیخ درآمد چون آن زاهد سلام گفت شیخ جواب داد و بدو التفات نکرد آن زاهد عظیم بشکست که او را در میان قوم آب روی می بایست از پیش بیرون آمد سید بوطالب گفت ای شیخ این زاهد ما را هیچ التفاتی نکردی شیخ گفت زاهد نباید زاهد نباید پس گفت یا سید با قرایان صحبت مکن کی ایشان غمازان باشند و بر درگاه حق بگفت ایشان خلق را نگیرد اما بگفت ایشان رها نکند پس روی سوی من کرد و گفت اگر آنجا شوی نگر تا حدیث ایشان نگویی کی من از آن شیخم کی تو در زاهدی قدم می نهی و بخویشتن کاری می سازی بی متابعت شیخ خواجه بوالفتح گفت چون شیخ این سخن بگفت من بر زمین افتادم و از هول این سخن هوش من برفت زاری کردم تا شیخ دل با من خوش کرد پس گفت از آن برگرد پس جمع از من سؤال کردند کی این چه حالت بود من حال خویش حکایت کردم همگنان تعجب کردند کی درین مدت هیچ کس بران حال وقوف نداشت الا شیخ از راه کرامت
خواجه بوالقسم حکیم مردی بزرگ بوده است در سرخس و جمعی مریدان داشت همه مردمانی عزیز چون آوازۀ شیخ به شهر سرخس رسید ایشان را می بایست کی بدانند کی حال شیخ تا بچه درجه است یک روز بنشستند و سخن شیخ می گفتند یکی گفت مردی بزرگست دیگری گفت که خانه پس کوه دارد یعنی روستاییست یحیی ترک مردی بزرگ بود گفت از غیب سخن گفتن کار شما نباشد من بمیهنه روم بدین مهم پس روی بدان جانب آورد چون بمیهنه رسید بامداد بود و شیخ بر منبر چون او از در مسجد درآمد شیخ را نظر بر وی افتاد گفت مرحبا ای یحیی آمدۀ تا بما فرو نگری اکنون خود ترا بمابرباید نگریست درویشان دربند تواند ترا چه گفتند آن ساعت که می آمدی یحیی گفت شیخ فرماید پس شیخ گفت ترا گفته اند بنگر تا چه مردیست گفت بلی گفت کی دیدی یحیی گفت دیدم گفت چه خواهی گفتن یحیی گفت هرچ شیخ گوید شیخ گفت برو و بگوی کی مردی دیدم کی بر کیسۀ او بند نبود و با خلقش داوری یحیی نعرۀ برآورد چون بهوش آمد برخاست باوقت خوش و برفت پیش بوالقسم و آن حالت با آن جمع تقریر کرد همه خوش بر آمدند و عزم میهنه کردند و خدمت شیخ دریافتند
آورده اند کی شیخ قصد شهر مرو کرد و خواجه علی خباز خادم متصوفه بود و پیربوعلی سیاه پیر جمع بود چون خبر رسیدن شیخ شنودند به یکدیگر گفتند کی آن مرغ می رسد چینه از پیش من و تو برچیند پس گفتند ترتیبی باید ساخت خواجه علی درخور تعظیم شیخ ترتیبی مهیا کرد تا به حدی کی جهت سگان محله دوسر دراز گوش فربه بخرید و بکشت خادم گفت دراز گوش چرا کشتی گفت کم از آنک چنین پادشاهی می درآید کلبان محله نیز شکمی چرب کنند پس باستقبال شیخ بیرون آمدند و شیخ می خواست کی برباط عبدالله مبارک نزول کند بوعلی سیاه گفت ما در سال هزار کوچ را خدمت کنیم تا بازی درافتد اکنون چنین بازی درافتاد ما بنگذاریم کی جایی دیگر نزول کند شیخ گفت جوامردی باید همه بازند و هیچ کوچ نیست پیر بوعلی گفت شیخ ما را با ما نمود وگرنه دمار از ما برآمدی پس شیخ به شهر درآمد و به خانقاه فرود آمد پس برتخت شد و پیران در خدمت او بنشستند و جوانان صف بزدند شیخ در سخن آمد خواجه علی خباز را غیرتی پدید آمد پس بوعلی سیاه درآمد با جمع خویش و آن سلطنت و هیبت شیخ بدید با خودگفت اگر مردمان او را ببینند و سخن او بشنوند ولایت رفت و مرویان رفتند شیخ روی به خواجه علی کرد و گفت ای خواجه بدین بازار شما شو شاباطی نیکو همچون روی خویش بیار علی بیرون دوید و شاباطی پاکیزه بیاورد شیخ شاباطی بشد و روی سوی پیر بوعلی کرد و گفت ما شهر مرو و ولایت مرو بدین شاباطی به شما فروختیم و این شاباطی نیز در کار شما کردیم و حالی بیرون آمد و هیچ مقام نکرد بسیار الحاح کردند کی توقف کند کی سفره بنهند فایده نبود توقف نکرد وبرباط عبدالله آمد و خواجه علی خباز سفره به صحرا نهاد و چون از سفره فارغ شد شیخ بسوی میهنه باز آمد
پدر من نورالدین منور گفت کی از خواجه بوالفتح شنیدم کی روزی شیخ بوسعید بر دکان مشهد مجلس می گفت در میان سخن گفت نسیمی می وزد از خلد برین و آن جزدر قدم درویشان نیست و به سخنی مشغول شد دیگر بار گفت نسیمی می وزد و آن جز در قدم درویشان نتواند بود سدیگر بار گفت خواجه حسن مؤدب و عبدالکریم برخاستند دانستند کی درویشان می رسند قصد کردند تا بسر دیه روند شیخ اشارت کرد بسوی راست ایشان بر اشارت شیخ رفتند درویشان می آمدند از سوی شهر مرو چون جمع ایشان را بدیدند معانقه کردند و باز گشتند چون به خدمت شیخ آمدند گفت پای افزار ایشان بیارید حسن پای افراز ایشان بخدمت شیخ آورد شیخ بستد و بر زبر سر خودبداشت و گفتآنرا کی کلاه سر بباید زد و برد
خواجه ابوبکر مؤدب گفت کی من در میهنه بودم در خدمت شیخ روزی بارانی عظیم آمد با سیل قوی شیخ گفت صلاء آب بازی و نماز دیگر به صحرا بیرون آمد من در پیش شیخ رفتم تا به لب رود و گفت آب بازی کنید جمله جمع درآب جستند و من به خدمت شیخ ایستاده بودم با جامهای پاکیزه و در شیخ می نگریستم تا درین بودم حسن مؤدب درآمد از پس من و سر بمیان دو پای من برد و مرا برداشت و آورد تا لب رود و در آب انداخت آب از سر من درگذشت و من شناوندانستم آب دستارو کفشم برد و من بیهوش شدم مرا از آب برآوردند و سر زیر بداشتندو آب از گلوی من بزیر آمد شیخ گفت صلاء نماز جنازه مرا بیاوردند و در پیش شیخ بنهادند شیخ سجاده برروی من پوشید و جماعت صف کشید و شیخ چهار تکبیر بر من نماز جنازه گزارد و بر سر پای بنشست و گوشۀ سجاده از روی من باز گرفت و مرا گفت یا بابکر بعد از مردگی برخیز و سخن گوی چون چون شیخ برفت من همچنان با میزری در میان با شیخ برفتم و جمع را آنجا گذاشتم شیخ باسرای آمد و آن شب بسفره بیرون نیامد دیگر روز برتخت نشست تا مجلس گوید پس از آنک به سخن درآمد حسن مؤدب را گفت برپای خیز برخاست گفت ترا بجانب بلخ به دوازده روز بروی و بدوازده روز بیایی و یک روز به بلخ باشی و بوعمرو خشکویه از نشابور آنجاست سلام ما بوی رسانی و بگویی سه من عود می باید جهت صوفیان و صد دینار وامست بستانی و بیاری حسن مؤدب برفت چون به موضع زردک رسید وقت ترکمان تاز بود حسن را بگرفتند و بزدند و استخفافها کردند کی تو جاسوسی و یک شبانه روز در بند نگاه داشتند حسن گفت من درآن سرما و رنج بر خویشتن حدث کرده بودم نیم شب به شیخ التجا کردم گفتم ای شیخ مرا فریادرس چون بگفتم این سخن سالار ترکمانان از خانه بیرون آمد و دستم از بند بگشاد و مرا در خرگاهی فرستاد و آب گرم آوردند تا من خویشتن را بشستم و مرا بخرگاه خویش برد و مراگفت کی تو جاسوسی چه کسی می کردی گفتم من شاگرد زاهد میهنه ام کی او را شیخ بوسعید گویند صفت شیخ دادم سالار گفت این پیر برین صفت کی تو می گویی بخواب دیدم با تیغی کشیده و مرا گفت آن مرد را بگذار و اگر نه ترا هلاک گردانم بترسیدم و ترا خلاص دادم هرکجاخواهی برو من به بلخ شدم بوعمرو خشکو به غزنین رفته بود بازگشتم و بیست و پنجم بامداد را به کنار میهنه بودم شیخ بامداد بر سر منبر گفت حسن آمد او را استقبال کنید فرزندان شیخ مرا استقبال کردند و به خدمت شیخ آمدم شیخ گفت مرحبا ای حسن تو گویی یا ما گفتم شیخ گوید نیکوتر گفت ما دانستیم که تو بوعمرو را نبینی و لکن رفتی و در راه ترا ترکمانان گرفتند و بند کردند و رنجها دیدی بما التجا کردی ترا خلاص دادیم و به بلخ رفتی و بوعمرو را ندیدی حسن گفت چون دانستی کی چنین خواهد بود رنج بیچاره چرا طلبیدی شیخ گفت ای حسن آن چنان نفسی کی آن روز بوبکر را در آب انداخت ما نرم نتوانستیم کرد چماق ترکان می بایست تا آنرا نرم کند این همه تعبیه برای من بوده است
آورده اند کی شیخ بوسعید به سرخس رفت و در خانقاه پیر بوالفضل حسن فرود آمد و خادم خانقاه در آنوقت بوالحسن نامی بود و خانقاه را هیچ معلوم نبود خادم گفت مردی بدین مرتبه و جمعی بدین بسیاری آمدند و مرا چیزی نیست کی از برای ایشان سفره نهم خادم گفت چون من این اندیشیدم شیخ مرا بخواند و گفت ای بوالحسن به بازار باید شد به دکان فلان صراف و بگوی کی بوسعید می گوید سی دینار بفرست پیش صراف رفتم و بگفتم کی شیخ سی دینار زر بخواسته است چون صراف بشنید در حال سی دینار زر نشابوری بسخت و مراروانه فرمود من به خدمت شیخ آوردم فرمود کی برو و خرج کن پس دیگر روز شیخ گفت ای بوالحسن برو پیش آن صراف و سی دینار دیگر بستان و خرج کن من چنان کردم کی شیخ فرمود سوم روز شیخ گفت هم بر آن صراف رو وسی دینار جداگانه بستان و ده دینار جدا سی دینار را خربکراگیر تا نشابور و ده دینار خرج کن من بیامدم و صراف را گفتم کی سی دینار جدا بده و ده دینار جدا صراف گفت این چیست که هر روز چنین نمی گفتی گفتم کی شیخ بنشابور می رود اگر چنانک فردا روز زر از من طلب خواهی کرد خیز و پیش از آنک شیخ برود زر طلب کن صراف با من بخدمت شیخ آمد صوفیان چهارپایان ترتیب کرده بودند و بار کرده صراف به خدمت بیستاد و شیخ هیچ نگفت و اسب برنشست و برفت صراف بر اثر شیخ می رفت تا بدروازه چون شیخ از دروازه بیرون شد صراف دل تنگ شد چون بسر راه نشابور رسیدند کاروانی دیدم که می آمد از نشابور مردی در پیش کاروان می رفت چون فرا جمع رسید سلام گفت و بپرسید کی این کیست گفتند شیخ بوسعید بوالخیرست آن مرد بخدمت شیخ آمد و سلام گفت شیخ جواب داد و برفور گفت آن صد دینارزر بدین مرد صراف برسان مرد صرۀ زر برون کرد و صد دینار بدان صراف داد صراف زر بستد با شیخ گفت از تو باز نگردم تا مرا قبول نکنی شیخ گفت پذیرفتم و کار صراف ساخته گردانید و ما از خدمت شیخ مراجعت کردیم
قاضی سیفی از جملۀ قضاة و ایمۀ معتبر بوده است در سرخس و از جملۀ اصحاب رأی و جملۀ صوفیان را و شیخ را به غایت منکر در آن وقت کی شیخ ما به سرخس بود قاضی ولایت او بود و سخت منعم و با حرمت تمام بود و چندبار کسان راست کرد و نعمتها قبول کرد تا شیخ را هلاک کند کس را زهره نبود که این اندیشه بخاطر درآوردی و شیخ فارغ بود تا روزی کسی اجابت کرد وقاضی او را مبلغی مال قبول کرد و بعضی نقد بداد روزی قرار دادند که شیخ را هلاک گرداند و این روز شیخ مجلس می گفت و همین روز نوبت قاضی سیفی بود و بر منارها منادی می کردند کی قاضی سیفی به فلان موضع مجلس خواهد گفت چون شیخ ما آواز منادی بشنید گفت بسازید تا بر قاضی نماز کنیم مردمان تعجب کردند شیخ چون این کلمه بگفت با سر سخن رفت و قاضی سیفی به حمام بود تا غسل کند و مجلس گوید و پیش از آن به چند روز روستاییی که سوگند طلاق خورده بود و مدتی در زندان کرده و کابین و مهر از وی ستده و او را زده آن روستایی به شهر آمده بود و داسی بآهنگر آوردو تیز کرده بروستا می شد قاضی را دید کی از حمام تنها بیرون می آمد دل پرکینه داشت از قاضی درحال داس بزد و بر شکم قاضی آمد و شکم قاضی بدرید آوازه برآمد کی قاضی را کشتند و شیخ هنوز مجلس می گفت شیخ گفت او حکم کرد ما را او که بود ما را ما حکم کردیم اورا او کی بود خدارا
شیخ عمر شوکانی گفت کی خواجه محمد پدر امام اجل مالکان شوکانی در حال جوانی قبا و کلاه داشتی روزی شیخ ابوسعید نشسته بود او پیش شیخ برگذشت شیخ گفت آن جوان در میان آن قبای عاریه است این خبر با او رسانیدند او گفت چنانست کی شیخ فرموده است و دیر است تا مرا این معنی اندرون می رنجاند بسی بر نیامده بود کی توبه کرد و سرایی بزرگ خانقاه کرده و مالی بسیار در راه این طایفه و شیخ صرف کرد و چهل مرد صوفی در خانقاه خویش بنشاند در شوکان و گنبد خانۀ عالی و منارۀ کی در شوکان هست هر دو از مال خویش کرد
هم از وی شنودم که گفت روزی شیخ به شهر طوس می شد براه سرداوه تا بدیه رفیقان منزل کند درویشی پیشتر روانه شد تا اهل دیه را خبر کند کی شیخ می رسد و بنگرد تا خانقاهی هست کی آنجا نزول توان کرد چون آنجا رسید هیچ خانقاه نبود کی اهل دیه همه راه زن بودند معلمی بود در آن دیه کی او حج کرده بودو مردی مصلح و نفقۀ او از سیمی کی کودکان را تعلیم دادی حاصل می شد چون شنید به خدمت شیخ آمدوآن درویش را با خود بازگردانید و گفت اینجا همه مردمان راه زن و مفسد باشند و خانقاهی نباشد شیخ گفت ما بخانۀ رییس فرود خواهیم آمدن معلم گفت او از همه بدتر است و سیم او حرام تر است و پیوسته خمر خورد پس معلم بازگشت و رییس را گفت کی شیخ بوسعید می رسد رییس چون بشنید درحال فرمود تا خانه را جامه انداختند و پاکیزه کردند و دل مشغول می بود کی چیزی حلال نمی دید کی پیش شیخ نهد والدۀ داشت پیر گفت ترا چه بوده است کی چنین دل مشغولی گفت شیخ بوسعید از میهنه می رسد و اینجای فرود می آید و و من در همه ملک خویش چیز حلال نمی یابم والدۀ اوزنی صالحه بوده است جفتی دست و رنجن ازدست بدر کرد و پیش پسر نهاد و گفت بگیر کی این از میراث حلال والدۀ منست و او از والدۀ خویش به میراث یافته بودو شیخ بخانۀ تو بر بصیرت این لقمۀ حلال می آید رییس آن میزبانی شیخ و اصحابنا در میان نهاد و خرج کرد و از والدۀ او چیزی در دل او متمکن گشت و چون شیخ را بدید و سخن شیخ بشنید بر دست شیخ توبه کرد و بیشتر اهل دیه توبه کردند و رییس حساب نگاه می داشت کی ازوجوه دست و رنجن چند می شودو هیچ درباید یا زیادت آید چون آن وجوه به آخر آمد شیخ را عزیمت افتاد چندانک رییس درخواست کرد کی روزی دو سه شیخ مقام کند قبول نکرد و براند بعد از آن بمدتی نظام الملک رفیقان بخرید و بر فرزندان استاد ابواحمد که بوالده از فرزندان شیخ مااند وقف کرد و همچنان بماند به برکت لفظ شیخ
چو مشگین جعد شب را شانه کردندچراغ روز را پروانه کردند
هم از عمر شوکانی شنودم کی گفت در از جاه درویشی بود حمزه نامکارد گری کردی و مرید شیخ بوسعید بود و مردی سخت عزیز و گریان و گرم رو و هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی سحرگاهان از جاه بیرون آمدی چنانک آن وقت کی شیخ از صومعه بیرون آمدی تا مجلس گوید حمزه آنجا رسیده بودی و چون شیخ مجلس تمام کردی حمزه باز گشتی و مردی درویش و معیل بودی یک روز بمیهنه بمجلس شیخ می آمد درستی زر بربند داشت چون به کنار میهنه رسید با خود اندیشه کرد که اگر این درست زر با خویشتن ببرم اگر در مجلس کسی چیزی خواهد هر آینه شیخ خواهد دانست کی من زر با خوددارم گفت ای حمزه آن به کی زر بزیر دیوار پنهان کنی زر پنهان کرد و به مجلس شیخ آمد چون شیخ مجلس به نیمه رساند روی بوی کرد و گفت ای حمزه برخیز و آن درست زرکی در زیر آن شاه دیوار پنهان کردۀ بردار کی دزد می برد حمزه برخاست و بیامد تا آنجا کی زر پنهان کرده بود مردی را دید کی آن خاک می آشورد زر برگرفت و پیش شیخ آورد و بنهاد و بعد از آن چنان شد کی بی خدمت شیخ صبر نتوانستی کرد خانه و فرزندان برداشت و بمیهنه آمد و تا شیخ در حیات بود او در خدمت شیخ بودی و چون شیخ را وفاة دررسید او بازجاه شد و خاکش آنجاست و مزاری عزیز و متبرک است
نظام الملک رحمةالله علیه خانقاهی کرده بود در سپاهان و امیر سید محمد را کی علوی بود و فاضل بخادمی خانقاه نصب فرمود و عادت چنان بودی کی هر سال از جملۀ اطراف علما و سادات متصوفه و ارباب ادرارات در آن خانقاه جمع می آمدندی و چون ماه رجب در آمدی نظام الملک این سید محمد را گفتی تا حاجات یک یک را عرضه می کردی و او هر یکی را آنچ لایق بودی از عطا وصله وادرار می فرمودی تا همگنان مقضی الحوایج بخانۀ خود رسیده بودندی و بدعاء خیر مشغول گشته یک سال ماه رجب درآمد و هیچ کس را مقصود برنیامد و ماه شعبان تمام شد کی نظام الملک حاجت هیچ کس روا نکرد و ماه رمضان آمد و کسی را هیچ ازین جمع طلب نکرد جمع بیکبار درگفت و گوی آمدند کی نظام الملک را ملالتی پدید آمد و جمعی می گفتند کی مگرکسی در حق ماتخلیطی کرده است چون ماه رمضان بآخر رسید و ماه شوال بدیدند آن شب نظام الملک کس فرستادو سید محمد را گفت چون از سفره فارغ شوی ده کس را از بزرگان متصوفه و ایمه به نزدیک ما حاضر گردان سید محمدگفت چون از سفره فارغ شدم ده کس از مشایخ برداشتم ونماز خفتن بخدمت نظام الملک رفتم متفکر تا چه خواهد بود چون دررفتم نظام الملک را برجای نماز دیدم نشسته و شمعی در پیش خود نهاده سلام گفتم بسیار اعزاز فرمود و گفت بدانید کی من در اول جوانی بطلب علم مشغول بودم و آن کار چنانک مراد من بود حاصل نمی شد مرا باید کی بمرو فرستی کی آنجا تحصیل به دست دهد پدرم رضا دادو غلامی و درازگوشی با من فرستادو گفت چون بازجاه رسی از کاروانیان در خواه تا برای تو یک روز مقام کنند و تو بمیهنه بخدمت شیخ ابوسعید رو و خدمت او بجای آور و گوش دار تا او چه گوید ویادگیر و از وی بدعا مدد خواه چون کاروان بازجاه رسید من درخواستم که یک روز توقف کند ایشان اجابت کردند بامداد پگاه بمیهنه رسیدم چون چشم من بر میهنه آمد جملۀ صحرا کبود دیدم از بس صوفی کبود پوش کی بصحرا بیرون آمده بودند و هرجای جمعی نشسته من تعجب کردم که چه شاید بود کی چندین مردمان بیرون آمده اند و پراکنده نشسته چون برسیدم و چشم ایشان بر من افتاد همه برخاستند و سوی من آمدند چون یک یک بمن می رسیدند مرا در بر می گرفتند پرسیدم کی شما بچه سبب بیرون آمده اید ایشان گفتند کی ترا بشارت باد که چون بامداد نماز گزاردیم شیخ گفت هر کرا می باید کی جوانی را بیند کی دنیا بخورد و آخرت ببرد براه از جاه او را استقبال کند ما همه بیرون آمدیم بخدمت تو حالی مرا ازان حالتی پدید آمد وبگریستم و در خدمت جمع می رفتم تا پیش شیخ رسیدم و همچنان مرا بخدمت شیخ بردند من خدمت کردم و سلام گفتم و دست شیخ بوسه دادم شیخ در من نگریست و گفت مرحبا مبارک باد ای پسر خواجگی جهان بر تو مسلم شد تو کار را باش که کار ترا می طلبد ترا ازین راه که می روی هیچ چیز ننهاده اند اما زود باشد که طلبۀ علم را از تو مقصودها حاصل شود و با ما عهد کردی که این طایفه را عزیز داری گفتم بدین تشریف که بر لفظ مبارک شیخ می رود عهد دادم کی خاک قدم ایشان باشم شیخ سر در پیش افکند و من همچنان بقدم حرمت ایستاده بودم پس شیخ سربرآورد و گفت ای پسر هنوز ایستادۀ گفتم ای شیخ سؤالی دارم گفت بگوی گفتم ای شیخ آخر این شغل را که می فرماید هیچ نشانی هست کی من بتدارک آن مشغول گردم شیخ گفت هست هر آن وقت کی توفیق از تو بازگیرند آن وقت آخر عمر تو بود پس نظام الملک بگریست و گفت ای بزرگان حسن از اول ماه رجب باز هر روز برآن عزم بوده است کی برقرارهر سال ادرارات و معاش همگنان برساند حق سبحانه و تعالی توفیق ارزانی نداشته بود اکنون سه شبانه روز است که ازین موضع من بر پای نخاسته ام از خدای تعالی درخواسته ام که حسن را یکبار دیگر توفیق دهد تا در حق همگنان احسانی کند و می دانم که این آخر عمرست چنانک بر لفظ مبارک شیخ رفته است اکنون تو که سید محمدی باید کی جمع را بدر خزینه بری و حاجت یک یک عرضه می کنی تا آنچ مقصود جمع است برسد و به دیوان ادرار نامها تازه کنی سید محمد گفت دیگر روز نماز عید بگزاردند و سلطان کوچ کرد و نظام الملک سه روز مقام کرد و من همچنانک حکم کرده بود حاجات خلق را رفع کردم و زر نقد از خزینه بستاندم و ادرار نامها تازه کردم روز چهارم نظام الملک بر اثر سلطان برفت و چون بنهاوند رسید ملحدان او را شهید کردند رحمةالله علیه
خواجه امام بوعلی فارمدی گفت قدس الله روحه العزیز کچون من بخدمت شیخ بوالقسم گرگانی رسیدم و او مرا بانواع ریاضتها فرمود و مهذب و مؤدب شدم او مرا بابوبکر عبدالله برادری فرمود و هر دو را به خدمت شیخ بوسعید فرستاد بمیهنه چون بمیهنه رسیدیم و سنن و شرایط بجای آوردیم و به خدمت شیخ در رفتیم حسن مؤدب را شیخ بفرمود کی ایزاری بیاورد و بمن داد شیخ بمن فرمود کی بدین ایزار گرد را از دیوار دور می کن و بوبکر عبدالله را فرمود که کفش درویشان راست می دار چون سه روز مقام کردیم و این خدمت بجای آوردیم روز چهارم شیخ فرمود کی بخدمت شیخ بوالقسم باید رفت چون به خدمت شیخ بوالقسم آمدیم ومدتی برین گذشت و هر دو شیخ برحمت حق سبحانه و تعالی نقل کردند سخن بر من گشاده گشت و مریدان پدید آمدند وصیت و آوازۀ من در جهان منتشر گشت و شیخ بوبکر عبدالله را بآن بزرگواری در میان خلق شهرتی وصیتی نبود وذکر او سایر نگشت یک روز بوبکر عبدالله گفت کی شیخ بوسعید فرمود شیخ بوعلی را که بایزار گرد را از دیوار پاک می کن تا همۀ عمر بایزار سخن گرد معصیت از دیوار دل بندگان حق پاک می کند و ما را فرمود تا کفش درویشان راست می کردیم تا همۀ عمر در پایگاه بماندیم و کسی ما را نشناخت و ذکر ما نکرد
امیر مسعود بالخیر از جمله امرا و سلاطین بزرگ بوده است یک روز شیخ را مبلغی وام افتاده بود از جهت درویشان شیخ حسن را به نزدیک وی فرستاد که دل درویشان را از وام فارغ باید کرد چون حسن پیش وی رفت و پیغام او برسانید او مراعات بسیار کرد و گفت دل عزیز شیخ از آن فارغ گردانم چون حسن بار دیگر آنجا رفت او دفعی گفت چون چند بار می رفت و او وعدۀ دیگر می داد تا از حد بگذشت شیخ این بیت بر جایی نبشت و بحسن داد کی بمسعود رسانگر آنچ بگفتۀ بپایان نبری
شیخ عبدالصمد بن محمد الصوفی السرخسی کی مرید خاص شیخ بود حکایت کرد که من مدتی از مجلس شیخ غایب گشته بودم و متأسف بودم کی آن فواید از من فوت گشت چون بمیهنه رسیدم شیخ مجلس می گفت چون چشمش بر من افتاد گفت ای عبدالصمد متأسف مباش که اگر تو ده سال از ما غایب گردی ما جز یک حرف نگوییم و آن یک حرف برین ناخن بتوان نوشت و اشارت بانگشت مهین کرد از دست راست و آن سخن اینست ذبح النفس و الا فلا چون شیخ این کلمه بگفت فریاد بر من افتاد
آورده اند کی وقتی در میهنه جماعت صوفیان را چند روز بود کی گوشت نبود کی در مطبخ بکار برند و حسن ترتیب آن نداشت وجمع را تقاضای گوشت می بود روزی شیخ برخاست و جمع در خدمت شیخ برفتند تا از دروازۀ راه مرو بیرون شد و بر بالای زعقل شد که بر سر بیابان مرو هست و بیستاد و توقف کرد آهویی از صحرا پیدا شد و می آمد تا پیش شیخ و در زمین می گشت شیخ را آب در چشم می آمد و می گفت نباید نباید پس شیخ روی بجمع آورد و گفت دانید کی این آهو چه می گوید می گوید آمده ام تا خودفدای اصحابنا کنم تا فراغت دل شما حاصل گردد و ما می گوییم نباید کی بچگان داری و او الحاح می کند پس شیخ و اصحابنا بگریستند و نعرها زدند و حالتها رفت پس شیخ آهو را بدکان قصاب فرستاد و حسن را گفت بگو تا بکارد تیز او را بسمل کند تا امشب صوفیان را مرادی حاصل شود حسن بحکم اشارت برفت و کار ساخته گردانید و جماعت بیاسودند از آن گوشت آهو
خواجه بوعلی فارمدی گفت وقتی از طوس در خدمت شیخ بوسعید بمیهنه می آمدیم با جمعی بسیار در خدمت شیخ ماری عظیم پیش باز آمد و همه بترسیدیم و بگریختیم چون نزدیک رسید شیخ از اسب فرود آمد و آن مار در خدمت شیخ در خاک مراغه می کرد یک ساعت بود پس گفت زحمت کشیدی بازگرد آن اژدها باز گشت و روی بکوه نهاد جمع بخدمت شیخ آمدند و گفتند ای شیخ این چه بود شیخ گفت چند سال با یکدیگر صحبت داشته ایم درین کوه اکنون خبر یافت که ما گذر می کنیم بیامد و عهد تازه گردانید وان حسن العهد من الایمان پس شیخ گفت کرا خلق بود همه چیز او را بخلق پیش آید چنانک ابرهیم صلوات الله و سلامه علیه که راه او خلق بود لاجرم آتش پیش او بخلق باز آمد
یک روز شیخ در میهنه مجلس می گفت درویشی بر پای خاست و یک من گوشت التماس کرد شیخ گفت ای درویش این گوشت چه خواهی کرد گفت شوربایی خواهم پخت شیخ گفت چرا گفتی شوربا که شوری در خویش افکندی درویش گوشت را بخانه برد مردی بیگانه را دید با زن نشسته نه بصواب خویشتن رانگاه نتوانست داشتن کارد بر کشید و زن و مرد را در حال هلاک گردانید و گوشت آنجا بگذاشت و بگریخت
بخط امام مالکان رحمةالله علیه دیدم که نبشته بود کی زنی را درمجلس شیخ حالتی درآمد خویشتن را از بام بلند درانداخت شیخ اشارت کرد در هوا معلق ماند زنان دست دراز کردند و زن را بر بام کشیدند دامن اودر میخی ضعیف آویخته دیدند