گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بخط اشرف ابوالیمان دیدم رحمة الله علیه کی از منکران شیخ درزیی و جولاهۀ با هم دوستی داشتند و چون بهم رسیدندی می گفتندی که کار این شیخ بر اصل نیست روزی با یکدیگر گفتند کی این مرد دعوی کرامات می کند ما هر دو پیش او رویم اگر بداند کی ما هر یکی چه کار کنیم بدانیم کی او بر حق است پس هر دو پیش شیخ آمدند چون چشم شیخ بر ایشان افتاد گفتبر فلک بر دو مرد پیشه ورند
چو بر زد بامدادن بور گل رنگغبار آتشین از نعل بر سنگ
خواجه عمادالدین محمدبن العباس رحمةالله علیه گفت کی من هفت ساله بودم کی از پدر شنودم کی گفت کدبانو ماهک دختر رییس میهنه گفت یک روز شیخ بوسعید در میهنه مجلس می گفت آن روز شیخ صوفی سرخ پوشیده بود و دستاری سپید در سر نهاده با رویی سرخ و سخن می گفت و من در وی نظاره می کردم وبدل خود اندیشه می کردم که خداوند سبحانه و تعالی را در جهان هیچ بندۀ هست چون شیخ چون این اندیشه بخاطر من درآمد شیخ روی بمن کرد و گفت هان آنچ می اندیشی اگر خواهی که بدانی بنگر تا ببینی و اشارت بدان درخت کرد که بر در مشهد مقدس است من نگاه کردم جوانی دیدم در پای درخت استاده سیاه و خشک و ضعیف بر ضد صورت شیخ نیک بشولیده و سخن شیخ استماع می کرد من در وی می نگریستم و می گفتم کی این چه جای آن دارد کی شیخ مرا بدو اشارت می کند من درین تفکر بودم که شیخ گفت هان بازآی من باخود آمدم شیخ گفت آنرا کی می بینی یک تارموی وی به نزدیک حق تعالی گرامی تر از دنیا وآخرتست برنگ غره نباید بود
هم خواجه امام عمادالدین محمد گفت کی یک روز شیخ بوسعید مجلس می گفت خواجه امام حسن سمرقندی درآمد و سخن شیخ بشنود با خود اندیشه کرد که این چه سخن است که می گوید در حال شیخ روی بوی کرد و گفت پانزده بار صحیح از برخواندۀ آخرین خبر در صحیح کدامست فروماند یادش نیامد شیخ گفت کلمتان خفیفتان علی اللسان ثقیلتان فی المیزان حبیبتان الی الرحمن سبحان الله وبحمده سبحان الله العظیم خواجه امام حسن خجل شد و بشکست چون بیرون آمد گفت پانزده بار صحیح از بر کرده ام هرچند کوشیدم این خبر یادم نیامد
هم خواجه عمادالدین محمد گفت کی از جد خویش استاد ابوبکر نوقانی شنیدم کی گفت روزی شیخ بوسعید و من نشسته بودیم در مسجد شیخ در میهنه جوانی درآمد از ختن و گفت مهتر میهنه کدامست شیخ اشارت به خواجه حمویه کرد آن جوان گفت اسلام عرضه کن خواجه حمویه به شیخ گفت که اسلامش عرضه کن من گفتم چندین توقف نکنید از بندش بیرون آرید شیخ مرا گفت اسلامش عرضه کن من اسلامش عرضه کردم آن جوان مسلمان شد پس من اورا گفتم کی این چه حالت است گفت ما دو برادر بودیم از ختن به بازرگانی می شدیم به طبرستان شبی من بخواب دیدم کی مرا گفتندی برخیز و سوی میهنه رو و بر دست مهین میهنه مسلمان شو من از خواب بیدار شدم و درین اندیشه می بودم چون ازین سوی آب آمدیم دلم از تجارت و طلب دنیا سرد شد و این حدیث در دل من کار کرد و مسلمانی در دل من شیرین شد و مرا روشن گشت کی آن خواب حق بوده است برادر را گفتم تودانی با مال و من بترک همه بگفتم می آمدم تا پیش شما و مسلمان شدم شیخ روی بمن کرد و گفت ما را از سر دانشمندی حسبت کردی غرامت آن اورا قرآن چندانی بیاموز کی نمازش درست باشد من آن جوان را تا سورۀ والضحی درآموختم و چون خواجه حمویه بخانه شد هرچ پوشیده داشت جمله پیش شیخ فرستاد و گفت تطهیر آن جوان کنید شیخ حسن را گفت تا آن را بفروخت و درویشان را دعوت کردند و آن جوان را تطهیر دادند و از جملۀ نیک مردان شد
خواجه عبدالکریم که خادم خاص شیخ بود گفت روزی درویشی مرا نشانده بود تا از حکایتهای شیخ برای او می نوشتم چون پیش شیخ رسیدم گفت چه کار می کردی گفتم درویشی حکایتی چند خواست از آن شیخ می نوشتم شیخ گفت یا عبدالکریم حکایت نویس مباش چنان باش کی از تو حکایت کنند و درین سخن چند فایده است یکی آنک شیخ بفراست بدانست که خواجه عبدالکریم چه کار می کند دوم تأدیب او کی چگونه باش سوم آنک نخواست کی حکایت کرامات او بنویسد و باطراف برند و مشهور شود چنانک دعا گوی در اول کتاب آورده است کی مشایخ کتمان حالات خویش کرده اند
درویشی بود در از جاه او را حمزۀ سکاک نام بود مرید شیخ بود و هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی بمیهنه آمدی و چون شیخ مجلس بگفتی حمزه بازگشتیمگر روز پنجشنبه شیخ نماز آدینه بگزاردی بازگشتی و مردی عزیز و گرم رو بود اما چون بی دلی بود و در آن وقت جمعی صوفیان در مسجد خانۀ شیخ زاویۀ داشتندی روزی گرمگاه این حمزه در مسجد شیخ آمد وغلبۀ بکرد و در مسجد بدرشتی هرچ تمامتر باز زد چنانک همۀ درویشان از آن آسیب کوفته شدند و متغیر شدند شیخ را از آن حال آگاهی بود بیرون آمد و معهود شیخ نبود کی در آن وقت بیرون آید چون شیخ بیرون آمد جمع در اضطراب درآمدند و از حمزه شکایت کردند که ما را بشولیده می دارد شیخ بفرمود که تا حمزه را بخوانند وحمزه به بازار رفته بود برفتند و او را پیش آوردند شیخ گفت یاحمزه درویشان از تو شکایت می کنند که اوقات ایشان را بشولیده می داری حمزه گفت ای شیخ چون طاقت بار حمزه نمی دارند جامۀ حمالان برباید کشید شیخ را وقت خوش ببود و نعرۀ بزد و گفت بازگوی حمزه بازگفت شیخ نعرۀ دیگر بزد پس حسن را فرمود کی شکر آورد حسن طبقی شکر پیش شیخ آورد شیخ بدست مبارک خویش بسر حمزه فرو می ریخت و همچنان نعره می زد ومی گفت من لم یطق احتمال الاذی فعلیه ان ینزع ثوب الحمالین
آورده اند کی وقتی شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز چون بجانب باورد آمد عریفی بود پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ چه باشد کی اگر شیخ روزی چند در باورد مقام کند تا کی مردمان در خدمت بیاسایند شیخ اجابت کرد و مدت سی روز آنجا مقام کرد هر روز بامداد این عریف یک دینار بحسن دادی و گفتی در وجه سفرۀ درویشان خرج کن و مردمان بدان اعتراض می کردند کی آن ازوجه حلال بود بعد از سی روز شیخ عزم کرد بر سر جمع گفت که آن عریف را بخوانید عریف را بخواندند شیخ گفت این زر کی بسفرۀ درویشان خرج می کردی از کجا بود گفت از جدۀ من گردن بندی میراث مانده بود سی مهرۀ زرین در وی کشیده هر روز از آن مهرۀ خرج سفره کردمی امروز آن مهرها برسید و شیخ عزم کرد چون سخن او شنیدند مردمان را آن اشکال برخاست و اعتقاد در حق شیخ زیادت گشت
خواجه امام بوعاصم عیاضی دو پسر داشت برادر خویش بونصر عیاضی را گفت کی ایشان را به نزدیک این پیر بر یعنی شیخ بوسعید تا نظر او بریشان افتد و دعایشان بگوید ایشان برفتند چون به نزدیک شیخ رسیدند چون نظر شیخ از دور بریشان افتاد گفت وصل وفهمت انبتهما الله نباتا حسنا رسید و دانستم خدای تعالی هر دو را بنات نیکو برآردحکایات کرامات شیخ قدس الله روحه العزیز بیش از آنست کی این مجموع تحمل آن کند و چون ما را شرط ایجاز و اختصارست برین قدر اقتصار افتاد بعد از آنک در تصحیح اسانید و عدالت روات مجهود بذل کرده حق سبحانه و تعالی برکۀ انفاس آن بزرگ تا قیام ساعت باقی داراد بحق محمد و عترته الطاهرین
فصل دوم از باب دوم در حکایاتی که ازان فایدۀ به حاصل آید و بعضی از حکایات مشایخ که از برای فایده بر لفظ مبارک شیخ رفته استآورده اند کی روزی شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز در متوضا بود چون باستبراء مشغول گشت حسن مؤدب را آواز داد و گفت بیا این جامه از سر ما برآور و درویشانرا شیرینی ساز حسن برحکم اشارت شیخ برفت و گفت ای شیخ اگر توقف کنی تا ازوضو ساختن فارغ آیی چه باشد شیخ گفت نباید که شیطان راه بزند بدین دقیقه بدو نمود که چون خاطر رحمانی درآمد در تمشیت چیزی دران تعجیل باید نمود
در روزگار شیخ قدس الله روحه العزیز درویشی بودی کی همۀ خدمتهای خشن او کردی یک روز کارگل می کرد و دست و پای در گل داشت همچنان از میان کار بیرون آمد و به خدمت شیخ آمد و گفت ای شیخ من این همه کارهای سخت برای خدای نمی توانم کرد طمع می دارم کی شیخ احسنت و زهی می کند و به تحسین مددی می فرماید شیخ را خوش آمد از راستی آن درویش و گفت چنان کنیم بعد آن چون شیخ می دیدی کی درویش کاری می کردی او را تحسین کردی و او بدان خوشدل بودی و قوت گرفتی
شباهنگام کاین عنقای فرتوتشکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت
در آن وقت کی شیخ بطوس بود روزی با خواجه امام بوالحسن راوقی نشسته بودی و سخنی می گفتند و شیخ را مهمی در پیش بود ایشان در آن سخن بودند کی آن مهم شیخ ساخته شد شیخ را برزفان برفت کی کارهای ما خدای ساز باشد آنگه گفت کی الحمدلله رب العالمین خواجه بوالحسن راوقی گفت ای شیخ پس کار ما دروگر می تراشد شیخ گفت نه ولکن کار شما را شما در میان باشید و گویید من چنین کردم و چنین کنم و چنین می بایست کرد پس کار شما هم خداساز باشد و لکن شما گویید کی ما هستیم و لکن کار ما را ما در میان نباشیم
خواجه امام مظفر حمدان در نوقان یک روز می گفت کی کار ما با شیخ بوسعید همچنانست کی پیمانۀ ارزن یک دانه شیخ بوسعید است و باقی منم مریدی از آن شیخ بوسعید آنجا حاضر بود چون آنرا بشنید از سر گرمی برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچ از خواجه امام مظفر شنیده بود با شیخ بگفت شیخ گفت برو و با خواجه امام مظفر بگوی که آن یک دانه هم توی ما هیچ چیز نیستیم
شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز در طوس بود و شیخ چون برون می آمد استاد ابوبکر بوداع با شیخ بیرون آمد شیخ او را هرچند باز می گردانید باز نمی گشت شیخ گفت باز باید گشت استاد گفت ای شیخ بی راه آوردی باز نخواهیم گشت گفت از راه تدبیر برخیز و بر راه تقدیر نشین
شیخ را فرزندی خرد فرمان یافت و شیخ عظیم او را دوست داشتی چون اورا به گورستان بردند شیخ فرزند را بدست خویش در خاک نهاد و چون از خاک برآمد اشک از چشم شیخ روان گشت و با خود این بیت آهسته می گفتزشت باید دید و انگارید خوب
در آن وقت که شیخ بنشابور بود روزی گفت اسب زین باید کرد تا بیرون رویم ستور زین کردند شیخ برفت و جمعی بسیار در خدمت شیخ برفتند بدر نشابور بدیهی رسیدند شیخ گفت این دیه را چگویند گفتند کی در دوست شیخ آنجا نزول کرد و شیخ آنجا با جمع آن روز مقام کردند دیگر روز جمع گفتند کی ای شیخ برویم شیخ گفت بسیار قدم باید زدن تامرد بدر دوست برسد چون ما آنجا رسیدیم کجا رویم چهل روز آنجامقام کرد و کارها پدید آمد و بیشتر اهل آن دیه بر دست شیخ توبه کردند و همۀ اهل دیه مرید شیخ گشتند
روزی شیخ فصد کرده بود حسن را گفت هان ای حسن چگونه می بینی حسن گفتمردان جهان فصد کنند خون آید
یک روز شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز در نشابور مجلس می گفت خواجه بوعلی سینا از در خانقاه شیخ درآمد و ایشان هر دو پیش ازین یکدیگر را ندیده بودند اگرچه میان ایشان مکاتبه رفته بود چون بوعلی از در درآمد شیخ روی بوی کرد و گفت حکمت دانی آمد خواجه بوعلی درآمد و بنشست شیخ با سر سخن رفت و مجلس تمام کرد و در خانه رفت بوعلی سینا با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و با یکدیگر سه شبانروز بخلوت سخن گفتند بعد سه شبانروز خواجه بوعلی سینا برفت شاگردان او سؤال کردند کی شیخ را چگونه یافتی گفت هرچ من می دانم او می بیند و مریدان از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ بوعلی را چگونه یافتی گفت هرچ ما می بینیم او می داند و بوعلی سینا را در حق شیخ ما ارادتی پدید آمد و پیوسته نزدیک شیخ آمدی و کرامات شیخ می دیدی یک روز از در خانۀ شیخ درآمد شیخ گفته بود که ستور زین کنند تا به زیارت اندر زن شویم و آن موضعیست بر کنار نشابور در کوه کی غار ابرهیم آنجا بوده است و صومعۀ وی آنجا چون بوعلی درآمد شیخ گفت ما را اندیشۀ زیارت می باشد بوعلی گفت ما در خدمت می باشیم جمع بسیار از متصوفه و مریدان شیخ و شاگردان بوعلی با ایشان برفتند در راه که می رفتند نیی یافتند انداخته شیخ گفت آن نی را بردارید برگرفتند و به شیخ دادند شیخ نی در دست گرفته بود بجایی رسیدند کی سنگ خاره بود شیخ آن نی بدان سنگ خاره نهاد و به سنگ خاره اندر نشاخت بوعلی چون آن بدید در پای شیخ افتاد و کس ندانست کی در ضمیر بوعلی چه بود کی شیخ آن کرامت بوی نمود اما خواجه بوعلی چنان مرید شیخ شد کی کم روزی بود کی به نزدیک شیخ مانیامدی و فصلی مشبع در اثبات کرامات اولیا و حالات متصوفه ایراد کرد و در بیان مراتب ایشان و کیفیت سلوک جادۀ طریقت و حقیقت تصانیف مفرد ساخت چنانک مشهورست
در آنوقت کی خواجه حسن مؤدب بارادت شیخ درآمددر نشابور و در خدمت شیخ بیستاد هرچ داشت از مال دنیا در راه شیخ صرف کرد و شیخ او را خدمت درویشان فرمود و او را به تربیت ریاضت می فرمود و از آن خواجگی در باطن خواجه حسن چیزی باقی بود یک روز شیخ حسن را آواز داد و گفت یا حسن کواره بر باید گرفت و بسر چهارسوی کرمانیان باید شد و هر شکنبۀ و جگر بند که یابی بباید خرید و در آن کواره باید نهادن و در پشت گرفتن و بخانقاه رسانیدن حسن کواره در پشت گرفت و به حکم اشارت شیخ برفت و آن حرکت بروی سخت می آمد به ضرورت بسر چهار سوی کرمانیان آمد و هر شکنبه و جگربند کی یافت بخرید و درکواره نهاد و بر پشت گرفت و او از خجالت مردمان حیران کی او را در آن مدت نزدیک با جامهای فاخر دیده بودند و امروز بدین صفت می دیدند و خود مقصود شیخ ازین فرمان این بود کی آن باقی خواجگی وحب جاه کی در سر اوست از وی فرو ریزد چون حسن آن کواره در پشت گرفت و برین صفت از سر چهار سوی کرمانیان به خانقاه شیخ آورد به کوی عدنی کویان و این یک نیمۀ راست بازار شهر نشابور بود چون از در خانقاه درآمد و پیش شیخ بیستاد شیخ فرمود کی این را همچنان به دروازۀ حیره باید بردن و پاکیزه بشست و بازآوردن همچنان به درواز حیره شد و آن آلتها پاک کرد و باز آورد چون بخانقاه رسید از آن خواجگی وحب جاه چیزی باوی نمانده بود آزاد و خوش دل درآمد شیخ گفت اکنون این را به مطبخی باید سپرد تا اصحابنا را امشب شکنبه وایی باشد حسن آنرا بداد و اسباب راست کرد و مطبخی بدان مشغول شد گفت اکنون ترا غسلی باید آورد و جامهاء نمازی معهود پوشید و بسر چهار سوی کرمانیان باید شد و از آنجا تا به دروازۀ حیره باید شد و از همه اهل بازار پرسید کی هیچ کس را دیدی با کوارۀ در پشت گرفته پس حسن به حکم اشارت برفت و از سر بازار تا آخر بازار کی آمده بود از یک یک دکان پرسید هیچ کس نگفته بود کی این چنین کس رادیدیم یا آن کس تو بودی چون حسن پیش شیخ آمد شیخ گفت ای حسن آن تویی کی خود را می بینی والا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست آن نفس تو است کی ترا در چشم تو می آرد او را قهر باید کرد و چنان بحقش مشغول کنی کی او را پروای خود و خلق نماند حسن را چون آن حال مشاهده افتاد از بند پندار و خواجگی بکلی بیرون آمد و آزاد شد و مطبخی آن شکنبه وای بپخت و آن شب سفره نهادند و شیخ و جمع بر سفره بنشستند شیخ گفت ای اصحابنا بخورید کی امشب خواجه وای حسن می خورید
روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت ای شیخ آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من نمایی شیخ گفت باز گرد تا فردا آن مرد بازگشت شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقه کردند و سر حقه محکم کردند دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت ای شیخ آنچ وعده کردۀ بگوی شیخ بفرمود تا آن حقه را بوی دادند و گفت زینهار تا سر این حقه باز نکنی مرد حقه را برگرفت و بخانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا درین حقه چه سر است هر چند صبر کرد نتوانست سر حقه باز کرد و موش بیرون جست و برفت مرد پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ من از تو سر خدای تعالی طلب کردم تو موشی بمن دادی شیخ گفت ای درویش ما موشی در حقه بتو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت سر خدای را باتو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت
شیخ قدس الله روحه العزیز هر مریدی کی تأهل ساختی اهل او را بخواندی و گفتی سه کار بکن اول هرچ این کدخدای در خانۀ تو آرد از غله و حوایج تصرف خرج خود از آن نگاه دار و خرج مکن چنانک زنان در وجه دوک رشتن و کرباس بافتن دهند بی فرمان شوهر کی برکات از آن بشود و دیگر خانۀ عنکبوت در خانه بمگذار که شیطان آنجا مأوی گیرد و هم نشینان ما هم نشین شیطان نباشند و هر طعام کی خواهی ساخت و هرچ در دیک خواهی کرد از گوشت و حبوبات اول به آب نمازی کن آنگاه در دیک فرو کن و این هر سه را یاد دار
برآمد ناگه آن مرغ فسون سازبه آیین مغان بنمود پرواز
وقتی شیخ طهارت می ساخت درویشی را بفرستاد تا آب آورد درویش دیر می آمد جماعتی کی حاضر بودند اعتراضی می کردند و انکار می نمودند کی راه نزدیک چرا دیر می آید چون آن درویش باز آمد شیخ آن داوری ایشان می دید گفت آن آب کی ما را بآن آب وضو می بایست ساخت هنوز از چشمه بیرون نیامده بود این درویش منتظر آن بود کی آن آب از چشمه بیرون آید چون آن آب بیرون آمد و آنجا رسید برگرفت و بیاورد و شما داوری مکنید