گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خواجه امام ابوبکر صابونی شریک شیخ ما بوده است به مدرسه به مرو چون شیخ را حال بدان درجه رسید روزی خواجه امام ابوبکر نزدیک شیخ آمد و گفت ای شیخ ما هر دو در یک مدرسه شریک بودیم و علم بهم آموختیم حق تعالی ترا بدین درجۀ بزرگ رسانید و من همچنین در دانشمندی بماندم سبب چیست شیخ گفت یاد داری که فلان روز این حدیث استاد ما را املاکرد که من حسن اسلام المرء ترکه مالایعنیه و هر دو بنوشتیم چون به خانه رفتی چه کردی گفت من یاد گرفتم و به طلب دیگر شدم شیخ گفت ما چنین نکردیم چون بخانه شدیم هرچ ما را از آن گزیر بود از پیش خویش برمی داشتیم و اندیشۀ آن از دل بیرون می کردیم و آنچ ناگزیر بود ما آنرا فرا گرفتیم و دل خود باندیشۀ آن تسلیم کردیم و آن حدیث حق است و پس چنانک خبر داد قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون انا بدک اللازم فالزم بدک ناگزیر تو منم ناگزیر خود را ملازم باش لا اله الا هو فاتخذه وکیلا
شیخ را پرسیدند در سرخس کی ای شیخ ظریف کیست شیخ گفت در شهر شما لقمان گفتند ای شیخ در شهر ما هیچ کس ازو بشولیده تر و شوخگن تر نیست شیخ گفت شما را سهو افتاده است ظریف پاکیزه باشد و پاکیزه آن چیز باشد که با هیچ چیزش پیوند نباشد و هیچ کس ازو بی پیوندتر نیست و پاکیزه تر کی با هیچ چیز پیوند ندارد
شیخ را گفتند که فلان کس بر روی آب می رود گفت سهلست چغزی و صعوه نیز بر روی آب می برود گفتند کی فلان کس در هوا می پرد گفت زغنی و مگسی نیز در هوا بپرد گفتند فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می برود شیخ گفت شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می شود این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست مرد آن بود کی در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد وداد کند و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد
یک روز در میهنه مؤذن بانگ نماز پیشین می گفت و قامت آواز می داد و بیگاه می شد و شیخ از خانه بیرون نمی آمد مؤذن چند بار بدر سرای شیخ آمد و قامت می گفت تا وقت بآخر کشید شیخ بیرون آمد و مؤذن قامت گفت و نماز بگزاردند و شیخ بنشست و مشایخ و اصحاب سؤال کردند کی ای شیخ چه چیز بود کی امروز شیخ دیر بیرون آمد شیخ گفت دنیا دست در دامن ما زده بود و می گفت که همه چیزها از تو نصیب دارند ما را نیز از تو نصیب باید بسیار بکوشیدیم و الحاح کردیم دست از دامن بنداشت چون نماز از وقت بخواست شد مفضل را در کار او آوردیم تا دست از دامن ما بداشت و هیچ کس از فرزندان شیخ را از دنیا زیادت از کفاف نبودی الا فرزندان خواجه مفضل را کی ایشان همه با مال و ثروت بودند و هرک از فرزندان شیخ در کوی دنیا قدمی نهاد بیشتر فرزندان خواجه مفضل بودند
شیخ ابوسعید یکبار به طوس رسید مردمان از شیخ استدعاء مجلس کردند شیخ اجابت کرد بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند و مردم می آمدند و می نشست چون شیخ بر تخت شد و مقریان قرآن برخواندند و مردم می آمد چندانک کسی را جای نماند معرف برخاست و گفت خدایش بیامرزاد کی هر کسی از آنجا کی هست یک گام فراتر آید شیخ گفت و صلی الله علی محمد و آله اجمعین و دست بروی فرود آورد و گفت هرچ ما خواستیم گفت و جمله پیغامبران بگفته اند او بگفت خدایش بیامرزاد که هرکسی از آنجا کی هست یک گام فراتر آید چون این کلمه بگفت از تخت فرود آمد و آنروز بیش ازین نگفت
شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز گفت کی صد پیر از پیران در تصوف سخن گفته اند اول همان گفت کی آخر عبارت مختلف بود و معنی یکی کی التصوف ترک التکلف و هیچ تکلف ترا بیش از تویی تو نیست چون به خویشتن مشغول گشتی ازو باز ماندی شیخ گفت مشایخ و پیران گفته اند هرچ خلق را شاید خدای را نشاید و هرچ خدای را شاید خلق را نشاید وقتی از اوقات شیخ قرآن می خواند و در آخر عهد هرچ آیت رحمة بود می خواند و هرچ آیت عذاب می گذاشت یکی گفت ای شیخ این چنین نظم قرآن می نشودساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود
یک روز شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز در نشابور مجلس می گفت چون در سخن گرم شد در میان سخن گفت لیس فی الجبة سوی الله و انگشت مسبحه برآورد در زیر جبۀ کی پوشیده بود اینجا کی سینۀ مبارک او بود انگشت مبارکش بجبه برآمد و بسیار از مشایخ حاضر بودند چون بومحمد جوینی و چون استاد امام ابوالقسم القشیری و استاد اسماعیل صابونی و مشایخی دیگر از بزرگان کی کسی برین سخن اعتراض نتوانست کردن و همه را وقت خوش شد چنانک بی خویشتن شده بودند و به موافقت شیخ همه مشایخ خرقها در میان نهادند و چون شیخ مجلس تمام کرد و از تخت نزول فرمود جبۀ شیخ و خرقهای مشایخ پاره کردندو همه مشایخ اتفاق کردند که آن یک گز کرباس کی نشان انگشت شیخ بر آنجا بود پاره نکنند و بنهند تا بهر وقت صادر و وارد آنرا زیارت می کنند و آن در دست خواجه بوالفتح شیخ و فرزندان وی بود و تا فترت غز بر جای بود و در آن فترت با دیگر تبرکهای عزیز ضایع گشت
درویشی بود در نشابور او را حمزة التراب گفتندی از بس تواضعی که در وی بودی روزی به شیخ رقعۀ نبشت که تراب قدمه شیخ بر ظهر رقعه بنوشت این بیت را و بفرستادگر خاک شدی خاک ترا خاک شدم
شیخ گفت کی از بوالقسم بشر یاسین شنیدم که روزی ما را گرفت یا باسعیدمرد باید که جگر سوخته خندان بودا
چو برزد بامدادان خازن چینبه درج گوهرین بر قفل زرین
آورده اند کی روزی درویشی وضو می ساخت شیخ بمتوضادر شد آن درویش دست می شست و می گفتی اللهم اعطنی کتابی بیمینی شیخ گفت ای درویش تا چکنی و از آن نامه چه برخوانی چنین نباید گفت که تو طاقت آن نداری درویش گفت ای شیخ پس چگویم شیخ گفت بگوی اللهم اغفر و ارحم ولاتسأل
باباحسن پیش نماز شیخ بوده است و امامت متصوصه برسم او بوده یک روز نماز بامداد می گزارد چون قنوت برخواند گفت تبارکت ربنا و تعالیت اللهم صل علی محمد و بسجده شد چون از نماز فارغ گشت گفت چرا بر آل محمد صلوات ندادی و نگفتی که اللهم صل علی محمد و آل محمد باباحسن گفت ای شیخ اصحاب را خلافست در تشهد اول و در قنوت بر آل محمد صلوات شاید گفت یا نه و من احتیاط آن خلاف را نگفتم شیخ گفت ما در موکبی نرویم که آل محمد آنجا نباشد
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود و از جوانب انکارها می نمودند و استاد امام هم از آن منکران بودو در آخرچون به مجلس شیخ آمد و آن انکار وی نماند گاه گاهی در اندرون استاد امام از راه آدمی گری اندکی داوری می بود روزی در خدمت شیخ بکویی فرو می رفتند سگی بیگانه بدانکوی درآمد سگان محله بیکبار بانگ درگرفتند و در آن سگ افتادند و او را مجروح کردند و از آنجا بیرون کردند شیخ عنان بازکشید و گفت بوسعید درین شهر غریب است باوی سگی نشاید کرد آن انکار و داوری بکلی از اندرون استاد امام برخاست و صفا پذیرفت
خواجه عبدالکریم کی خادم خاص شیخ بود و از نشابور بوده است گفت من کودک بودم کی پدرم مرا بخدمت شیخ بوسعید آورد چون پدرم بازگشت و من بخدمت شیخ باستادم چشم شیخ بررواق خانقاه بر خاشاکی افتاد انداخته شیخ اشارت کرد که بیار من پیش شیخ بردم شیخ گفت بزبان شما این را چه گویند گفتم خاشه گفت بدانک دنیا و آخرت خاشۀ این راه است تا از راه برنداری بمقصود نرسی کی مهتر عالم علیه السلام چنین فرمود کی ادناها اماطة الاذی عن الطریق کمتر درجۀ از درجۀ ایمان آنست که خاشه از راه برداری پس گفت هرچ نه خدای رانه چیز و هر که نه خدای را نه کس آنجا کی تویی همه دوزخست و آنجا کی تونیستی همه بهشت است
مریدی از مریدان شیخ از عراق بخدمت شیخ می آمد شیخ را جامهای نیکو می آورد و همه راه با خویشتن در پندار می بود کی شیخ را عظیم خوش خواهد آمد ازین تحفها چون بیک فرسنگی میهنه رسید شیخ گفت ستور زین کنید چون اسب زین کردند شیخ برنشست و جمع در خدمتش به صحرا رسیدند درویش را پنداری کی بود زیادت شد و بدین تصور حب دنیا در دل او زیادت شد و پیش شیخ آمد و در پای شیخ افتاد شیخ گفت آن جامها که جهت ما آوردۀ بیار درویش در حال جامها به خدمت آورد شیخ بفرمود تا آن همه جامها را پاره پاره کردند و بر هر خار بنی پارۀ ازآن بیاویختند درویش چون بدید منفعل شد و عظیم شکسته شد شیخ بدین حرکت بدو نمود کی دنیا را به نزد ما چه قیمت است و آن پنداشت تو به سبب این جامها همه دنیاپرستی بوده است و این طایفه می باید کی نه بدنیا فرود آیند و نه بعقبی بازنگرند دنیا بر دل آن درویش سرد گشت و چون بمیهنه رسید پرورش یافت و از عزیزان این طایفه شد
روزی درویشی بمیهنه رسید و همچنان با پای افزار پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ بسیار سفرکردم و قدم فرسودم و نه آسودم و نه آسودۀ را دیدم شیخ گفت هیچ عجب نیست این سفر که تو کردی مراد خود جستی اگر تو درین سفر نبودیی و یکدم بترک خود گفتیی هم تو بیاسودیی و هم دیگران بتو بیاسودندی زندان مرد بود مرد است چون قدم از زندان بیرون نهاد به راحت رسید
سیدی بوده است در طوس او را سید حمزه گفتندی و شیخ او را عظیم دوست داشتی و مرید شیخ بود و هرگاه کی شیخ بطوس رسیدی سید او را بسرای خود فرود آوردی وقتی شیخ بشهر طوس رسید سید حمزه را طلب کرد گفتند شیخ او را بنتواند دید کی مدت چهل شبانروز است تا او بفساد مشغولست و صبوح بر صبوح دارد و غلامان و کنیزکان را خمر داده شیخ ما گفت عجب بر چنان درگاهی گناه کم ازین نباید کرد و بیش ازین نگفت و هیچ اعتراض نکرد چون سید حمزه را خبر دادند کی شیخ بوسعید رسیده است حالی به ترک آن کار بگفت و دیگر روز بخدمت شیخ آمد و شیخ بقرار هر بار مراعاتش کرد و آن سخن بر روی او نیاورد و آن نظر که در حق سید داشت هیچ نقصان نپذیرفت
در آن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود شیخ بوعبدالله باکو در خانقاه شیخ ابوعبدالرحمن سلمی بود و پیر آن خانقاه بعد ازو او بود و این بوعبدالله باکو هرگاهی سؤال کردی از شیخ بر وجه اعتراض و شیخ آنرا جواب گفتی روزی از شیخ سؤال کرد کی ای شیخ چند چیز می بینیم از تو که از پیران خویش ندیده ایم یکی آنست که پیران را در برابر جوانان می نشانی و خردانرا در کارها با بزرگان برابر می داری و در تفرقه میان خرد و بزرگ هیچ فرق نمی فرمایی و دیگر جوانان را در سماع در رقص کردن اجازت می دهی دیگر خرقۀ که از درویشی جدا گردد باز بدان درویش می فرمایی و می گویی الفقیر اولی بخرقته و پیران ما این چنین نکرده اند شیخ گفت دیگر هیچ هست گفت نه شیخ گفت اما حدیث خردان وبزرگان هیچ کس ازیشان در چشم ما خرد نیست و هر ک قدم در طریقت نهاد اگرچه جوان باشد بنظر پیران باید نگاه کردن کی آنچ بهفتاد سال بمانداده اند روا بود که بروزی بدو خواهندداد چون اعتقاد چنین باشد هیچ کس در چشم خرد ننماید و حدیث رقص جوانان در سماع اما جوانان را نفس از هوا خالی نباشد و ایشان را هوای نفس غالب باشد و هوا بر همه اعضا غلبه کند اگر دست بر هم زنند هوای دستشان بریزد و اگر پای بردارند هوای پایشان کم شود چون بدین طریق هوا از اعضاء ایشان نقصان گیرد از دیگر کبایر خویشتن نگاه توانندداشتن چون همه هواها جمع شود و العیاذبالله در کبیره ماندن آن آتش هوادر سماع ریزد اولیتر کی به چیزی دیگر ریزد و آن خرقه کی از آن درویش جدا شود به حکم جمع باشد و دلهای جمع و چون به حکم جمع دلهای ایشان مشغول باشد جمع خرقه در سر او افکنند و بار خرقۀ آن درویش از دل خود بردارند چون دستشان در حال به جامۀ دیگر نرسد آن درویش بسر خرقه خودبرسد و آن از دست جمع باشد این خرقه همان خرقه نبود شیخ بوعبدالله گفت اگر ما شیخ را ندیدیمی صوفی ندیدیمی
هم درین وقت یک روز شیخ بوعبدالله باکو در مجلس شیخ بی خویشتن نشسته بود خواجه وار و پای به کمر زده شیخ را چشم بر وی افتاد و درآن میان با کسی خلقی خوب بکرد و سخنی نیکو بگفت آنکس شیخ راگفت خدایت بهشت روزی گرداناد شیخ گفت ما را بهشت نباید ما را بهشت نباید با مشتی لنگ و لوک و درویش در آنجا جز شلان و کوران و ضعیفان نباشند ما را دوزخ باید کی جمشید و نمرود و فرعون و هامان در آنجا و خواجه در آنجا و اشارت ببو عبدالله کرد و مادرآنجا و اشارت بخود کرد شیخ عبدالله بشکست و با خویشتن رسید دانست کی ترک ادب عظیم از وی در وجود آمد و توبه کرد و پیش شیخ آمد و تصدیق کرد و بعد از آن دیگر چنان ننشست
پیر حبی درزی خاص شیخ بوده است روزی جامۀ شیخ دوخته بود وقت قیلوله بود و شیخ سرباز نهاده و خادم خاص بر بالین شیخ بود با مروحۀ در دست عبدالکریم گفت چه وقت اینست پیر حبی گفت هرجا کی تو در گنجی من نیز درگنجم خواجه عبدالکریم مروحه بنهاد و دستی چند بروی زد چون هفت بار دست زد شیخ گفت بس پیر حبی بیرون آمد و با خواجه نجار شکایت کرد چون شیخ نماز دیگر بیرون آمد خواجه نجار با شیخ گفت کی جوانان دست بر پیران دراز می کنند شیخ چی گوید شیخ گفت دست خواجه عبدالکریم دست ما بود بعد از آن هیچ کسی هیچ نگفت
سخن گوینده پیر پارسی خوانچنین گفت از ملوک پارسی دان
روزی شیخ در نشابور مجلس می گفت و شیخ ابوالقسم قشیری حاضر بود و هم در آنروز او را دعویی بود بآسیایی در دیه حسین آباد روستاییی دعوی می کرد و او می گفت آن منست مقری در مجلس شیخ می خواند لمن الملک الیوم شیخ ما گفت با منت راست است با استاد امام راست کن کی می گوید آسیای حسین آباد ازآن منست
آورده اند کی شیخ روزی در نشابور با جمعی بسیار بکویی می رفتند زنی پارۀ خاکستر از بام مینداخت بعضی از آن بر جامۀ شیخ افتاد شیخ از آن متأثر نگشت جمع در اضطراب آمدند و خواستند کی حرکتی کنند با صاحب خانه شیخ ما گفت آرام گیرید کسی کی مستوجب آتش بود با او بخاکستر قناعت کنند بسیار شکر واجب آید جملۀ جمع را وقت خوش گشت و هیچ آزاری به کسی نرسانیدند و بسیار بگریستند
آورده اند کی روزی شیخ در خانۀ خویش شد کدبانو فاطمه را دید کی دختر خواجه بوطاهر بود و نبیرۀ شیخ و ریسمان بر کلاف می زد و سر ریسمان گم کرده بود شیخ گفت یا فاطمه اگر این بارت سر ریسمان گم شود این آیت برخوان تا بازیابی ولاتکونوا کالتی نقضت غزلها من بعد قوةانکاثا کدبانو فاطمه آن آیت برخواند سررشته و ریسمان بازیافت