گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آورده اند کی روزی شیخ قدس الله روحه العزیز در نشابور برنشسته می رفت بدر کلیسایی رسید اتفاق را روز یکشنبه بود جمله با شیخ گفتند ای شیخ می باید کی ایشان را ببینیم شیخ پای از رکاب بگردانید چون شیخ در رفت ترسایان پیش شیخ آمدند و خدمت کردند و همه به حرکت پیش شیخ بیستادند وحالتها برفت مقریان با شیخ بودند یکی گفت ای شیخ دستوری هست تا آیتی بخوانند شیخ گفت روا باشد مقریان آیتی خواندند ایشان را وقت خوش گشت و بگریستند شیخ برخاست و بیرون آمد یکی گفت اگر شیخ اشارت کردی همه زنارها بازکردندی شیخ گفت ما ایشان را زنار برنبسته بودیم تا بازگشاییم
روزی شیخ در نشابور مجلس می گفت در میان سخن گفت از سر خانقاه تا ببن خانقاه همه گوهرست ریخته چرا برنچینید خلق بازنگریستند پنداشتند گوهرست تا برگیرند چون ندیدند گفتند ای شیخ ما گوهر نمی بینیم شیخ گفت خدمت خدمت
در آن وقت کی خواجه بوطاهر پسر مهتر شیخ کودک بود یک روز کودکان دبیرستان تختۀ خواجه بوطاهر را به خانۀ شیخ بازآوردند چنانک رسم ایشان باشد خواجه حسن پیش شیخ آمد و گفت کودکان لوح خواجه بوطاهر بازآورده اند شیخ گفت به کدام سوره حسن گفت بسورۀ لم یکن شیخ گفت میوه پیش کودکان بنه حسن میوه بنهاد شیخ گفت مهتر دبیرستان شما کدامست به یکی اشارت کردند شیخ او را بخواند و گفت استاد را بگوی کی این بار به سورۀ لم یکن کودک را تخته بازنفرستیا تخته کی بازفرستی بسورۀ الم نشرح بازفرست
پیرزنی بود در نشابور در پهلوی خانقاه شیخ ما حجرۀ داشت و پیوسته هاون تهی کوفتی بی فایده تا درویشان را خاطر بشوریدی و درویشان با شیخ گله می کردند و شیخ هیچ نمی گفت یک روز پیرزن غایب شد درویشان گفتند برویم و سر حجره اش باز کنیم تا بدان مشغول گردد و ما را نرنجاند شیخ هیچ نگفت درویشان برفتند و سر حجره اش بازگشادند پیرزن بیامد و سر حجره باز دید گفت دریغ مردی بدین بزرگی و عتابی بدین خردی
آورده اند کی روزی شیخ به گرمابه شد در نشابور خواجه امام بومحمد جوینی به سلام شیخ آمد بخانقاه گفتند شیخ به حمام است او نیز بموافقت شیخ به حمام شد چون درآمد شیخ گفت این حمام خوش هست بومحمد گفت هست گفت از چه خوش است گفت از برای آنک شیخ اینجاست شیخ گفت به ازین باید گفت شیخ بفرماید شیخ گفت از بهر آنک با تو ایزاری و سطلی بیش نیست و آن نیز آن تونیست
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةالله علیه وقتی جمعی آمدند از عراق و شیخ ما را جامۀ فرجی آوردند صوفیانه بافراویز چون پیش شیخ نهادند شیخ درپوشید گربۀ بود که پیوسته گرد شیخ برمی آمدی آن گربه گرد شیخ برآمد و بر آن مرقع شاشید شیخ گفت ما برآن بودیم کی خود را به جامۀ صوفیان بیرون آریم و ساعتی صوفی باشیم این گربه بر صوفیی ما شاشید این فرجی بستانید و با بوالفتح دهید کی صوفی اوست آن فرجی از پشت شیخ بازکردند و به خواجه بوالفتح دادند و خواجه بوالفتح پیوسته این سخن بتفاخر بازگفتی
از چندین پیر نیکو سیرت شنیدم کی در آن وقت که شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز در نشابور بود جملۀ اصحاب فرق و ایمۀ مذاهب مرید شیخ گشته بودند و آن انکارها باقرار ها مبدل شده قاضی ابوبکر حیرۀ کی از جملۀ ایمۀ کبار بود و از جملۀ آن چهار ابوبکر کی در نشابور بوده اند و هرکه حرمت ایشان را بر خدای تعالی دهد حاجت وی روا شود روزی این قاضی ابوبکر دعوتی ساخته بود و جملۀ ایمۀ فرق را بخوانده و شیخ ما را بخوانده چون جملۀ ایمۀ و کبار جمع آمدند در مسیلۀ شروع کردند چنانک سنت فضلا باشد و از آنجا سخن به تفضیل مذاهب انجامید و هر کسی از فحول ایمۀ مذاهب در تقریر مذهب خویش سخنی می گفتند و هر طایفه بر حقیقت مذهب خویش و بطلان دیگر مذاهب بحجتی تمسک می نمودند تا سخن دراز گشت و بمخلصی نمی رسید بزرگان و ایمه برآن جمله قراردادند کی قرآن مجید و کتاب کریم را حکم سازند و به حکم نص و لارطب ولایابس الا فی کتاب مبین بر اندیشۀ هر مذهبی یکبار جامع قرآن باز گیرند چی آنچ از کتاب عزیز روی نماید جز به منزلت وحی نتواند بود وهیچ کس را در آن مجال طعن صورت نبندد جامع قرآن بیاوردند و همه متفق شدندو ابوبکر را گفتند تو جامع بازگیر او گفت این مصحف منست و مجال این باشد کی کسی گوید کی او اوراق نشان کرده است پس بهر کسی اشارت می کردند تا همه اتفاق کردند کی به شیخ بوسعید باید داد کی اومردی صاحب حالست و چون اعجاز قرآن با کرامت او جمع شود آنچ از فحوی کتاب مجید کی جز حق نتواند بود روی نماید از محکمات آیات بود نه از متشابهات کی در تفسیر آن بتأویلی محتاج باید بود پس جامع قرآن بدست شیخ دادند شیخ جامع بستد و گفت بسم الله الرحمن الرحیم تا این مذهب شافعی پای بر هیچ جای دارد و حق هست و گفت هفتم خط از سوی دست راست و جامع باز کرد و به جمع نمود اول کلمۀ خط هفتم این بود ویستنبیونک احق هو قل ای وربی انه لحق چون این آیت برخواند همگنان از اعجاز قرآن تعجب کردند و گفتند اکنون تمام شد بدین اختصار کردیم و دیگر قرآن باز نگرفتند برای دیگر مذاهب
فلک چون کار سازی ها نمایدنخست از پرده بازی ها نماید
آورده اند کی درآن وقت کی شیخ از نشابور بمیهنه می آمد چون از طوس بیامد به دروازۀ نوبهار رسید و شیخ تنها می راند و جمع درویشان از پس بودند و اول عهد ترکمانان بود خراسان ناایمن ترکمانی چهار پنج بشیخ رسیدند و خواستند کی اسب شیخ باز ستانند شیخ مرا به چهار کس بر اسب نشانده اند چندان صبر کنید کی ما را فرو گیرند و اسب شما راست تا ایشان درین سخن بودند جمع در رسیدند شیخ گفت ما را فرو گیرید و این اسب بدیشان دهید جمع گفتند ما مردم بسیاریم هیچ بدیشان ندهیم شیخ گفت نباید که ما گفته ایم کی این اسب از آن شماست بدیشان دهید چنان کردند کی اشارت شیخ بود ترکمانان اسب بستدند و برفتند شیخ باجماعت بدیه فرود آمد نماز دیگر جمع ترکمانان بیامدند و اسب بازآوردند و اسب دیگری نیکو با آن بهم آوردند و از شیخ بسیار عذر خواستند و گفتند ای شیخ این جوانان ندانستند دل با ایشان خوش گردان شیخ اسبان را قبول نکرد و گفت هرچ ما از سر آن برخاستیم با زباسرآن نرویم چون شیخ این بگفت ترکمانان توبه کردند و موی از سر بستردند و آن سال جمله به حج رفتند به برکۀ شیخ
در آن وقت کی شیخ به نشابور بود پیرزنی حجرۀ داشت برزبر خانقاه شیخ چنانک پیوسته شیخ را می دید و مدام به مجلس ابوالقسم قشیری می رفتی و به مجلس شیخ نیامدی و استماع سخن او نکردی اورا گفتند ای پیرزن آخر همه روز شیخ را می بینی و کرامات ظاهر او مشاهده می کنی و هرگز به مجلس او حاضر نمی شوی و به مجلس استاد امام می شوی پیرزن بدرد بگریست گفت چگونه کنم بدست من نیستاستاد امام را بمن نموده اند و شیخ را بمن نمی نمایند
آورده اند کی یک روز شیخ در نشابور مجلس می گفت و آن روز شیخ دستارچۀ در دست داشت در میان سخن گفت سیصد دینار نشابوری می باید کی ازین دستارچه راست آید کی حسن را سیصد دینار قرضست پیرزنی آواز داد کی من بدهم گفتند ای پیرزن سیصد دینار نشابوری است تو از کجا آری گفت من می دانم چون شیخ این سخن بگفت من حساب کردم آنچ از خانۀ پدر به خانۀ شوهر برده بودم و آنچ شوهر به من داده بود حساب کردم سیصد دینار بود در وجه گفت شیخ نهادم شیخ گفت مبارک باد دستارچه بدست حسن مؤدب بدان پیرزن داد و گفت ای حسن بگو تا چه دعاش کنم حسن از پیرزن پرسید پیرزن گفت دعاء دل خوشی حسن با شیخ گفت شیخ بخندید و گفت ای سلیم دل چرا جاه نخواستی و ضیاع و عقار نخواستی بدل خوشی چون افتادی که هفتاد سالست که ما پس زانو حصار کردیم وبوی این حدیث به مشام ما نرسید
یک روز شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز در خانقاه خویش نشسته بود سید اجل نشابور به سلام شیخ آمده بود و در پهلوی شیخ نشسته بود شیخ بوالعباس شقانی درآمدشیخ او را زبر دست سیداجل بنشاند سید از آن بشکست پس شیخ روی بوی کرد و گفت ای سید شما را کی دوست دارند برای مصطفی دوست دارند و اینان را کی دوست دارند برای خدای دوست دارند
آورده اند کی روزی شیخ در بازار نشابور می رفت برنایان می آمدند برهنه هر یکی ایزار پای چرمین پوشیده و یکی را بر گردن گرفته می آوردند چون پیش شیخ رسیدند شیخ پرسید کی این کیست گفتند امیر مقامران است شیخ او را گفت این امیری بچه یافتی گفت ای شیخ براست باختن و پاک باختن چون شیخ بشنید نعرۀ بزد و گفت راست باز و پاک باز و امیر باش
خواجه علی طرسوسی خسر شیخ بود و بر سفره هم کاسۀ شیخ بودو شیخ آداب و سنن نان خوردن بوی می آموختی یک شب خواجه علی کاسه پاکیزه می کرد شیخ گفت این چیست از شره بن کاسه فروخواهی برد دیگر شب چون سفره می نهادند خواجه علی جای دیگر نشست چون به سفره آمد گفت خواجه علی را نمی بینم گفتند ای شیخ او به پای سفره است شیخ گفت به بالاآی که بار تو ما کشیم به از آنکه دیگران
خواجه بوالفتح شیخ گفت که چون خواجگک سنکانی به نزدیک شیخ ما آمد جوانی ظریف بود و جامهاء نیکو پوشیده داشت شیخ را بدعوتی می بردند شیخ را عادت بودی کی از پس جمع راندی خواجگک در پیش شیخ می رفت و بخود فرومی نگریست شیخ گفت در پیش مرو خواجگک واپس ایستاد چون گامی چند برفتند شیخ گفت واپس مرو او بردست راست شیخ آمد چون گامی چند برفتند شیخ گفت خواجه بر دست راست مرو خواجه بر دست چپ شیخ آمد شیخ گفت خواجه بر دست چپ مرو او دل تنگ شد و گفت ای شیخ کجاروم گفت ای خواجه خود را بنه و راست برو پس شیخ این بیت را بگفتتا با تو تویی ترا بدین حرف چه کار
خواجه بوالفتح شیخ گفت کی شیخ قدس الله روحه العزیز از نشابور بمیهنه آمده بود و جمعی بسیار باوی دیگر روز بر دکانی در مشهد مجلس می گفت و خلقی بی حد نشسته بودند و وقتی خوش پدید آمده بود درین میان نعرۀ مستان و های وهوی و غلبۀ ایشان پدید آمد کی در همسرایگی شیخ ما مردی بود کی اورا احمد بوشره گفتندی مگر شبانه در سرای خود باحریفان بکار باطل مشغول بود و بامداد صبوح کردند و مشغلۀ عظیم می کردند صوفیان و عامۀ خلق برآشفتند و غلبه در مردمان افتاد که برویم و سرای بر سر ایشان فرو گذاریم شیخ در میان سخن بود گفت سبحان الله ایشان را باطل چنان مشغول کرده است کی از حق شماشان یاد نمی آید شما حقی بدین روشنی می بینید و چنان تان مشغول نمی کند کی از آن باطل تان یاد نیاید فریاد از خلق برآمد و بگریستند و به ترک آن امر معروف بگفتند خواجه بوالفتح گفت دیگر روز من پیش شیخ ایستاده بودماحمد بوشره پیش شیخ فرا گذشت شرم زده شیخ هیچ نگفت تا احمد از شیخ فراگذشت پس شیخ گفت سلام علیک جنگ نکرده ایم ما ترا همسرای نیکیم آن بزرگ درحق همسرایه بسیار وصیت کرده است اگر وقتی ترا مهماتی افتد با ما همسرایگی کن تا مدد دهیم چون شیخ این سخن بگفت احمد روی بر زمین نهاد و گفت ای شیخ با تو عهد کردم کی هرگز گرد آن نگردم و توبه کردم و مرید شیخ شد بسی روزگار برنیامد کی شیخ از دنیا نقل می کرد و هر کسی را وصیتی می فرمود احمد بر پای خاست و گفت ای شیخ پیرم و روشنایی ندیدم و تو می روی شیخ گفت دل خوش دار کی کسی را کی روشنایی این شمع بروی افتد کمترین چیزی کی خدای تعالی باوی کند آن بود کی بروی رحمت کند
هم خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةالله علیه کی شیخ قدس الله روحه العزیز روز چهارشنبه بگرمابه رفتی و شیخ بومحمد جوینی رحمه الله بخانقاه آمدی و از آنجا بگرمابه شدی یک روز شیخ بومحمد جوینی به حمام فروشده بودند شیخ گفت ای خواجه این آسایش و راحت گرمابه از چیست او گفت مردم در هفتۀ شوخگن شده باشند و موی بالیده و سنتها بجای نیاورده موی بردارند و خویشتن بشورند سبکتر گردند و بیاسایند شیخ گفت بهتر ازین باید شیخ بومحمدگفت شیخ را چه می نماید شیخ گفت ما را چنین می نماید کی دو مخالف جمع شدند چندین راحت باز می دهد شیخ بومحمد رحمةالله علیه بگریست و گفت ای شیخ آنچ ترا می درآید هیچ کس را آن نیست
روزی شیخ مجلس می گفت و از فرزندان شیخ بوالحسن خرقانی قدس الله روحه العزیز یکی حاضر بود شیخ در میان سخن گفت کسانی کی از خود نجات یافتند از عهد نبوت الی یومنا بعقدی رسیدند و اگر خواهید جمله را بر شمریم اگر کسی از خود پاک شد پدر این خواجه بود و اشارت به پسر شیخ بوالحسن خرقانی کرد پس گفت شیخ بوالحسن خرقانی را رفته است قدس الله روحه العزیز کی علماء امت بران متفق اندکی خدای را جل جلاله بعقل باید شناخت و بوالحسن چون بعقل نگریست او را درین راه نابینا دید کی تا خدایش بینایی ندهد و راه ننماید نبیند و نداند و بسیار کس را ما دست گرفتیم و از غرور عقل براه آوردیم
چو شیرین در مداین مهد بگشادز شیرین لب طبق ها شهد بگشاد
پدرم نورالدین منور گفت رحمةالله علیه کی شیخ بوسعید در نشابور بجایی می رفت بسر کوی حرب رسید دکانهای آراسته و پرمیوۀ پاکیزه دید و از همه بازار نشابور آن موضع آراسته تر بودی چون شیخ آنجا رسید پرسید کی چه گویند گفتند سر کوی حرب شیخ ما گفت خه کسی را که سر کوی حرب چنین بود سر کوی صلحش چگونه تواند بود و هم پدرم رحمة الله علیه روایت کرد کی روزی شیخ قدس الله روحه العزیز مجلس خواست گفت چون بیرون آمد و برتخت بنشست و مقریان برخواندند مسایل بسیار مختلف و جمعی بسیار بودند و هر کس از سایلان از نوعی دیگر سؤال کردند و شیخ نظاره می کرد و خاموش می بود تا بسیار بپرسیدند در آخر شیخ گفت بیتگر من بختن زیار وادارم دست
آورده اند کی شیخ هر روز آدینه حسن را بر خواجه حمویه فرستادی او را بپرسیدی و بوی پیغام دادی و سخنی گفتی و خواجه حمویه بدان خوش دل بودی و مفاخرت نمودی یک روز آدینه در زمستان روزی عظیم سرد بود و شیخ را مهمی در پیش بود شیخ حسن را بخواند و گفت به نزدیک خواجه حمویه رو و او را سلام گوی و بگوی کی امروز سرد روزی است در چنین روزی بدین سخن تفقد او فرو نگذاشت تا نباید کی دل او برنجد کی شیخ در سرما از ما یاد نیاورد
شیخ روزی مجلس می گفت در میان مجلس گفت کی روزگاری بیاید کی هیچ کس در جایگاهی سالی بنتواند نشست مستقیم و در صومعۀ پنج روز آرام نتواند گرفت و درمسجدی یک روز قرار نیابد و هم شیخ گفت کی جوانی به نزدیک پیری درشد و گفت ای پیر ما را سخنی گوی پیر ساعتی سر فرو برد پس گفت ای جوان انتظار جواب می کنی گفت آری پیر گفت هرچ دون حق است جل جلاله کرای سخن نکند و هرچ سخن حق است عزوجل به عبارت درنیاید ان الله تعالی اجل من ان یوصف بوصف اویذکر بذکر
در آن وقت کی شیخ بوسعید بنشابور بود یک شب جمع را در خدمت شیخ بخانقاه صندوقی بردند بدعوت و این خانقاه در همسرایگی سید اجل حسن بود چون سماع گرم شد و صوفیان را حالتی ظاهر گشت و در رقص درآمدند سید حسن را خواب ببشولید از رقص صوفیان از چاکران خویش بپرسید کی چه بوده است گفتند شیخ بوسعید درین خانقاه صندوقی است و او را دعوت کرده اند صوفیان رقص می کنند سید اجل صوفیان را منکر بودی گفت بر بام شوید و خانقاه بر سرایشان فرو گذارید چاکران سید اجل بر بام آمدند و سر خانقاه باز می کردند و خشت بخانقاه بزیر می انداختند اصحابنا بشولیدند شیخ گفت چه بوده است گفتند کسان سید اجل خشت در خانقاه می اندازند شیخ گفت آنچ فرو انداخته اند بیارید جملۀ خشتها بر طبقی نهادند و به خدمت شیخ آوردند چاکران سید از بام نظاره می کردند شیخ آن یک یک خشت را بر می گرفت و بوسه می داد و بر چشم می نهاد و می گفت هرچ از حضرت نبوت رود عزیز و نیکو بود و آن را بدل و جان باز باید نهاد عظیم بد نیامد کی بر ما این خرده فرو شد کی خواب چنین عزیزی بشولیدیم ما را بخانقاه کوی عدنی کویان باید شد حالی برخاست و بر اسب نشست و صوفیان هر دو خانقاه در خدمت شیخ برفتند و قوالان همچنان در راه می گفتند تا بخانقاه و آن شب سماعی خوش برفت و چون چاکران سید اجل حسن با سرای سید شدند گریان و رنجور سید اجل اعتقاد کرد کی صوفیان کسان او را زده اند بپرسید کی شما را چه بوده است که بدین صفت می گریید ایشان ماجرایی کی رفته بود یک یک حکایت کردند سید چون بشنید پشیمان شد از آن حرکت کی گفته بود گفت آخر چه رفت گفتند جمله برفتند سید اجل رنجور شد و بگریست و آن داوری صوفیان از باطن او جمله بیرون آمد و همه شب برخویشتن می پیچید دیگر روز بامداد بگاه برخاست و فرمود تا ستور زین کردند و بر نشست تا بعذر شیخ آید شیخ خود بگاه برنشسته بود و با جماعت متصوفه بعذر سید می آمد هر دو بسر چهار سوی نشابور بهم رسیدند یکدیگر را در بر گرفتند و بپرسیدند و از یکدیگر عذر می خواستند و می گفتند ترا باز باید گشت تا سید اجل گفت اگر هیچ عذر مرا قبول خواهد بود شیخ را باز باید گشت تا من به خدمت شیخ آیم و استغفار کنم شیخ گفت فرمان سید راست هر دو بازگشتند و بخانقاه آمدند و هر دو بزرگ عذرها خواستند و همۀ جمع صافی شدند سید اجل گفت اگر سخن ما را به نزدیک شیخ قبولست امشب شیخ را بخانۀ ما باید آمد شیخ آن شب به نزدیک سید اجل رفت و سید تکلف بزرگانه راست کرده بودو جمع هر دو خانقاه آن شب آنجا بیاسودند و سید اجل را در حق شیخ ارادتی عظیم پدید آمد چنانک در مدتی کی شیخ در نشابور بود سی هزار دینار در راه شیخ خرج کرد
آورده اند کی درویشی در مجلس شیخ بر پای خاست و قصۀ دراز اساس نهاد شیخ گفت ای جوان مرد بنشین تا ترا حدیث آموزم آن مرد بنشست شیخ گفت چه خواهی کرد این قصۀ دراز این بار کی سؤال کنی چنین گوی کی راست گفتن امانتست و دروغ گفتن خیانتست و مرا به فلان چیز حاجتست مرد گفت کی چنین کنم به دستوری باز گویم تا آموخته ام یا نه شیخ گفت بگوی مرد گفت راست گفتن امانتست و دروغ گفتن خیانتست و مرا به فرجی شیخ حاجتست شیخ گفت مبارک باد فرجی از پشت باز کرد و به وی تسلیم کرد چون شیخ مجلس تمام کرد مریدان شیخ نزدیک آن مرد رفتند و فرجی شیخ را بصد درم خریداری کردند نفروخت تا به هزار درم رسید آنگاه بفروخت به خدمت شیخ آوردند قبول نکرد و فرجی با آن درویش روانه کرد و سیم بوی بگذاشت و از مریدان خاص گشت